پارت صد و پانزده :

آبتینی که حالا با لباس رسمی در کنار آرمان و متین نشسته است. بهاره و بنیامین هم کمی آنطرف‌تر نشسته بودند. ملیسا حس می‌کند ضربان قلبش بالا رفته و از شدت هیجان کنترل قدم‌هایش را ندارد. دوست ندارد به سمت آبتین قدم بردارد؛ دوست دارد به سمت او پرواز کند.
متین با دیدن ملیسا واکرش را برداشته و چند قدمی به سمتش می‌آید. ملیسا خوشحال از اینکه بالاخره درمان‌های متعدد پزشکان جواب داده بود به س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رها

    0

    یکی از قشنگ ترین رمان هایی بود که خوندم و بخش مورد علاقم عشق بین آبتین و ملیسا بود عشقشون در بین فقر و مشکلات به وجود اومدو به نظر من خیلی واقعی و عجیب بود با اینکه پایانشون مبهم بود برام و پایان رمانتیک تر میخاستم اما پایانش هم جذاب بود و ب شدت غم انگیز نه رفتن نه موندن فقط بودن

    ۴ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزدلم. خوشحالم که خوشت اومده. راستش این پایان بهترین چیزی بود که به ذهنم رسید. نه یک پایان فانتزی و دور از ذهن و نه یک پایان غم‌انگیز و پر از ناراحتی... چیزی که مخاطب بتونه باهاش ارتباط بگیره. امیدوارم لذت برده باشی❤️

    ۴ ماه پیش
  • رها

    0

    در بین این همه رمان که خوندم آبتین تنها پسری بود که موجودیش صفر بود 🤣🤣

    ۴ ماه پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    دلت میاد به بچم اینجوری بگی؟ من خودم آبتین و خیلی دوست داشتم

    ۴ ماه پیش
  • رها

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه زهرا

    0

    یه چیزیو متوجه نشدم،چیزی که توی نگاه ابتین و ملیسا مرد عشق بود؟

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    نمی‌دونم. هر جور دوست داری می‌تونی تصورش کنی. تو چی دوست داری؟ دوست داری عشق باشه؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    پارتای اخر حال و هوای خیلی جالبی داشت...خسته نباشید بعد این همه مدت💚

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    سلامت باشی قشنگم. تو هم خسته نباشی، حمایتت انتهای هر پارت بزرگترین هدیه‌ای هست که می‌تونم داشته باشم.

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    در طول رمان دقت کردم که چقدر میخواستید به واقعیت های جامعه اشاره کنید،به قول خودتون نه برای سیاه نمایی،برای اگاه بخشی!جهنم احساس رمان پر زحمتی بود و من خواننده هم انتظار بازدید بیشتری داشتم،ولی همینم که تو ذهن مایی که خوندیم یه یادگار میمونه کافیه♡قلمتون مانا♥

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    و این قشنگ‌ترین جمله‌ای بود که امروز شنیدم. خوندنش برام لذتبخش بود. از ته دلم خوشحالم که خوشتون اومده، و این واقعاً کافیه که مخاطب‌هایی مثل شما دارم، هر چند کم ولی با ارزش.

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۹

    0

    خیلی عالی بود ممنونم..واقعی و قابل درک..موفق باشید همیشه

    ۱ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    خواهش میکنم، خوشحالم که خوشتون اومده ❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️