پارت صد و هشتم :

صدای جیغ‌ها و کوبش موسیقی، مثل پتکی روی سرش فرود می‌آید. هوا سنگین‌تر شده؛ انگار در همان چند دقیقه‌ای که آنجا بود، رطوبت بیشتر در هوا پخش شده بود. بوی عرق و الکل و خون، حالا مثل لایه‌ای ضخیم روی پوستش نشسته بود. به لبه‌ی قفس رفت. جمعیت حلقه زده بودند، سوت می‌زدند، داد می‌کشیدند. یکی از مردها بطری مشروبش را بالا برده بود و فریاد می‌زد: «بزن تیکه تیکه‌ش کن شیطان...»
ملیسا بین شانه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وااییی نههه ارماانن ابتیننن ملیسسااا😭

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️