پارت صد و هشتم :

صدای جیغ‌ها و کوبش موسیقی، مثل پتکی روی سرش فرود می‌آید. هوا سنگین‌تر شده؛ انگار در همان چند دقیقه‌ای که آنجا بود، رطوبت بیشتر در هوا پخش شده بود. بوی عرق و الکل و خون، حالا مثل لایه‌ای ضخیم روی پوستش نشسته بود. به لبه‌ی قفس رفت. جمعیت حلقه زده بودند، سوت می‌زدند، داد می‌کشیدند. یکی از مردها بطری مشروبش را بالا برده بود و فریاد می‌زد: «بزن تیکه تیکه‌ش کن شیطان...»
ملیسا بین شانه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وااییی نههه ارماانن ابتیننن ملیسسااا😭

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!