جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت صد و هشتم :
صدای جیغها و کوبش موسیقی، مثل پتکی روی سرش فرود میآید. هوا سنگینتر شده؛ انگار در همان چند دقیقهای که آنجا بود، رطوبت بیشتر در هوا پخش شده بود. بوی عرق و الکل و خون، حالا مثل لایهای ضخیم روی پوستش نشسته بود. به لبهی قفس رفت. جمعیت حلقه زده بودند، سوت میزدند، داد میکشیدند. یکی از مردها بطری مشروبش را بالا برده بود و فریاد میزد: «بزن تیکه تیکهش کن شیطان...»
ملیسا بین شانه
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0وااییی نههه ارماانن ابتیننن ملیسسااا😭