جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت صد و یازده :
نگهبان ترسیده عقب میرود. ملیسا با کمی سر تکان دادن به هوش میآید. خاکستر به جایی که او نشسته نگاه میکند. آنجا همانجایی است که یاسش سوخت و حال ملیسا جای او را میگیرد.
ملیسا با درد و احساس گیجی چشمانش را باز میکند. نگاهش را به اطراف میدوزد. با حس بوی گند حالت تهوع میگیرد. نگاهی به اطراف میاندازد. متوجه میشود او در یک انبار متروک است. کمی دقت میکند. سقف فلزی، پوسیده و چکهزن
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
1شاید پشت هر چیزی دلیلی بوده...