پارت صد و نهم :

خاکستر سرش را آرام به‌سمت ملیسا برمی‌گرداند. نگاهش، نه پر از تعجب است، نه حتی پر از خشم... بلکه چیزی در نگاهش است شبیه به کنجکاوی سرد. مثل کسی که چیزی را دیده که منتظرش بوده. انگار از قبل می‌دانسته کسی از پشت می‌پرد، فقط منتظر بوده ببیند چه کسی است. ملیسا با تمام قدرت، تنه‌اش را به خاکستر می‌کوبد. نه فریادی می‌کشد، نه حرفی می‌زند. فقط حمله می‌کند. چاقو از دست خاکستر پرت می‌شود، صدای فل

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    امیدوارم فقط بلایی سرشون نیاد،و زودتر دوست دارم بفهمم چخبره..

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    پارت طولانی و قشنگی بود..

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    یاس مامان ملیسائه،ولی باباش نمیدونم کیه

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۹

    1

    آخییی🥺🥺🥺 یعنی یاس میتونه مادر ملیسا باشه؟ امیدوارم خاکستر بلایی سر آبتین نیاره

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️