پارت صد و سیزده :

همه می‌چرخند. نگاهشان روی سطان ثابت می‌ماند. ملیسا با نفرت به او زل می‌زند. سر و صدای ریزی می‌آید. ملیسا نگاهش را به آرمان می‌اندازد. چشم چپش خونی است و با یک چشم شاهد تمام ماجرا بوده. ملیسا موفق می‌شود دستانش را آزاد کند. سلطان چاقو به دست درحال نزدیک شدن به آبتین است. ملیسا به سمت سلطان می‌دود و با او درگیر می‌شود. سلطان با خشم ملیسا را گوشه‌ای پرت می‌کند که صدای فریاد بلند خاکستر ست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    0

    وای خدا یعنی آبتین رفت؟؟ یاس کی بود؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    بیچاره ابتین...بیچاره محمود...بیچاره پرستو...بیچاره همشون🥺

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    واای اصلا انتظار نداشتم..فقط میتونم بگم پشماامم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️