پارت صد و سیزده :

همه می‌چرخند. نگاهشان روی سطان ثابت می‌ماند. ملیسا با نفرت به او زل می‌زند. سر و صدای ریزی می‌آید. ملیسا نگاهش را به آرمان می‌اندازد. چشم چپش خونی است و با یک چشم شاهد تمام ماجرا بوده. ملیسا موفق می‌شود دستانش را آزاد کند. سلطان چاقو به دست درحال نزدیک شدن به آبتین است. ملیسا به سمت سلطان می‌دود و با او درگیر می‌شود. سلطان با خشم ملیسا را گوشه‌ای پرت می‌کند که صدای فریاد بلند خاکستر ست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    0

    وای خدا یعنی آبتین رفت؟؟ یاس کی بود؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    بیچاره ابتین...بیچاره محمود...بیچاره پرستو...بیچاره همشون🥺

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    واای اصلا انتظار نداشتم..فقط میتونم بگم پشماامم

    ۱ سال پیش
کپی شد!