پارت صد و ششم :

موتور آبتین جلوی پایش ترمز می‌کند. سوار موتور شده و بی‌حرف همراه آبتین می‌رود. هردو به سمت مقصدی حرکت می‌کنند؛ انگار که مقصد بعدی آخرین مقصد برای رسیدن باشد. وقتی به خانه‌ی آبتین می‌رسند؛ ملیسا با صدای آرامی می‌پرسد: «متین کجاست؟!»
آبتین درحالی که دسته کلید را در دستش می‌چرخاند؛ پاسخ داد: «شمال، پیش داییم.»
ملیسا نفس عمیقی می‌کشد. نفسی که بازدمش؛ خیال راحتش را نشان می‌داد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۹

    1

    بالاخره گذشته ی ملیسا🥲🥲 من از همین الان دلشوره گرفتم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    دوست داشتم این پارت رو..

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    وای بمیرم...احساس میکنم خاکستر بابای ملیسا باشه،یا ملیسا دختر یاس باشه و خاکستر یاس رو دوست داشته

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️