جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت صد و سوم :
آب دهانش را فرو میفرستد و در خلسهای از زمان گیر میکند. جایی که نمیخواست زمان حرکت کند:
- اینجا جهنم ملیسا... جهنم من... زندگی اینجا واسه...
ملیسا میان حرف آبتین پرید و با صدایی آرام گفت: «جهنم واسه ترسوندن فرشتههاست. من خودم از دل همین جهنم بیرون میام.»
آبتین دست ملیسا را گرفت و آن را نوازش کرد. سخت بود. هر آنچه که میانشان گذشته بود، هر آنچه که قرار بود اتفاق بیوفتد. هیچکدام
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0کنجکاو شدم بدونم کی رو دیده و رقیب اصلیش میدونسته روزی...دیالوگا هم جالب بودن...فقط دردی که ابتین کشیده🫠