پارت صد و سوم :

آب دهانش را فرو می‌فرستد و در خلسه‌ای از زمان گیر می‌کند. جایی که نمی‌خواست زمان حرکت کند:
- اینجا جهنم ملیسا... جهنم من... زندگی اینجا واسه...
ملیسا میان حرف آبتین پرید و با صدایی آرام گفت: «جهنم واسه ترسوندن فرشته‌هاست. من خودم از دل همین جهنم بیرون میام.»
آبتین دست ملیسا را گرفت و آن را نوازش کرد. سخت بود. هر آنچه که میانشان گذشته بود، هر آنچه که قرار بود اتفاق بیوفتد. هیچکدام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    کنجکاو شدم بدونم کی رو دیده و رقیب اصلیش میدونسته روزی...دیالوگا هم جالب بودن...فقط دردی که ابتین کشیده🫠

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️