جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت صد و ده :
نگهبان بلند قد و قوی هیکل چنان با عجز این جمله را بر زبان آورد که خاکستر لحظهای همه چیز را فراموش کرد و به قد و قوارهی ریز دخترک خیره شد. یاسمین چنان با اخم به او خیره شده بود که خاکستر خندهاش گرفت. دخترک ریز اندامی چون او، کل انبار را روی سرش گذاشته بود. هیچ نگهبانی حریف زبان تند و تیزش نمیشد و از طرفی حاج بابا دستور داده بود؛ دخترک نباید آسیب ببیند. خاکستر نگاهش را با تفریح به دختر د
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخی...کاپل قشنگی بودن اونا هم،شاید حاج بابا بی دلیل اون کار و نکرده..