پارت صد و ده :

نگهبان بلند قد و قوی هیکل چنان با عجز این جمله را بر زبان آورد که خاکستر لحظه‌ای همه چیز را فراموش کرد و به قد و قواره‌ی ریز دخترک خیره شد. یاسمین چنان با اخم به او خیره شده بود که خاکستر خنده‌اش گرفت. دخترک ریز اندامی چون او، کل انبار را روی سرش گذاشته بود. هیچ نگهبانی حریف زبان تند و تیزش نمی‌شد و از طرفی حاج بابا دستور داده بود؛ دخترک نباید آسیب ببیند. خاکستر نگاهش را با تفریح به دختر د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی...کاپل قشنگی بودن اونا هم،شاید حاج بابا بی دلیل اون کار و نکرده..

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۹

    1

    چقد غم انگیز🥲 خیلی مشتاقم ربط یاس و خاکسترو به ملیسا بدونم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️