لیست کلیه پارتهای رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 94
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 21
ریوند با یک لبخند ملیح به او خیره ماند و کمی بعد ملایم گفت: - عملکرد جادو در پارسه اندکی قوانین دارد. کنترل جادو به یک تلنگر نیست. باید ملزوماتی همراهتان باشد اما علاوهبراین ضرورتی نیست. اما بدانید که شش عنصر در پارسه با جادو همراه هستند. آب، خاک، آتش، چوب، فلز و باور. دستش را به سمت یک چوب ای...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 22
نیلرام گیج و سرگردان سرش را به نشانه نفهمیدن تکان داد، آرزو اما طولی نکشید که با شهبانو راحتتر از قبل کنار آمد، زیرا جلو رفت و خوشحال گفت: - شهبانو، بیصبرانه منتظرم تا گردش رو شروع کنیم! شهبانو خندان سرش را تکان داد و نگاهی به آندو دختر انداخت. پناه درهم بود و چیزی نمیگفت. نیلرام نیز...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 23
آهی کشید و مجدد سکوتی سنگین میانشان حکمفرما شد. شهبانو لبخند گرمی بر لب نشاند. مجدد به صورت گرد و فک زاویهدار پناه نگاه انداخت و به حرف آمد: - خانوادهات دوری تو را حس نمیکنند. جادو کاری میکند تا آنها گمان کنند تو هنوز آنجایی. پس... نگرانشان نباش. از بودن در اینجا لذت ببر، فراموش نکن که ...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 24
فصل هفتم به راه افتاد و آن سه به دنبالش همچون مورچه آمدند. ده دقیقه بعد به یک عمارت زیبا با معماری سنتی آبی فیرزوهای رسیدند. داخل عمارت نیز پر بود از درختهای کاج که همگی سر به فلک کشیده بودند. با رسیدن به عمارت، آرزو با دقت نوشتهی میخی روی تابلوی سر درش را خواند. - چایخانهی پروینبانو؟ پ...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 25
شهبانو مفتخر سرش را تکان داد که آرزو سریع پرسید: - میتوانم حیوان جادویت را ببینم؟ ققنوس ریوند مرا واقعا متحیر کرد. پناه و نیلرام هر دو با اخم به آرزو نگاه کردند. چرا اینچنین حرف میزد؟ چرا سعی نمیکرد شوقش را پنهان کند؟ شهبانو که از یادگیری آرزو خوشحال شده بود سریع گفت: - لهجهی ما را به...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 26
شهبانو دستش را صمیمانه پشت کمر آرزو نهاد و او را به طرف مسیری هدایت کرد. آندو نیز دنبالشان راه افتادند. شهبانو خندان گفت: - ما به آن، آنپیما میگوییم. یعنی در آنی جای دیگری هستیم. آرزو شاداب سرش را راضی تکان داد و اطراف را بیشتر بررسی کرد. صدای پناه به گوش رسید. قبول داشت که توضیحات شهبا...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 27
فصل هشتم با اتمام زمان استراحت، شهبانو پیشنهاد داد تا برای دیدن عمارتهای خشت و گلی یزت، به درون شهر بروند. یزت برخلاف شوش هیاهوی کمتری را در خود جای داده بود. با آنکه جزو شهرهای پر تردد پارسه بود اما در ظهر عجیب سوت و کور بود و شاید این بیگمان از یک دلیل خبر میداد. شهبانو همانطور که مشغ...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 28
هر سه دختر همچون شترمرغ گردن دراز کردند تا درختی بیابند. نه چیزی نبود! تا چشم کار میکرد عمارتهای خشتوگلی با آن بادگیرهای عظیمشان بودند. آرزو که خبر نبود درخت را به شهبانو داد، مهربانوی زیبا سر تاسفی تکان داد و عرق بیشتری روی پیشانیاش نشست. خشمگین لب زد: - پس برای همان است که شخصی در ظهر ...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 29
دیو از روی شهبانو برداشته شد و به سمت دیوارها پرتاب گشت. ثانیهای طول کشید تا همه بفهمند چه شد؛ تا شهبانو بفهمد نباید جادوی درخت فلزی را اجرا کند. جادو تا کف دستش بالا آمده بود، میدرخشید اما به درون بدنش بازگشت. شهبانو حیران با آن چشمهای گشاد شده مردی را دید که بالای سرش ایستاده و نگران به ا...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 30
مهیار آهی کشید و دلش را به دریا زد. بعدا از شهبانو بابت این سهلانگاریاش معذرت خواهی میکرد. آمد که بازگردد اما صدایی آشنا در گوشش پیچید، خداوند را شکر، زیرا طلانقش رسیده بود. آشوزوشت سفید و طلایی بر روی شانهی مهیار نشست. اندازهی متوسطی داشت، همچون یک عقاب میمانست. پارچهای بر منقارش بود که...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 31
ریوند ترجیح داد ساکت بماند، زیرا مهمانهایش درک نمیکردند او چرا نگران نیست. اگر مهیار نزدش نبود به حتم نگران میشد اما مهیار که باشد، ریوند بود و نبودش فرقی ندارد. شهبانو همان که مهیار را ببیند بهبود پیدا میکند. با فکرش پوزخدی زد که نیلرام سریع واکنش نشان داد. گمان کرد به او میخندد. اخمآلود ...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 32
نیلرام باز سرش را بالا آورد و خنثی به هر دویشان نگاه کرد و چیزی نگفت. دیگر حوصلهی حرف زدن هم نداشت. دیگر نمیخواست دهان باز کند. افسردگیاش گل کرده بود. شاید ریوند آن تلنگر را به زندان افسردهی درون ذهنش زده بود. پناه کلافه دست از تکاندن لباسهایش کشید و به طرف آرزو رفت. ناامید لب زد: - باز ش...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 33
نیلرام نگاه از شهبانو که با دختری صحبت میکرد گرفت و خودش را دید، لباسی به رنگ سبزآبی پوشیده بود با مرواریدهای نقرهای که بر روی آن ماهرانه کار شده بودند. طرح بادوم بتهجقه درون دامن لباس نیز زیبایی آن را دو چندان میکرد. البته که با اصرار شهبانو این را پوشیده بود. خودش ترجیح داد اصلا نیاید، ...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 34
نیلرام نگاهی به ریوند با آن چشمهای سیاهش انداخت. دهانش را باز کرد تا جوابی درخور یک فضول به او بدهد که ناگهان سر و صدای شهر بالا گرفت. ریوند سریع از جایش برخاست و گردن دراز کرد تا ببیند موضوع چیست، اوه شاهدخت پارسه آمده بود! لبخند مصلحتی بر لب راند و با رسیدن شاهدخت به رو به روی عمارتش، جلو ر...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 35
آرتان موافق سرش را تکان داد و آرزو قبل از بغل کردن آنزو چشمهایش را بست تا دلش از نگاه خشمگین آن حیوان نلرزد و منصرف نشود. سپس آن حیوان مهربان و خوشبو را در آغوش کشید. گریان سرش را میان یالهای شیر مانندش فرو کرد و زیر لب گفت: - دیدنت برایم قدر دیدن دنیاهای موازی ارزش دارد. باور کن هرگز فراموشت...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 36
آرزو همانطور که رقص زیبا و سنتی شهبانو را میدید که بر زیر آن اکلیل حیوانات انجام میشد، بهتزده لب زد: - تو درست میگفتی ریوند، ارزش دیدنش را داشت. ریوند سرش را تکان داد و چیزی نگفت. مدتی بعد از رقص، موسیقی آرام گرفت و اینبار تبریکها شروع شد. همه به یکدیگر تبریک گفتند و برای هم آرزوی سلامت...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 37
به گریه افتاد زیرا بسیار ترسیده بود. هر چه که بود خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. نیلرام سریع به ریوند نگاه کرد، زمزمه گویان با تردید گفت: - تو میدونستی... انگار... اون هم میدونست! ریوند سرش را به نشانهی بله تکان داد و به حرف آمد. مغموم گفت: - دوستتان به آینده بازگشت. به آینه نگاه کنید او در اتا...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 38
نیلرام با اینحرف پناه برخاست و نگذاشت برود، یقهی پناه را محکم در چنگ انگشتهایش فشرد و عصبانی جیغ کشید. - دیوونه شدی؟ داری راه اشتباهی میری نباید بهشون اعتماد کنی! پناه دستش را بالا برد و یقهاش را از چنگ نیلرام بیرون کشید. مصمم و جدی به نگاه لرزان نیلرام زل زد و گفت: - از کدومشون انتظا...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 39
فصل شانزدهم روبهروی یک عمارت بسیار عظیم که شاید پنجاه طبقه داشت ظاهر شدند. ریوند خودش را از نزدیکی نیلرام عقب کشید و خونسرد به عمارت نگاه گرد. نیلرام آب دهانش را از استرس قورت داد و کمی بعد سرش را بالا گرفت. سعی کرد از دیدن آن عمارت شوکه نشود اما نتوانست. از ریوند چند قدم دیگر فاصله گرفت و ...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 40
فصل هفدهم ریوند رفت تا گزارش بدهد و در آن مدت، نیلرام سعی کرد در حیاط عمارت سرای جادوگران با آشوزوشتی که روی دستش نشسته بود کنار بیاید. اما زیاد تاثیری نداشت. صدای جادو هم پس از رفتن ریوند دیگر در نیامده یا به گوش نرسیده بود. انگار سعی داشت فقط بیننده باشد. انگار لذت میبرد که میدید آن دختر ...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
