لیست کلیه پارتهای رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 94
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 1
مقدمه: به گفتهی پارسیان باستان در بندبند وجودت جادو نهفته است؛ در تاروپود سلولهایت جادوست که به پرواز در میآید. اما چرا هرگز آن را باور نکردهای؟ چرا باور نمیکنی که جادو وجود دارد؟ که او روح دارد؟ با چشم خویش دیدم که بر روی یک ظرف باستانی نوشته بود: (به سرزمین جادو خوش آمدید. مردم پارسه با ...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 2
- نیلرام هیچی مثل یه دورهمی دخترونه درست وسط ظهر جمعه نمیچسبه، بگو که پایهای بدجور داره حوصلم سر میره. سر صبحی هم پستچی بدخوابم کرد اصلا دیگه همهچیز امروز برام خراب شد. بگو که میای. نیلرام آهی از سر آسودگی کشید، چقدر خوشحال بود که حداقل دوستی همفکر با خودش داشت. لبخند گرمی زد و برای خودش س...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 3
پناه سر تأسفی تکان داد و همانطور که سرعت را بیشتر میکرد و دنده را به سه تغییر میداد، شاکی به حرف آمد: - چی بگم؛ درسته که معتقدم هرکسی اعتقاد خودش رو داره، اما مادرت دیگه خیلی داره جلوی این مرد کوتاه میاد. خب اگر موضوع اینه و نمیخواد طلاق بگیره که حجاب رو بذاره کنار، اگر هم براش مهمه که طلاق ...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 4
آرزو سرش را تکان داد و قبل از آنکه سوار شود شروع به گرم کردن عضلاتش کرد. معتقد بود بدون نرمش اولیه، ورزش هیچ فایدهای برای بدن ندارد بلکه حتی ضرر هم میرساند. اول باید بدنش را آماده میکرد. با کمی تکان خوردن و انجام حرکات کششی، سوار دوچرخه شد و عینک آفتابیاش را بر چشم زد تا به قول خودش، با کلاس...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 5
نیلرام خاک فرضی روی کتش را تکاند و همانطور که به پراید تکیه میداد دست به سینه گفت: - هر دفعه همین رو میگی. آرزو نیز سرش را به نشانهی موافقت تکان داد و کنار نیلرام به ماشین تکیه داد. نیلرام با چشمهای لرزانش مردد به هر دو نگاه کرد. انگار حرفی برای گفتن داشت اما نمیدانست بگوید یا خیر، هرچ...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 6
فصل دوم زهرا خانم مادر پناه، همانطور که پایش را درون کفش زنانهاش میکرد، کلید را روی جاکفشی گذاشت، نگاه مطمئنش را به دخترها انداخت و با آرامش گفت: - نگران بودم پناه تنهایی یه گندی بزنه، اما با حضور شما دو تا خیالم راحته. نیلرام با یک لبخند ملیح پاسخش را داد و کنار در ورودی ایستاد. آرزو خ...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 7
آرزو خندید، سرش را تکان داد و موهای دم اسبیاش را باز کرد. پناه زیر لب غر زد: - تو هم ما رو کشتی با این حجاب و عقایدت. موندم چطور باهات دوستم. آرزو اینبار به حرف آمد و حقبه جانب گفت: - نیلرام شاید حجاب داشته باشه، اما این کارها ربطی به حجاب نداره خب. خیلیها رو دیدم که اصلا حجاب ندارن، یه ع...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 8
هر دو سریع باهم مخالفت کردند و نگذاشتند پناه بهانههای چرتوپرتش را برای تغییر فیلم شروع کند. آرزو سینی شربت آبلیمو را آورد و روی میز جلوی مبل گذاشت. پناه نیز آمد و ظرف توتفرنگی را کنار شربتها نهاد. تمام چراغها را که خاموش کردند، آرزو صدای تلویزیون را بالا برد. هر سه به همدیگر چسبیدند. نیل...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 9
فصل سوم با احساس صدای وزوز مگس، گوشش را مالش داد و دستش را در هوا تکان داد تا به خیالش مگس فرار کند. به طرف دیگر تخت غلت زد که درد ناگهانیای به دماغ کشیدهاش وارد شد، درد طاقتفرسایی در خواب به وی تحمیل کرد. کلافه و دردناک سرش را بالا آورد و دماغش را مالید. اخمآلود ابروانش را درهم کشید. آن...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 10
دستش را به طرف غرب دراز کرده بود. پناه گیج به او نگاه کرد و نیلرام متمسخر دست به پهلو زد و گفت: - که چی بشه؟ چهار صبح خوابیدیم. نهایتا باید دوازده بیدار بشیم. من که حوصله ندارم توی خواب راه برم. یهو از در خونه پناه اینا سر در میارم. پناه خسته و گیج اطراف را دید، دلهرهی عجیبی داشت. چرا اینجا ...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 11
پناه سکوت کرد و توجهاش را به درون آن طاق معطوف کرد. مردم بدون توجه به آن سه نفر زندگی میکردند. پیر و جوان، زن و مرد همه مشغول کارهای روزانه بودند. کودکها نیز با تاس و تختهنرد بازی میکردند. کسی انگار آنها را نمیدید. نیلرام که دیگر داشت بهم میریخت و نمیتوانست این خواب مزخرف را بیشتر از ...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 12
خندههایش برای آرزو انگار بیپایان بودند. روی اعصابش خط میانداخت. او دوست داشت پارسه واقعی باشد. میخواست اینجا حقیقی باشد... آهی کشید و بیتوجه به آندو، روی اولین میز غذاخوری نشست. میزها مثل غذاخوریهای معمولی بودند. پایههای چوبی و میز رزین خورده که برق میزدند. نیلرام و پناه روبهرویش نشس...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 13
آرزو یک لیوان دوغ برایش ریخت و آن را به دست دراز شدهی پناه داد. با دقت چشمهایش را تنگ کرد و واکنش آندو را بررسی کرد. انگار واقعا گرسنه بودند و با غذا خوردن داشتند سیر میشدند. جوجه را با چنگال برداشت و آن را جلوی چشمهایش بررسی کرد. محتاط کمی از آن را گاز زد. طعم خوبی داشت، واقعی بود. آب دهان...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 14
فصل چهارم آروز، نیلرام و پناه هر سه شوکه به آن پسر خوشپوش نگاه انداختند. او پسری با موهای مشکی بود که یک کت آبی رنگ با نوارهای طلایی که از یقه به پایین میآمدند را پوشیده بود. شلوار مشکیاش نیز باعث شده بود عضلهی پاهایش به خوبی نمایان باشند. نگاه پناه به عضلهی روی بازویش افتاد، آن آستین...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 15
آرزو سرش را راضی تکان داد، درست است، زیرا او در تاریخ خوانده بود که ایران در گذشته شامل قبایل زیادی بوده است که هم اکنون ما با عناوین کشورهای جدا آنها را میشناسیم. ریوند با رسیدن به یک پایهی سنگی که یک حوض کوچک رویش قرار داشت ایستاد. درون آن حوض اندکی آب تمیز به چشم میخورد. نیلرام کنجکاو گرد...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 16
ریوند نیمنگاهی به آرزو انداخت و سرش را تکان داد. مجدد به حرف آمد: - در واقع مهربانوی زیبا، ما اونها را میهمان میخوانیم. افرادی که چند ماهی در خانهی ما هستن و سپس به سرزمین خود باز میگردند. بنده اینچنین با شما صحبت میکنم تا بهتر متوجهی حرفهام بشوید. آرزو با اینحرف به خود لرزید، نه نمی...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 17
نیلرام مسکوت در گوشهی دیگر تخت جای گرفت. ترجیح داد فقط شنونده باشد. پناه سرش را بالا گرفت، چشمهای اشکیاش را به آرزو دوخت و بغضآلود گفت: - نگفت کِی، نگفت! آرزو خندید و خونسرد دست پناه را فشرد. پاسخ داد: - غمت نباشه فردا ازش میپرسیم. نیلرام اما اینبار به حرف آمد. بلند شد و کنار آرزو در...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 18
نان پخته شده را که با انبر از تنور بیرون آورد و روی سطح کنار تنور نهاد، نیلرام کنارش ایستاده بود. بخار زیادی از روی نان بلند میشد. ابرویش را با دیدن آن نان جزغاله شده بالا انداخت و متحیر خیره به بخارهایش گفت: - خب، ممنونم بابت... مردد به ریوند نگاه انداخت و باز به نان چشم دوخت. زمزمه کرد: -...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 19
پناه سریع نگاه تیزی به آرزو انداخت و با حرص گفت: - شما دو تا احمقترین آدمای جهانید. نیلرام پاسخش را نداد و آرزو شانهاش را بالا انداخت و خونسرد گفت: - تو هم منطقیترین آدم جهانی. سپس اطراف خانه را از نظر گذراند. خواست خانه را بگردد که ریوند از راه رسید. گیج هنوز هم نگاهش به نیلرام بود. ...
بروزرسانی در : ۶۲۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 20
ریوند به او خیره شد. چشمهایش صورت گرد و لاغر پناه را بررسی کردند و در نهایت با کمی تأخیر پاسخش را داد: - اندکی صبر کنید مهربانوی عزیز. جادو در تمام دورههای زمانی وجود داشته است اما گاهی تاریخ به گونهای پیش میرود که در یک قسمت زمانی جادو از بین میرود. در گذشتهی ما هنوز جادو وجود دارد اما د...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
