پارت بیست و سوم :
آهی کشید و مجدد سکوتی سنگین میانشان حکمفرما شد. شهبانو لبخند گرمی بر لب نشاند. مجدد به صورت گرد و فک زاویهدار پناه نگاه انداخت و به حرف آمد:
- خانوادهات دوری تو را حس نمیکنند. جادو کاری میکند تا آنها گمان کنند تو هنوز آنجایی. پس... نگرانشان نباش. از بودن در اینجا لذت ببر، فراموش نکن که زمان محدود است.
پناه سرش را بالا آورد و بیحوصله به شهبانو نگاه کرد. به نظرش این دخت
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂 چون محض رضای خدا نمیخوان با پارسه کنار بیان
۸ ماه پیشحانیه
1به نظر من پناه و نیل رام دیونه اند ....اخه ادم یه همچین جای بره بی تفاوت باشه😶
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قطعا دیوانه اند.
۱ سال پیشآبی
2کنجکاوم بعدا وقتی دوتاشون جادو پیدا می کنند، چطوری رفتار می کنند.
۱ سال پیشفاطمه ❤️
3چه بی احساسن این دوتا 😅
۲ سال پیشفاطمه زهرا
1تا چند وقت دیگه نیل رام اینا هم صاحب جادو میشن
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
و تازه همه چیز جذاب میشه.
۲ سال پیشآنیا
3بابایکمی دل بدیدچیزی نمیشه😕
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

♡♡♡
1وای این نیل رام و پناه چقدر رو مخن🤨ماستن انگار.همین اول کاری بدم اومد ازشون😂😑