دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی جادوی کهن جلد اول اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه

  • زبان فارسی
  • 110.1K 👁
  • 769 ❤️
  • 2.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی جادوی کهن - جلد اول پارسه

قدمت ایران به پنج هزار سال پیش باز می‌گردد، تئوری‌هایی باب وجود جادو، اهرمن، موجودات جادویی همچون سیمرغ وجود دارد که اگر واقعی باشند دنیا دگرگون خواهد شد، و اما چطور باید فهمید؟ این رمان دقیقا قصد دارد این تئوری را برای شما اثبات کند، البته با چاشنی عشق و حقیقت ولی لطفا هیچ‌چیز را باور نکنید زیرا یکهو همه‌چیز تمام می‌شود.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
به گفته‌ی پارسیان باستان در بند‌بند وجودت جادو نهفته است؛ در تاروپود سلول‌هایت جادوست که به پرواز در می‌آید. اما چرا هرگز آن را باور نکرده‌ای؟ چرا باور نمی‌کنی که جادو وجود دارد؟ که او روح دارد؟ با چشم خویش دیدم که بر روی یک ظرف باستانی نوشته بود: (به سرزمین جادو خوش آمدید. مردم پارسه با جادو متولد می‌شوند؛ همه‌چیز اینجا مطلق زیباست، پاکی همه‌جا را فراگرفته است و زندگی بی‌نهایت جریان دارد. به امید روزی که پارسه جاودان ماند.) آه که اگر واقعی باشد... .
-------
سخن نویسنده:
درود خداوند بر شما عزیزان همراهی کننده، باعث شادی و افتخار بندست که با یک رمان دیگه می‌تونم همراهتون باشم. با انرژی و روحیه‌ی زیاد رمان رو شروع می‌کنیم. تنها درخواستی که از شما عزیزان دارم، این هست که با خوندن پارت‌ها با من در ارتباط باشید. نظر بدید، تعامل داشته باشید و روحیه بدید.
پیشاپیش میگم که این رمان بر اساس حوادث تاریخی نیست اما عناوین تمام مکان‌ها و نقشه‌ی خود جهان پارسه، از ایران باستان گرفته شده است. بنابراین اینکه باور کنید این جهان واقعی بوده یا خیر، بر عهده خود شماست. من باور کردم؛ امیدوارم شما هم باور کنید که روزگاری مردمان سرزمین جادو بودیم.
نکته: سبک قلم من ترکیبی از اول شخص و سوم شخص است. در لحظه که راوی روایت می کند، می تواند حضور داشته باشد، می تواند روح باشد. می تواند احساس داشته باشد و می تواند بی حس باشد. افرادی که مجموعه رمان کابوس افعی را خوانده اند کاملا به این سبک اگاه هستند.
بریم که با نام و یاد خدا رمان رو شروع کنیم.
-------
فصل اول
(راوی)
سعید فریاد کشان لگد پرقدرتی به کوسن جلوی پایش زد، کوسن بیچاره که برای مبل‌های قدیمی ده‌ سال پیش بود به هوا پرتاب شد و در نهایت آن‌طرف‌تر بر زمین افتاد. صدای نعره‌ی سعید در کل خانه پیچید.
- یکم به خودت برس زن، همش خودت رو زیر اون چادر کوفتی پنهون کردی. منم دل دارم منم آدمم می‌خوام زنی که کنارم راه میره دلبر باشه. چیه خودت رو زیر صد تا جُل پنهون کردی؟ مگه قراره بخورنت؟ ها؟ مگه یه نگاه مردا قراره بهت آسیب بزنه؟ بدبخت من به‌خاطر خودت میگم!
همان‌طور که در سالن خانه‌ی کوچک و قدیمی‌شان راه می‌رفت، دست‌هایش را تکان می‌داد و صدا در گلو انداخته بود، همچون ارکستر گروه سرود می‌مانست.
- آدم کسرشأنش میشه بگه تو زنشی، خب یکم به خودت برس، اون‌همه پول بی‌صاحاب رو خرج نذری‌هات نکن، برو چهار تا چرت‌و‌پرت آرایشی بخر بلکه آدم رغبت کنه بهت چشم بندازه. همش فکر و ذکرت تعذیه و تغذیه‌ی مردم کوچه بازاره، یکم به فکر زندگیت باش زن!
مریم دختر رضا فاتح، همسر اول سعید سبحانی در سکوت کنار ستون مرکزی خانه ایستاده بود و داشت غم‌زده به حرف‌های خجالت‌آور شوهرش، به کلماتی که از دهانش بی‌رحمانه خارج می‌شد گوش می‌داد. صدها، شاید هم هزاران حرف‌ ناگفته داشت که بگوید، به زبان بیاورد و فریاد بزند که تمام اهل محل بفهمند اما او... با بغض آب دهانش را قورت داد و تنها به حرف‌های وقیحانه‌ی شوهرش گوش سپرد. قلبش می‌لرزید اما حرفی نمی‌زد. چیزی نمی‌گفت.
می‌دانستم که او می‌شنود. دخترش را می‌گویم، نیل‌رام سبحانی نوه‌ی آقا رضا و حاج علی سبحانی بود که چشم‌های عسلی‌اش را از پدربزرگ پدری‌اش به ارث برده بود. عسل نگاهش را از پدر بی‌غیرتش گرفت و به مادرش داد که ترسیده بود و چیزی نمی‌گفت. پوست گندمی مایل به سفیدش را از مادرش به ارث برده بود. از هر دویشان متنفر بود. نه آن تنفری که در نگاه اول به نظر می‌رسد بلکه متنفر بود که در هنگام دعوا، به هم‌دیگر رحم نمی‌کردند. نیل‌رام آب دهانش را به زور قورت داد، خیلی سعی داشت خودش را به میان دعوا نیندازد. که با پدرش درگیر نشود زیرا دعواهایشان هرگز تمامی نداشت و مادرش قبلاً گفته بود نمی‌خواهد رابطه‌ی نیل‌رام با پدرش، خراب‌تر از چیزی که هست شود. بغضش را به سختی فرو خورد و از روی مبل راحتی کرمی‌رنگ که اکنون دیگر از کثیفی دم به قهوه‌ای میزد، برخاست و به طرف اتاقش رفت. قبل از شروع دعوا داشت تلویزیون نگاه می‌کرد. انیمه‌ی دفترچه مرگ در حال پخش بود و ترجیح می‌داد آن را ببیند زیرا از شخصیت اصلی که دچار بیماری روانی بود، خوشش می‌آمد. اما وقتی پدرش وارد شد و آن دعوای مسخره را به‌خاطر حجاب مادرش به راه انداخت، بی‌خیال آن شد. البته که توپش از جای دیگری پر بود. مثلا، آن همسر دومش شاید چیزی می‌خواست که از توان وی خارج بود و اکنون آمده بود تا بر سر دیوار کوتاهی که مادرش بود، حرصش را خالی کند.
وارد اتاق که شد در را بست، نسبتاً صدای بلندی ایجاد کرد اما سر و صدای آن‌دو آرام نگرفت. حتی بیشتر شدت گرفت زیرا پدرش اعتراض کرده بود که این یک بی‌احترامی به بزرگ خانواده است و این دختر تربیت ندارد، البته که اصلا برای نیل‌رام اهمیتی نداشت اما بازهم تمام کاسه‌کوزه‌ها بر سر مادرش فرو ریخت، که نتوانسته است یک دختر تربیت کند.
نیل‌رام ناامید به در تکیه داد و روی زمین سرد سرامیکی اتاقش سُر خورد. رنگ سفید و قهوه‌ای وسایل اتاقش، به خوبی خبر از افکار ناامید و شخصیت بی‌حوصله‌اش می‌داد. نیل‌رام شخصیت جالبی داشت، گاهی آن‌قدر پر انرژی بود که همچون رنگ سفید می‌توانست شادابی را به همه هدیه بدهد و گاهی... آن‌قدر ناامید و سرد و تیره میشد که همه را در عمق چاله‌ی افکارش می‌کشاند، به تباهی محض.
پاهای برهنه‌اش که زمین سرد سفید رنگ را لمس کردند، لرزی بر اندامش افتاد اما سردی زمین آرامش استواری به او داد. نگاهش را به پنجره‌ی زوار در رفته‌ی اتاقش دوخت که از هر طرفش باد زوزه می‌کشید. ظهر بود، گرمای هوا این روزها کاهش یافته بود اما حس عجیبی داشت. هم‌زمان می‌خواست بیرون برود و از هوا لذت ببرد و در همان لحظه سعی داشت از این وضعیت مزخرف دعوای خانوادگی، سرش را زیر بالشت برده و فریاد سر بدهد. اما این افکار مزخرف و درهم و متضاد خوشبختانه زیاد طول نکشیدند زیرا دوستش پناه، همان لحظه باعث شد موبایل کوچک و قدیمی‌اش شروع به لرزیدن کند. نگاه مشتاق و خوشحالش را به قاب راه‌راه گورخری گوشی داد و شماره‌ی پناه را زمزمه کرد. با حس نسبتاً خوبی نام پناه را بر لب راند و انگشت شستش را بر روی دایره‌ی سبز رنگ روی صفحه کشید. تماس برقرار شد و صدای شاد و پر انرژی پناه در پشت خط گوشی، توسط بلندگوهای گوشی درون اتاق ساکت و سرد پیچید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه

فاطمه سادات هاشمی نسب : ۳ ماه پیش

درود به همگی
باعث افتخارمه که اعلام کنم جلد اول مجموعه جادوی کهن هم‌اکنون چاپ شده و آماده تحویل به خواننده های عزیزشه.
در صورتی که تمایل به خرید دارید استوری بنده رو ببینید و به آیدی من در *** که همون آیدی *** هست پیام بدید.

نظرات رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه
  • طوفان

    در پارت 930

    میگم به من عنصر باور بدید بریم لباسای خوشگل مشکی چرم ببپوشیم که جنگ جهانی داریم بخدا رازیم به باور من همه جوره هستم بریم راستی یه مهمون دارم طاق عزیز اسمش مهربانو فاطمه هست اونم میخواد بیاد 🗡️⚔️🩸⚔️⚔

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    فقط به باور راضی هستی؟

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 900

    «من برای اولین بار اینقدر خود را ناتوان میبینم » ولی غمی که این جمله داشت فرق میکرد این چند پارت مس سگ دارم گریه میکنم مامانم از نظر سلامت عقلم در شک بود اما الان شکش به یقین تبدیل شد.. میدونی ارزو دلم میخواد بیماری اسکیزوفرنی بگیرم و تا اید ذهنم در زمان پارسه قفل کنه و اونجا باشم 🥺🥀🖤😭🥺🥀🖤😭

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    هعی پارسه ادم های روانی رو نمی بره اونجا

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 890

    این ها همه ارامش قبل طوفانه اصن ارامش بعد طوفان نیست قبلش یه حس ناب میدی که میگی ایول بابا دم نویسنده گرم اما یه دفع یه کاری میکنی که باید بگی لعنت بر نویسنده حس مرگ به ادم القا میکنی خوب بلدی با روان ما بازی کنی🔪🔪🗿🗿..مهربانو فاطمه! 🤬🤬🔪🔪

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دیگه فرق نویسنده با تجربه با بی تجربه همینه😎

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 880

    پناه بر میگرده مگه نه با رامین ازدواج میکنه نه بگو آره بگو ترخدا بگو فاطمه خیلی اذیتم خیللیی ناراحتم انگار خودم دارم از پارسه میرم بگو برمیگرده بگوو ترخدا امید بده 🖤😭

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باید داستان رو بخونی♥️

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 880

    نه نه نه فاطمه چرا اخه چرارارار را باید عاشقا رو جدا کنی چرا بخدا من طاقت ندارم 🧡😭

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    رسم روزگاره

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 850

    خاک تو سر طبابتت .. چند پارت قبلی که کامنت نزاشتم به خاطر استرس و هیجان بود که فشارم رفت بالا دستم کار نمیکرد تایپ کنم 🥺💙🥺

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خوشحالم که داری با لذت میخونی

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 800

    ایشالا یه فولاد زره تیکه تیکت کنه فاطمه 🤬🤬

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چه خشن

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 680

    اینو با من نکن فاطمه من سر این عاشقونهاشون دارم گریه میکنم جداشن دیگه هیچ چون من خودم این درد رو تجربه کردم حرف های عاشقونشون منو یاد خودم میاره ولی الان کجام چه حالیم جوری که هر صدم ثانیه تو دل ارزوی مرگ دارم ولی مجبورم نقاب لبخند بزنم تا کسی حتا مادرم نفهم که دخترش چه حال و روز زشت و بدی داره 🖤🥀

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ایشالله به زودی یه عشق دیگه پیدا میکنی، چیزی که توی دنیا زیاده ادمه بخاطر یکی که ارزشت رو نداشت غصه نخور

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 650

    سنتی ترین و اصیل ترین غذایی ایرانی قرمه سبزی هست 🤤🤤❤️❤️❤️

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انصافا😍

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 630

    ولش کن نذار یاد بگیره تا بیشتر پیشت بمونه ما ازتون ۶تا بچه میخوایم دختر : نیلا. نولا . ریما - پسر : نویان . نیما . رایان 🥺

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    چقدر کم

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 610

    موقع جنگ با سفیدک ها اینقدر استرس نداشته که سر بیدار کردن ای دختر داره بیین چه بلایی سرش آورده که اینطوری میکنه خداا 🥺🤍✨

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 600

    یه حس خیلیی خوبی به بی کران دارم خیلیلیلیایلیلیلیلیلی دوسش دارم ✨🦉🥺✨🦉

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره بی‌کران عجیب به دل همه نشسته

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 590

    مهربانوی زیبا؟؟🤍😭✨ واییویوویویویویوویویویوی خدا قلبمبمبمبممبمبمبمبمبمیمیممیمیمیمیمبممببم🤍😭🤍😭

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یکیم نیست به ما بگه مهربانوی زیبا

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 570

    سر این پارت گریه کردم خیلی زیبا بود خیلی مخصوصا جای که نیل به ریوند گفت حالت خوبه 🥺🥀

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    🌸♥️

    ۲ هفته پیش
  • طوفان

    در پارت 560

    نیل واقعا درد داره و میخواد خودشو از این طریق خالی کنه

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    همینطوره

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟