دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی جادوی کهن جلد اول اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه

  • زبان فارسی
  • 107.5K 👁
  • 763 ❤️
  • 2.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی جادوی کهن - جلد اول پارسه

قدمت ایران به پنج هزار سال پیش باز می‌گردد، تئوری‌هایی باب وجود جادو، اهرمن، موجودات جادویی همچون سیمرغ وجود دارد که اگر واقعی باشند دنیا دگرگون خواهد شد، و اما چطور باید فهمید؟ این رمان دقیقا قصد دارد این تئوری را برای شما اثبات کند، البته با چاشنی عشق و حقیقت ولی لطفا هیچ‌چیز را باور نکنید زیرا یکهو همه‌چیز تمام می‌شود.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
به گفته‌ی پارسیان باستان در بند‌بند وجودت جادو نهفته است؛ در تاروپود سلول‌هایت جادوست که به پرواز در می‌آید. اما چرا هرگز آن را باور نکرده‌ای؟ چرا باور نمی‌کنی که جادو وجود دارد؟ که او روح دارد؟ با چشم خویش دیدم که بر روی یک ظرف باستانی نوشته بود: (به سرزمین جادو خوش آمدید. مردم پارسه با جادو متولد می‌شوند؛ همه‌چیز اینجا مطلق زیباست، پاکی همه‌جا را فراگرفته است و زندگی بی‌نهایت جریان دارد. به امید روزی که پارسه جاودان ماند.) آه که اگر واقعی باشد... .
-------
سخن نویسنده:
درود خداوند بر شما عزیزان همراهی کننده، باعث شادی و افتخار بندست که با یک رمان دیگه می‌تونم همراهتون باشم. با انرژی و روحیه‌ی زیاد رمان رو شروع می‌کنیم. تنها درخواستی که از شما عزیزان دارم، این هست که با خوندن پارت‌ها با من در ارتباط باشید. نظر بدید، تعامل داشته باشید و روحیه بدید.
پیشاپیش میگم که این رمان بر اساس حوادث تاریخی نیست اما عناوین تمام مکان‌ها و نقشه‌ی خود جهان پارسه، از ایران باستان گرفته شده است. بنابراین اینکه باور کنید این جهان واقعی بوده یا خیر، بر عهده خود شماست. من باور کردم؛ امیدوارم شما هم باور کنید که روزگاری مردمان سرزمین جادو بودیم.
نکته: سبک قلم من ترکیبی از اول شخص و سوم شخص است. در لحظه که راوی روایت می کند، می تواند حضور داشته باشد، می تواند روح باشد. می تواند احساس داشته باشد و می تواند بی حس باشد. افرادی که مجموعه رمان کابوس افعی را خوانده اند کاملا به این سبک اگاه هستند.
بریم که با نام و یاد خدا رمان رو شروع کنیم.
-------
فصل اول
(راوی)
سعید فریاد کشان لگد پرقدرتی به کوسن جلوی پایش زد، کوسن بیچاره که برای مبل‌های قدیمی ده‌ سال پیش بود به هوا پرتاب شد و در نهایت آن‌طرف‌تر بر زمین افتاد. صدای نعره‌ی سعید در کل خانه پیچید.
- یکم به خودت برس زن، همش خودت رو زیر اون چادر کوفتی پنهون کردی. منم دل دارم منم آدمم می‌خوام زنی که کنارم راه میره دلبر باشه. چیه خودت رو زیر صد تا جُل پنهون کردی؟ مگه قراره بخورنت؟ ها؟ مگه یه نگاه مردا قراره بهت آسیب بزنه؟ بدبخت من به‌خاطر خودت میگم!
همان‌طور که در سالن خانه‌ی کوچک و قدیمی‌شان راه می‌رفت، دست‌هایش را تکان می‌داد و صدا در گلو انداخته بود، همچون ارکستر گروه سرود می‌مانست.
- آدم کسرشأنش میشه بگه تو زنشی، خب یکم به خودت برس، اون‌همه پول بی‌صاحاب رو خرج نذری‌هات نکن، برو چهار تا چرت‌و‌پرت آرایشی بخر بلکه آدم رغبت کنه بهت چشم بندازه. همش فکر و ذکرت تعذیه و تغذیه‌ی مردم کوچه بازاره، یکم به فکر زندگیت باش زن!
مریم دختر رضا فاتح، همسر اول سعید سبحانی در سکوت کنار ستون مرکزی خانه ایستاده بود و داشت غم‌زده به حرف‌های خجالت‌آور شوهرش، به کلماتی که از دهانش بی‌رحمانه خارج می‌شد گوش می‌داد. صدها، شاید هم هزاران حرف‌ ناگفته داشت که بگوید، به زبان بیاورد و فریاد بزند که تمام اهل محل بفهمند اما او... با بغض آب دهانش را قورت داد و تنها به حرف‌های وقیحانه‌ی شوهرش گوش سپرد. قلبش می‌لرزید اما حرفی نمی‌زد. چیزی نمی‌گفت.
می‌دانستم که او می‌شنود. دخترش را می‌گویم، نیل‌رام سبحانی نوه‌ی آقا رضا و حاج علی سبحانی بود که چشم‌های عسلی‌اش را از پدربزرگ پدری‌اش به ارث برده بود. عسل نگاهش را از پدر بی‌غیرتش گرفت و به مادرش داد که ترسیده بود و چیزی نمی‌گفت. پوست گندمی مایل به سفیدش را از مادرش به ارث برده بود. از هر دویشان متنفر بود. نه آن تنفری که در نگاه اول به نظر می‌رسد بلکه متنفر بود که در هنگام دعوا، به هم‌دیگر رحم نمی‌کردند. نیل‌رام آب دهانش را به زور قورت داد، خیلی سعی داشت خودش را به میان دعوا نیندازد. که با پدرش درگیر نشود زیرا دعواهایشان هرگز تمامی نداشت و مادرش قبلاً گفته بود نمی‌خواهد رابطه‌ی نیل‌رام با پدرش، خراب‌تر از چیزی که هست شود. بغضش را به سختی فرو خورد و از روی مبل راحتی کرمی‌رنگ که اکنون دیگر از کثیفی دم به قهوه‌ای میزد، برخاست و به طرف اتاقش رفت. قبل از شروع دعوا داشت تلویزیون نگاه می‌کرد. انیمه‌ی دفترچه مرگ در حال پخش بود و ترجیح می‌داد آن را ببیند زیرا از شخصیت اصلی که دچار بیماری روانی بود، خوشش می‌آمد. اما وقتی پدرش وارد شد و آن دعوای مسخره را به‌خاطر حجاب مادرش به راه انداخت، بی‌خیال آن شد. البته که توپش از جای دیگری پر بود. مثلا، آن همسر دومش شاید چیزی می‌خواست که از توان وی خارج بود و اکنون آمده بود تا بر سر دیوار کوتاهی که مادرش بود، حرصش را خالی کند.
وارد اتاق که شد در را بست، نسبتاً صدای بلندی ایجاد کرد اما سر و صدای آن‌دو آرام نگرفت. حتی بیشتر شدت گرفت زیرا پدرش اعتراض کرده بود که این یک بی‌احترامی به بزرگ خانواده است و این دختر تربیت ندارد، البته که اصلا برای نیل‌رام اهمیتی نداشت اما بازهم تمام کاسه‌کوزه‌ها بر سر مادرش فرو ریخت، که نتوانسته است یک دختر تربیت کند.
نیل‌رام ناامید به در تکیه داد و روی زمین سرد سرامیکی اتاقش سُر خورد. رنگ سفید و قهوه‌ای وسایل اتاقش، به خوبی خبر از افکار ناامید و شخصیت بی‌حوصله‌اش می‌داد. نیل‌رام شخصیت جالبی داشت، گاهی آن‌قدر پر انرژی بود که همچون رنگ سفید می‌توانست شادابی را به همه هدیه بدهد و گاهی... آن‌قدر ناامید و سرد و تیره میشد که همه را در عمق چاله‌ی افکارش می‌کشاند، به تباهی محض.
پاهای برهنه‌اش که زمین سرد سفید رنگ را لمس کردند، لرزی بر اندامش افتاد اما سردی زمین آرامش استواری به او داد. نگاهش را به پنجره‌ی زوار در رفته‌ی اتاقش دوخت که از هر طرفش باد زوزه می‌کشید. ظهر بود، گرمای هوا این روزها کاهش یافته بود اما حس عجیبی داشت. هم‌زمان می‌خواست بیرون برود و از هوا لذت ببرد و در همان لحظه سعی داشت از این وضعیت مزخرف دعوای خانوادگی، سرش را زیر بالشت برده و فریاد سر بدهد. اما این افکار مزخرف و درهم و متضاد خوشبختانه زیاد طول نکشیدند زیرا دوستش پناه، همان لحظه باعث شد موبایل کوچک و قدیمی‌اش شروع به لرزیدن کند. نگاه مشتاق و خوشحالش را به قاب راه‌راه گورخری گوشی داد و شماره‌ی پناه را زمزمه کرد. با حس نسبتاً خوبی نام پناه را بر لب راند و انگشت شستش را بر روی دایره‌ی سبز رنگ روی صفحه کشید. تماس برقرار شد و صدای شاد و پر انرژی پناه در پشت خط گوشی، توسط بلندگوهای گوشی درون اتاق ساکت و سرد پیچید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

last update
تخفیف عضویت در رمان 40 درصد تخفیف

یهو به دلم افتاد تخفیف بذارم. از اونجایی که تعطیلات در حال شروع شدنه، بخونید و لذت ببرید.

فقط تا 3 روز دیگر ( تا پایان روز سه شنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۵)
عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه

فاطمه سادات هاشمی نسب : ۲ ماه پیش

درود به همگی
باعث افتخارمه که اعلام کنم جلد اول مجموعه جادوی کهن هم‌اکنون چاپ شده و آماده تحویل به خواننده های عزیزشه.
در صورتی که تمایل به خرید دارید استوری بنده رو ببینید و به آیدی من در *** که همون آیدی *** هست پیام بدید.

نظرات رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه
  • طوفان

    در پارت 150

    چنگده عجیب است 🗿🗿

    ۲ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    👩‍🦯

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 140

    ریوند چه جذابه پشمام ولی عجیب مهیار به دلم نشسته 🥺🥺❤️🥺❤️🥺❤️🥺❤️🥺🥺❤️

    ۲ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    منم

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 130

    میگم فاطی میشه باهم بریم باستان شناسی شاید چیز میز جادویی پیدا کردیم رفتیم پارسه ولی ما شانس نداریم یه دفعه دیدی سر از گودال ماریانا درآوردیم و داریم میمیریم 🥺🗿🥺🗿🥺🗿🗿🥺🗿🥺🗿🗿🥺🗿🥺🗿🥺🗿🗿🥺🗿🥺🔪🔪🗿🔪🗿🔪🗿🔪🗿🔪🗿

    ۲ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یهو توی قسمت دیو های پارسه سر در بیاریم چی

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 120

    خیر نبینی فاطی نصف شبی دلم قاروقور داره میکنه 🔪 🗿🗿🔪🗿🗿🔪

    ۲ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 90

    حالا بیا عشق کن یه نیشگون از خودتون بگیرین تا بفهمید که خواب نیست واقعیته 🤗🤗❤️❤️❤️🥀🥀

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به نیشگون دره

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 80

    یه سوال دریای آتلانتیک واقعیی هست الانم وجود داره یا نه مال گذشته بوده سرزمین آتلانتیک چی اونم هست؟؟🙃🙃

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بوده قبلا غرق شده شهرش

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 80

    اخ دختر عجیب درکت میکنم بعضی وقتا هیچکس برای دردت ارزش قائل نیست و خودت باید یاد بگیری که ترمیمش کنی و تنها زخمی که ترمیم نمیشه زخم عشقه ❤️🥺🥀🖤🥺🥀🖤🥺🥀🖤🥺🥀🖤🥺🥀❤️

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    خداروشکر عاشق نشدم

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 70

    من سجین و دیدم محشره ولی ترسناک نبود برام 😌🙃❤️❤️❤️❤️

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    منم دیدم ولی خب بدک نبوو

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 60

    عجب چیزین دخترا اونقدرم مثبت نیستن 🤨 واه واه واه خدا مرگم بده وایی من مار تو آستینم پرورش دادم نه دختر وای خدا مرگم بده اینا از کی اینقدر بی چشم و رو شدن ها اَه ممنون 🤨🤨🥀❤️

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    0

    میگم فاطی جون توجه کردی هر اتفاق جادویی که میفته برا شخصیت ها توی سن ۱۸ سالگی یا بعد ۲۸ سالگی هست 🤔🤔🤫🤔🤫🤔🤫

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بلکه توی اون سن اتفاقی برای ماهم بیوفته

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 40

    یه شاهکار دیگه مثل کابوس افعی من هنو خمار ادامه کابوس افعی هستم و منتظرو بیای بگی جلد چهارم تو راهه💃💃😂😂

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    نه اون دیگه جلد بعدی نداره😁

    ۳ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 40

    چرا من هنوزم منتظرم هایدرا برگردهه اینقدر منتظر میمونم تا دلت به رحم بیاد جلد بعدی رو بسازی 😌😌

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    جلد دوم عصیانگر قرن ادامه اونه

    ۲ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 30

    ایی خدا ارزو مسخره نکنید من که با ارزو هم نظرم.. یا حضرت زهرا یاعلی گفتیم ورودشون به سرزمین پارسه اغاز شد خوش آمدید فرزندانم 🤣🤣❤️✨😌😌

    ۴ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😍ایشالله قسمت همه

    ۳ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 30

    یعنی قسمت من میشه همچین جایی رو ببینم؟؟🥺🖤🥺🖤🥺

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ایشالله

    ۳ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 50

    «و اینجاست که میگن: شب به گلستان تنها منتظرت بودم 😌😌» چه شبی بشه امشب یوهوو💃💃❤️❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨🤪💃🤪💃🤪💃

    ۳ ساعت پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    این جدید بود😍

    ۳ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 100

    وای شما چقدر پرتین خداا بابا خواب نیست ای واقیعت خداا خاک توسر من که همچین چیزایی برام اتفاق نمی افته 🗿🔪🗿🔪🗿🔪🗿🔪🗿🗿🔪🗿🗿🔪🗿🔪🗿🔪🤬🔪🤬🔪🤬🤬🔪🔪🤬🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🔪🤬🤬🔪🔪🗿🔪🔪🤬🗿🤬🔪🗿🔪🔪

    ۳ ساعت پیش
  • طوفان

    در پارت 70

    وای کرک و پرام این واقعیی خدایا شکرت یه همچین چیزی به ماهم بده قربونت برم ❤️🥺

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
تخفیف عضویت خورده 40 %
هنوز عضو رمان نشدی؟