دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی جادوی کهن جلد اول اثر فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه

  • زبان فارسی
  • 105.4K 👁
  • 757 ❤️
  • 2.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان فانتزی جادوی کهن - جلد اول پارسه

قدمت ایران به پنج هزار سال پیش باز می‌گردد، تئوری‌هایی باب وجود جادو، اهرمن، موجودات جادویی همچون سیمرغ وجود دارد که اگر واقعی باشند دنیا دگرگون خواهد شد، و اما چطور باید فهمید؟ این رمان دقیقا قصد دارد این تئوری را برای شما اثبات کند، البته با چاشنی عشق و حقیقت ولی لطفا هیچ‌چیز را باور نکنید زیرا یکهو همه‌چیز تمام می‌شود.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
به گفته‌ی پارسیان باستان در بند‌بند وجودت جادو نهفته است؛ در تاروپود سلول‌هایت جادوست که به پرواز در می‌آید. اما چرا هرگز آن را باور نکرده‌ای؟ چرا باور نمی‌کنی که جادو وجود دارد؟ که او روح دارد؟ با چشم خویش دیدم که بر روی یک ظرف باستانی نوشته بود: (به سرزمین جادو خوش آمدید. مردم پارسه با جادو متولد می‌شوند؛ همه‌چیز اینجا مطلق زیباست، پاکی همه‌جا را فراگرفته است و زندگی بی‌نهایت جریان دارد. به امید روزی که پارسه جاودان ماند.) آه که اگر واقعی باشد... .
-------
سخن نویسنده:
درود خداوند بر شما عزیزان همراهی کننده، باعث شادی و افتخار بندست که با یک رمان دیگه می‌تونم همراهتون باشم. با انرژی و روحیه‌ی زیاد رمان رو شروع می‌کنیم. تنها درخواستی که از شما عزیزان دارم، این هست که با خوندن پارت‌ها با من در ارتباط باشید. نظر بدید، تعامل داشته باشید و روحیه بدید.
پیشاپیش میگم که این رمان بر اساس حوادث تاریخی نیست اما عناوین تمام مکان‌ها و نقشه‌ی خود جهان پارسه، از ایران باستان گرفته شده است. بنابراین اینکه باور کنید این جهان واقعی بوده یا خیر، بر عهده خود شماست. من باور کردم؛ امیدوارم شما هم باور کنید که روزگاری مردمان سرزمین جادو بودیم.
نکته: سبک قلم من ترکیبی از اول شخص و سوم شخص است. در لحظه که راوی روایت می کند، می تواند حضور داشته باشد، می تواند روح باشد. می تواند احساس داشته باشد و می تواند بی حس باشد. افرادی که مجموعه رمان کابوس افعی را خوانده اند کاملا به این سبک اگاه هستند.
بریم که با نام و یاد خدا رمان رو شروع کنیم.
-------
فصل اول
(راوی)
سعید فریاد کشان لگد پرقدرتی به کوسن جلوی پایش زد، کوسن بیچاره که برای مبل‌های قدیمی ده‌ سال پیش بود به هوا پرتاب شد و در نهایت آن‌طرف‌تر بر زمین افتاد. صدای نعره‌ی سعید در کل خانه پیچید.
- یکم به خودت برس زن، همش خودت رو زیر اون چادر کوفتی پنهون کردی. منم دل دارم منم آدمم می‌خوام زنی که کنارم راه میره دلبر باشه. چیه خودت رو زیر صد تا جُل پنهون کردی؟ مگه قراره بخورنت؟ ها؟ مگه یه نگاه مردا قراره بهت آسیب بزنه؟ بدبخت من به‌خاطر خودت میگم!
همان‌طور که در سالن خانه‌ی کوچک و قدیمی‌شان راه می‌رفت، دست‌هایش را تکان می‌داد و صدا در گلو انداخته بود، همچون ارکستر گروه سرود می‌مانست.
- آدم کسرشأنش میشه بگه تو زنشی، خب یکم به خودت برس، اون‌همه پول بی‌صاحاب رو خرج نذری‌هات نکن، برو چهار تا چرت‌و‌پرت آرایشی بخر بلکه آدم رغبت کنه بهت چشم بندازه. همش فکر و ذکرت تعذیه و تغذیه‌ی مردم کوچه بازاره، یکم به فکر زندگیت باش زن!
مریم دختر رضا فاتح، همسر اول سعید سبحانی در سکوت کنار ستون مرکزی خانه ایستاده بود و داشت غم‌زده به حرف‌های خجالت‌آور شوهرش، به کلماتی که از دهانش بی‌رحمانه خارج می‌شد گوش می‌داد. صدها، شاید هم هزاران حرف‌ ناگفته داشت که بگوید، به زبان بیاورد و فریاد بزند که تمام اهل محل بفهمند اما او... با بغض آب دهانش را قورت داد و تنها به حرف‌های وقیحانه‌ی شوهرش گوش سپرد. قلبش می‌لرزید اما حرفی نمی‌زد. چیزی نمی‌گفت.
می‌دانستم که او می‌شنود. دخترش را می‌گویم، نیل‌رام سبحانی نوه‌ی آقا رضا و حاج علی سبحانی بود که چشم‌های عسلی‌اش را از پدربزرگ پدری‌اش به ارث برده بود. عسل نگاهش را از پدر بی‌غیرتش گرفت و به مادرش داد که ترسیده بود و چیزی نمی‌گفت. پوست گندمی مایل به سفیدش را از مادرش به ارث برده بود. از هر دویشان متنفر بود. نه آن تنفری که در نگاه اول به نظر می‌رسد بلکه متنفر بود که در هنگام دعوا، به هم‌دیگر رحم نمی‌کردند. نیل‌رام آب دهانش را به زور قورت داد، خیلی سعی داشت خودش را به میان دعوا نیندازد. که با پدرش درگیر نشود زیرا دعواهایشان هرگز تمامی نداشت و مادرش قبلاً گفته بود نمی‌خواهد رابطه‌ی نیل‌رام با پدرش، خراب‌تر از چیزی که هست شود. بغضش را به سختی فرو خورد و از روی مبل راحتی کرمی‌رنگ که اکنون دیگر از کثیفی دم به قهوه‌ای میزد، برخاست و به طرف اتاقش رفت. قبل از شروع دعوا داشت تلویزیون نگاه می‌کرد. انیمه‌ی دفترچه مرگ در حال پخش بود و ترجیح می‌داد آن را ببیند زیرا از شخصیت اصلی که دچار بیماری روانی بود، خوشش می‌آمد. اما وقتی پدرش وارد شد و آن دعوای مسخره را به‌خاطر حجاب مادرش به راه انداخت، بی‌خیال آن شد. البته که توپش از جای دیگری پر بود. مثلا، آن همسر دومش شاید چیزی می‌خواست که از توان وی خارج بود و اکنون آمده بود تا بر سر دیوار کوتاهی که مادرش بود، حرصش را خالی کند.
وارد اتاق که شد در را بست، نسبتاً صدای بلندی ایجاد کرد اما سر و صدای آن‌دو آرام نگرفت. حتی بیشتر شدت گرفت زیرا پدرش اعتراض کرده بود که این یک بی‌احترامی به بزرگ خانواده است و این دختر تربیت ندارد، البته که اصلا برای نیل‌رام اهمیتی نداشت اما بازهم تمام کاسه‌کوزه‌ها بر سر مادرش فرو ریخت، که نتوانسته است یک دختر تربیت کند.
نیل‌رام ناامید به در تکیه داد و روی زمین سرد سرامیکی اتاقش سُر خورد. رنگ سفید و قهوه‌ای وسایل اتاقش، به خوبی خبر از افکار ناامید و شخصیت بی‌حوصله‌اش می‌داد. نیل‌رام شخصیت جالبی داشت، گاهی آن‌قدر پر انرژی بود که همچون رنگ سفید می‌توانست شادابی را به همه هدیه بدهد و گاهی... آن‌قدر ناامید و سرد و تیره میشد که همه را در عمق چاله‌ی افکارش می‌کشاند، به تباهی محض.
پاهای برهنه‌اش که زمین سرد سفید رنگ را لمس کردند، لرزی بر اندامش افتاد اما سردی زمین آرامش استواری به او داد. نگاهش را به پنجره‌ی زوار در رفته‌ی اتاقش دوخت که از هر طرفش باد زوزه می‌کشید. ظهر بود، گرمای هوا این روزها کاهش یافته بود اما حس عجیبی داشت. هم‌زمان می‌خواست بیرون برود و از هوا لذت ببرد و در همان لحظه سعی داشت از این وضعیت مزخرف دعوای خانوادگی، سرش را زیر بالشت برده و فریاد سر بدهد. اما این افکار مزخرف و درهم و متضاد خوشبختانه زیاد طول نکشیدند زیرا دوستش پناه، همان لحظه باعث شد موبایل کوچک و قدیمی‌اش شروع به لرزیدن کند. نگاه مشتاق و خوشحالش را به قاب راه‌راه گورخری گوشی داد و شماره‌ی پناه را زمزمه کرد. با حس نسبتاً خوبی نام پناه را بر لب راند و انگشت شستش را بر روی دایره‌ی سبز رنگ روی صفحه کشید. تماس برقرار شد و صدای شاد و پر انرژی پناه در پشت خط گوشی، توسط بلندگوهای گوشی درون اتاق ساکت و سرد پیچید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه

فاطمه سادات هاشمی نسب : ۱ ماه پیش

درود به همگی
باعث افتخارمه که اعلام کنم جلد اول مجموعه جادوی کهن هم‌اکنون چاپ شده و آماده تحویل به خواننده های عزیزشه.
در صورتی که تمایل به خرید دارید استوری بنده رو ببینید و به آیدی من در *** که همون آیدی *** هست پیام بدید.

نظرات رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه
  • .......

    0

    ماه سوار کی میااااادددددد

    دیروز
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به زوووودی

    دیروز
  • المیرا

    0

    کی افلاینشو میزارید 🥲افلاین بزارید منم بخونم

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    آفلاین نداره

    ۳ هفته پیش
  • ریوند😎

    در پارت 910

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره🥺

    ۲ ماه پیش
  • ریوند😎

    در پارت 870

    خدایی این پارت خیلی خفن بودند ولی این وسط از رابطه ی مهران و پناه غافل نشویم🥹😍🤌🏻 به نظر من نیلرام یه فرد خاصه😁😁

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مهران عاشق پناهه🤭 شاید نیست

    ۲ ماه پیش
  • ریوند😎

    در پارت 680

    واقعا نیلرام حق اینو داره که دوست داشته بشه و محبت ببینه خیلی سختی کشیده بچمممم🥹🥹

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    موافقم

    ۲ ماه پیش
  • ریوند😎

    در پارت 580

    آخیییییییییی بچه هام دارن عاشق میشنننننن گوگولیاااا مممنون نویسنده جان که دل نیل رام رو نرم کردییی🥹🥹😍😍

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربانت🤭

    ۲ ماه پیش
  • ریوند😎

    در پارت 540

    خیلی تفکرتون رو بابت گناهان بزرگ پسندیدم بسیار عالی❤️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث افتخارمه

    ۲ ماه پیش
  • ریوند😎

    در پارت 490

    چقدر رو مخه نیل رام خب وایسا ببین چی میشه بعد غر بزن ایششششششششش

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اول غر میزنه بعد فکر میکنه

    ۲ ماه پیش
  • حمایتگر نیل رام

    در پارت 470

    خیلیم خوبه بچم فقط یکم حاضر جوابه که من خیلی حال میکنم نویسنده جان پر قدرت ادامه بده💪🏻💪🏻

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا آدم باید مثل نیل‌رام رک باشه

    ۲ ماه پیش
  • ریوند😎

    در پارت 460

    طنز ، هیجان ، انشالله عاشقانه همه ژانر ها رو داره واقعا از خوندنش لذت می برد آدممم🥹🥹🫶🏻🫶🏻

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث شادیمه😍

    ۲ ماه پیش
  • 😎ریوند

    در پارت 440

    شرممان آمدددد🫣🫣

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😁

    ۲ ماه پیش
  • 😎ریوند

    در پارت 410

    خیلی حال کردم خدایی با جواب ریوند عالی بود نویسنده عزیز😍😍

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربانت😎

    ۲ ماه پیش
  • Roghayyeh

    در پارت 23

    واقعا مامانش چه دلیلی داره برای تحمل این مرد؟؟سایه سر؟؟؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حرف مردم؟ نمی دونم.

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    در پارت 20

    شاید نگران اینده دخترشه تا توی سر بقیه نباشی نمی تونی بفهمی شاید تجربیاتی که داره اونو وادار به همچین زند *** می کنه

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله اینم دیدگاه خوب و مهمیه

    ۲ ماه پیش
  • مونابانو

    0

    سلام لطفا راهنمایی میکنین عکس ها ی شخصیت هارو کجا میشه دید؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود، پارت ها رو باز کنید بیاید اخرش، عکس ها هستن.

    ۲ ماه پیش
  • shadi

    در پارت 840

    گفته بودید که مهیار و مهران برادرند و آرتان از خانواده هفت نفره ای بود که تنها خودش به جادو رسیده بود چرا عوضش کردید؟

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    همون منواله، منتها اینجا اسامی اشتباه نوشته شده

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟