رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه
- به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
- 94 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 110.1K 👁
- 769 ❤️
- 2.2K 💬
خلاصه رمان فانتزی جادوی کهن - جلد اول پارسه
قدمت ایران به پنج هزار سال پیش باز میگردد، تئوریهایی باب وجود جادو، اهرمن، موجودات جادویی همچون سیمرغ وجود دارد که اگر واقعی باشند دنیا دگرگون خواهد شد، و اما چطور باید فهمید؟ این رمان دقیقا قصد دارد این تئوری را برای شما اثبات کند، البته با چاشنی عشق و حقیقت ولی لطفا هیچچیز را باور نکنید زیرا یکهو همهچیز تمام میشود.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 94
همه با این سخن جادو مشغول پچپچ با یکدیگر شدند که ناگهان صدای مرد میانسالی در عمارت به گوش رسید. نیلرام سرش را کمی به راست کج کرد تا از کنار هیکل مرد تنومند جلویش ببیند. یک پیر مرد که ردای بنفش به تن داشت و نیمی از آن را دنبالش روی زمین خاک میکشید؛ به مرکز عمارت آمده بود. با کلاه بنفش کتانیا...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 93
مرد سرش را موافق تکان داد و همراه زن که هر دو تازه آمده بودند به سوی جمعیت تعظیم کردند. نیلرام گیج به آندو خیره شد. این فلسفهی تعظیم دیگر چه بود؟ درگیر افکارش بود که یکهو پشت سرش صدایی آمد. چرخید و با چشم خود دید که چطور طاق مربعی که از زیرش عبور کرده بود تا وارد این عمارت شود سیاه گشته و کدر ...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 92
چشمهایش را سریع بست و در ذهن پر سر و صدایش زمزمه کرد: (دنبالشون کن بیکران، بعد برگرد و من رو ببر. زود باش.) سپس چشم گشود و با افتخار در را آهسته باز کرد. سرکی کشید و وقتی دید کسی در جاده پر نمیزند کامل از عمارت خارج شد. پاورچین پاورچین سوی یکی از بوتههای گل رز رفت تا بیکران برسد. همانطور که...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 91
فصل پایانی خواب نبود، وقتی پناه میگریست به گمان آنکه همه خوابیدهاند، او بیدار بود. وقتی پناه با جادو از کنارش محو شد و به ذرات غبار تبدیل گشت، وقتی دستش را با تردید حرکت داد و گرمای بدن پناه را روی تخت احساس کرد، اما دیگر خودش نبود باز هم بیدار بود. آنشب نیلرام هرگز نخوابید زیرا حسی در او ...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه
درود به همگی
باعث افتخارمه که اعلام کنم جلد اول مجموعه جادوی کهن هماکنون چاپ شده و آماده تحویل به خواننده های عزیزشه.
در صورتی که تمایل به خرید دارید استوری بنده رو ببینید و به آیدی من در *** که همون آیدی *** هست پیام بدید.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
فقط به باور راضی هستی؟
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 900«من برای اولین بار اینقدر خود را ناتوان میبینم » ولی غمی که این جمله داشت فرق میکرد این چند پارت مس سگ دارم گریه میکنم مامانم از نظر سلامت عقلم در شک بود اما الان شکش به یقین تبدیل شد.. میدونی ارزو دلم میخواد بیماری اسکیزوفرنی بگیرم و تا اید ذهنم در زمان پارسه قفل کنه و اونجا باشم 🥺🥀🖤😭🥺🥀🖤😭
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
هعی پارسه ادم های روانی رو نمی بره اونجا
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 890این ها همه ارامش قبل طوفانه اصن ارامش بعد طوفان نیست قبلش یه حس ناب میدی که میگی ایول بابا دم نویسنده گرم اما یه دفع یه کاری میکنی که باید بگی لعنت بر نویسنده حس مرگ به ادم القا میکنی خوب بلدی با روان ما بازی کنی🔪🔪🗿🗿..مهربانو فاطمه! 🤬🤬🔪🔪
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دیگه فرق نویسنده با تجربه با بی تجربه همینه😎
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 880پناه بر میگرده مگه نه با رامین ازدواج میکنه نه بگو آره بگو ترخدا بگو فاطمه خیلی اذیتم خیللیی ناراحتم انگار خودم دارم از پارسه میرم بگو برمیگرده بگوو ترخدا امید بده 🖤😭
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باید داستان رو بخونی♥️
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 880نه نه نه فاطمه چرا اخه چرارارار را باید عاشقا رو جدا کنی چرا بخدا من طاقت ندارم 🧡😭
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
رسم روزگاره
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 850خاک تو سر طبابتت .. چند پارت قبلی که کامنت نزاشتم به خاطر استرس و هیجان بود که فشارم رفت بالا دستم کار نمیکرد تایپ کنم 🥺💙🥺
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خوشحالم که داری با لذت میخونی
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 800ایشالا یه فولاد زره تیکه تیکت کنه فاطمه 🤬🤬
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چه خشن
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 680اینو با من نکن فاطمه من سر این عاشقونهاشون دارم گریه میکنم جداشن دیگه هیچ چون من خودم این درد رو تجربه کردم حرف های عاشقونشون منو یاد خودم میاره ولی الان کجام چه حالیم جوری که هر صدم ثانیه تو دل ارزوی مرگ دارم ولی مجبورم نقاب لبخند بزنم تا کسی حتا مادرم نفهم که دخترش چه حال و روز زشت و بدی داره 🖤🥀
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ایشالله به زودی یه عشق دیگه پیدا میکنی، چیزی که توی دنیا زیاده ادمه بخاطر یکی که ارزشت رو نداشت غصه نخور
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 650سنتی ترین و اصیل ترین غذایی ایرانی قرمه سبزی هست 🤤🤤❤️❤️❤️
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
انصافا😍
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 630ولش کن نذار یاد بگیره تا بیشتر پیشت بمونه ما ازتون ۶تا بچه میخوایم دختر : نیلا. نولا . ریما - پسر : نویان . نیما . رایان 🥺
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چقدر کم
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 610موقع جنگ با سفیدک ها اینقدر استرس نداشته که سر بیدار کردن ای دختر داره بیین چه بلایی سرش آورده که اینطوری میکنه خداا 🥺🤍✨
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 600یه حس خیلیی خوبی به بی کران دارم خیلیلیلیایلیلیلیلیلی دوسش دارم ✨🦉🥺✨🦉
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره بیکران عجیب به دل همه نشسته
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 590مهربانوی زیبا؟؟🤍😭✨ واییویوویویویویوویویویوی خدا قلبمبمبمبممبمبمبمبمبمیمیممیمیمیمیمبممببم🤍😭🤍😭
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یکیم نیست به ما بگه مهربانوی زیبا
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 570سر این پارت گریه کردم خیلی زیبا بود خیلی مخصوصا جای که نیل به ریوند گفت حالت خوبه 🥺🥀
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🌸♥️
۲ هفته پیشطوفان
در پارت 560نیل واقعا درد داره و میخواد خودشو از این طریق خالی کنه
۲ هفته پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
همینطوره
۲ هفته پیش

طوفان
در پارت 930میگم به من عنصر باور بدید بریم لباسای خوشگل مشکی چرم ببپوشیم که جنگ جهانی داریم بخدا رازیم به باور من همه جوره هستم بریم راستی یه مهمون دارم طاق عزیز اسمش مهربانو فاطمه هست اونم میخواد بیاد 🗡️⚔️🩸⚔️⚔