پارت سی و دوم :
نیلرام باز سرش را بالا آورد و خنثی به هر دویشان نگاه کرد و چیزی نگفت. دیگر حوصلهی حرف زدن هم نداشت. دیگر نمیخواست دهان باز کند. افسردگیاش گل کرده بود. شاید ریوند آن تلنگر را به زندان افسردهی درون ذهنش زده بود. پناه کلافه دست از تکاندن لباسهایش کشید و به طرف آرزو رفت. ناامید لب زد:
- باز شروع شد.
آرزو خشمگین به طرف در قدم برداشت، آن را گشود و در حینی که از اتاق خارج میشد حق ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
نه این اون نیست
۳ ماه پیشGOLBARG
0فاطمه عزیزم راستش الان خیلی از رمان های ترند خارجی همشون توی بازا کتاب هستن ک بین مردم طرفدار دارن همشونم خارجی با جلد های پرزرق و برق. ولی جادوی کهن افتخار یه ایرانیه. قشنگ حس ایران باستان و میده دمت گرم دختر
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا، خودمم اونا رو دوست دارم و این مدت که زیاد می خوندم دیدم واقعا همچین چیزی ما کم داریم. ایده جادوی کهن هم از همون روز ها رسید. مرسی که اینقدر فهمیده هستید.
۱ سال پیشآبی
0فکر می کنم که فعلا نباید خیلی به نیلرام سخت گرفت حقیقتا، کاملا کشمکش روانی و مشکلات خودخوری که داره واضحه؛ برای همین فقط باید بهش فرصت داد به نظرم بالاخره یا با خودش کنار میاد یا با واقعیت
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چاره ای نداره که همه چیز رو قبول کنه منتها طول می کشه
۱ سال پیشنیلوفرآبی
2از اخلاق نیل رام خوشم نمیاد خب کسی که به خدا اعتقاد نداره معلومه جادو را باور نمیکنه با اینکه میبینه با خودش تو جنگه عالی بود
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا، هدف اوردنش به پارسه هم دقیقا همینه.
۲ سال پیشاکرم بانو
3چه جشن ورسم ورسوم های جالبی بوده که دیگه نیست،حیف
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
میگن توی بعضی شهر ها هنوز برگذار میشه.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0این لباسی که تو عکس تنشه تنش بود تو جشن؟؟✨