لیست کلیه پارتهای رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 94
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 61
فصل بیست و هفت حدودا نزدیک به غروب خورشید است، آسمان نیلی رنگ و نارنجی شده و پرندگان دستهدسته به لانههایشان میروند. آسمان روشن چند ساعت پیش، اکنون تیره شده و صدای جیرجیرکهای نر که برای ماده هایشان آواز میخوانند به گوش میرسد. امشب هوا خیلی سرد است و میتوان گفت چیز عجیبی نیست زیرا روز های پ...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 62
ریوند که شدیدا هول کرده بود، سریع از روی زمین برخاست و سعی کرد خونسردیاش را حفظ کند. نفس عمیقی کشید و دستهای عرق کردهاش را درون جیب شلوارش فرو برد. نگاهش را به دیوار اتاق دوخت و سریع گفت: - صدایت زدم بیدار نشدی. مجبور شدم وارد اتاقت شوم. غذا... غذا آماده است بیا چیزی بخور، بعد از آن باید تمری...
بروزرسانی در : ۵۹۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 63
ریوند سرش را بالا آورد و به چشمهای درخشان نیلرام خیره شد. خشمگین لب زد: - غذایت را بخور مهربانو کارهای زیادی برای انجام دادن داریم. نیلرام صورتش را کج و کوله کرد و ادایش را در آورد که ریوند با بهت نگاهش کرد، چرا عنصرش قاطی شده بود؟ نکند سرش به سنگ خورده است؟ صدای باز شدن در اتاق دیگری از راه...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 64
صدای بسته شدن در که به گوش رسید رامین کلافه دست بر صورتش کشید و به نیلرام چشم دوخت. سعی کرد مهربامن باشد، جوری که نیلرام تحریک نشود. - لطفا با ریوند دعوا نکن مهربانوی زیبا، او اگر روی لج بیافتد دیگر کسی حریفش نمیشود. پناه دهانش را باز کرد، دستش را جلو آورد تا مانع رامین شود اما دیگر دیر شده...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 65
فصل بیست و هشت آنشب دیرتر از همیشه به صبح رسید. ریوند تا شب روی پشت بام عمارت رامین نشسته بود و به آسمان ابری نگاه میکرد. نیلرام نیز درون اتاقش با زانوانی بغل گرفته به خواب رفته بود و بیکران باز هم کنارش بود. خوبی بیکران آن بود که هر گاه نیلرام به او نیاز داشت ظاهر میشد. مثلا میدانست که...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 66
شوکه هینی گفت که غذا در گلویش پرید و به سرفه افتاد. ریوند جلوتر آمد و محکم بر پشتش کوبید، دو تا سه بار تکرار کرد تا بالاخره حالش خوب شد. سرخ شده از سرفههای پیدرپی سرش را چرخاند و پشت سرش را دید، ریوند با خنثیترین چهرهی ممکن بالای سرش ایستاده بود. به سختی آب دهانش را قورت داد، اکنون چه میشد؟...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 67
خندهی زیبا و واقعا نایابی بود، پس ریوند هم مطلقا او را همراهی کرد و خندید. نهایت سعیش این بود که نگذارد نیلرام بهت و شوک را درون چهرهاش ببیند و گویی موفق بود. زیرا نیلرام به کل حواسش جای دیگری سیر میکرد. پس از خندههای زیبایش همانطور که قاشق دیگری میخورد، گفت: - این غذا طعم غذای مادربزرگم...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 68
نیلرام مغموم اوهومی گفت و با پوزخند لب زد: - خودت داری میگی توی پارسه. آینده اینطوری نیست. مادر و پدرا میرن خاستگاری و بچه هاشون رو مجبور میکنن با دختر آقای فلانی که سرشناسه ازدواج کنن. پول، شهرت، اعتبار و کلاس خانوادگی هم باعث این ازدواج میشه. شایدم قدرت نمایی خانواده که به بچه ثابت کنن حرف...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 69
فصل بیست و نه ریوند وقتی نیلرام حاضر و آماده را در راهروی عمارت رامین دید، به معنای واقعی کلمه خودش را باخت. دخترک زبان دراز اکنون همچون مهربانوهای با حیا و شکوهمند میمانست. ریوند دستش را از توی جیب شلوارش بیرون آورد و تکیهاش را از دیوار راهرو گرفت. با دهانی که سعی داشت زیاد باز نباشد لب زد...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 70
نیلرام تنها سرش را تکان داد و چیزی نگفت اما ریوند دستش را بیشتر به کمر نیلرام فشرد و او را وادار کرد تا راه بیافتد. هر دو سمت مبلها رفتند و نشستند، ریوند کنار نیلرام جای گرفت و پاهایش را روی هم گرداند، دستش را سمت مهیار دراز کرد و گفت: - مهیار لطفا کمی آب برایم بریز، اکنون از تشنگی میمیرم. ...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 71
شهبانو برای ریوند صورتش را کج و معوج کرد که مهیار خندان به حرف آمد: - برای سفرهی هفت شین چه کسی داوطلب میشود؟ ریوند و شه بانو یکهو هر دو ساکت شدند، عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت که نیلرام بی هوا گفت: - من میرم. ریوند با ابرو هایی بالا پریده و چهرهی بهتزده به نیلرام نگاه کرد و ناامید سر...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 72
فصل سی در اولین مقصد با آنپیمایی در جاده پرتردد و خاکی یزت توقف کردند، دو طرف جاده را دکان هایی بزرگ و کوچک پر کرده بود که محصولات خود از گلیم تا فرش دست بافت یزت، لباس های سنتی و انواع خوراکی هایی که از برداشت تابستانه باقی مانده بود را میفروختند. جاده با فانوس های شمعی روشن شده بود و همچون...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 73
صدای تقوتوقی از پشت دکان آمد و پردهای کرمی رنگ که میان دیوارههای دکان دو در سه متری آویزان شده بود کنار رفت. پیرمردی هفتاد ساله از پشت پرده داخل دکان شد و سینی درون دستش که فلزی بود و یک عالمه کیک یزدی درونش چیده شده بود را کنار دیگر شیرینیها نهاد. دور تا دور دکانش پر از میز های بزرگ و کوچک ...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 74
نیلرام باشهای زمزمه کرد و دست دراز شدهی ریوند را گرفت. دستش توسط ریوند فشرده شد و چشم هایش را سریع بست تا حالت تهوع نگیرد. دلش لرزید و وقتی چشم گشود در شهری جدید و ناآشنا بودند. بازار این شهر برخلاف یزت که به شکل یک خط راست بود، همچون صفحهی سوزن دوزی میمانست. هر دکان در مرکز یک دایره قرار دا...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 75
فصل سی و یک پس از خرید شهد مرغوب زرشک که رنگ سیاه و جالبی داشت به سمت مازندران آنپیمایی کردند که نزدیکترین شهر به آنها محصوب میشد. هوایش سرد بود اما دشتهای وسیع شقایق مازندران هرگز از خاطر نیلرام پاک نمیشد زیرا تا به حال آنقدر گل شقایق قرمز را میان چمن زاری که با نور جادویی آتش روشن شده ...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 76
مقصد بعدی که در مرکز آن ظاهر شدند روستای هریوا در جنوب پارسه بود. حالا فقط روستای باجلان با شربتهای گل رز معروفش میماند که باید سمت غرب پارسه سفر میکردند و پس از آن به شوش بازمیگشتند. هوا در هریوا نسبت به مازندان و تالش خشکتر و سردیاش نسبت به پاسارگاد کمتر بود. ریوند خسته از آنپیمایی زیاد...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 77
دیو های سپید نتوانسته بودند ریوند را اینگونه بهم بریزند، برای همان نیلرام داشت کمکم اعتمادش به قدرت ریوند را از دست میداد. ریوند چه میدانست که به نیلرام نمیگفت؟ از چه حرف میزد؟ چیزی ترسناکتر از دیو های سپید پنج متری با دندان های تیز و بزرگشان هم بود؟ ریوند ماتم زده جلوی میدان خونین ایست...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 78
ریوند مستاصل و نگران سرش را سمت چپ چرخاند و انتهای مسیر تاریک میان دو دیوار چوبی را بررسی کرد. آیا در انتهای این مسیر راهی برای فرار بود؟ اگر میتوانستند در انتهای این راهروی باریک عبور کنند و از روستا دور شوند شاید امیدی برای زنده ماندن میماند. دستهای لرزانش را دور کمر نیلرام محکمتر کرد. سر...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 79
فولاد زره که درگیر تیز کردن تکهی کوچک و کجومعوج شاخش بود، دست از کشیدن سنگ آتشفشانی درون دستش بر روی شاخ کشید و اخم کرد. آن بینی دراز و زیگیل دارش واقعا صورتش را خوفناک کرده بود. پاهایش که ثم بودند را روی زمین کوبید که صدای بدی ایجاد کرد. گلیمگوش بیچاره به خود لرزید و سرش را به زمین زد. فولاد ...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 80
نیلرام وحشتزده سرش را چرخاند و اهریمنی را دید که همچون سگ زمین را میبویید و از آن سمت تاریکی که پیشتر آنجا ایستاده بودند، میآمد. هینی از دیدن آن اهریمن خمیدهی ترسناک کشید که اهریمنان متوجه شدند و نعره کشان سمتشان هجوم آوردند. ریوند دست از فکر کرد برداشت و دست خیس و یخ کردهی نیلرام را چن...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
