لیست کلیه پارتهای رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 94
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 41
ریوند گیج به نیلرام نگاهی انداخت، داشت چه چرت و پرتی میگفت؟ به جلو نگاه کرد و با اخم پاسخ داد: - ما همگی بندگان خداوند یگانه هستیم، بهر چه باید در پوشش و کارهای شخصی افراد دخالت کنیم؟ ما که هستیم که همدیگر را امر و نهی کنیم؟ حرفهایت اصلا جالب نیستند. نیلرام ابرویش را از سر تعجب بالا برد، ر...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 42
ریوند که کاملا متوجهی واکنش طبیعی نیلرام نسبت به تغییر وضعیت مکانی و زمانیاش بود، نفس عمیقی کشید و مجدد روی صندلی نشست. خب طبیعی بود زیرا افراد زیادی را این چنین دیده بود. البته محدود افرادی اینچنین ماست و قیمه قاطی میکردند اما حداقل از هر صد نفر سه نفرشان اینچنین در ده روز اول دیوانه میشد...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 43
ریوند راضی سرش را تکان داد، با انرژیی زیادی نگاه مشتاق پناه را پاسخ داد و ذوق زده گفت: - پس تو کنترل کنندهی عنصر آتش به حساب میآیی. واقعا تبریک میگویم. پناه سرش را به نشانهی تشکر تکان داد و با حیرت ادامه داد: - وقتی آتیش رو توی دستم گرفتم واقعا حس عجیبی داشت، اصلا داغ نبود بلکه سرد و ملایم...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 44
از روی مبل برخاست و به سمت اتاق خودش در زیر پلکان، درست کنار آشپزخانه رفت. در حین دور شدن ایستاد و نگاه دیگری به نیلرام انداخت. هنوز تکان نخورده بود. لباس صبحی هنوز در بدنش خودنمایی میکرد و حقیقت اینکه ریوند واقعا از آن لباس در آن بدن خوشش میآمد... انکار ناپذیر بود. فصل بیستم بر فراز کو...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 45
پناه سرش را به نشانهی فهمیدن تکان داد و هر دو به دنبال ریوند راه افتادند. از شیب کوهی که رویش بودند پایین رفتند و به حاشیهی کوه کناریاش رسیدند. همانطور که به سختی از سنگلاخهای کوهها عبور میکردند، ریوند نگاه دیگری به نیلرام انداخت و در نهایت پرسید: - وقتی به مکان مناسب رسیدیم بیکران را ص...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 46
ریوند راضی از پیروزی در مقابل نیلرام آن دخترک سرتق، لبخند زد و دستهایش را در جیب شلوار چرمیاش فرو کرد. با آرامشی عجیب حرصآور پاسخ داد: - ساده است، همانطور که ظهری آن بره را کشتی، اکنون هم او را کنارت فرابخوان. نیلرام کلافه دهان گشود تا ریوند را مورد عنایت سخنان نسبتا ناخوشش قرار بدهد، بگو...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 47
ایستاد و نگاه از جغد گرفت، اضطراب در تکتک سلولهایش موج میزد. نگاهش را به نیلرام داد و گفت: - به او بگو که برود، هرچه سریعتر! نیلرام اصلا نفهمید موضوع چیست اما آن نگاه و ترسی که درونش بود به حتم بازی یا کلک نبود. پس سرش را تکان داد و بیکران با قدرت در آسمان اوج گرفت. وقتی بیکران در دوردست...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 48
نیلرام از سر تمسخر پوزخند زد و دستهایش را در سینهاش گره زد. - هنوز پنج دقیقه هم از رفتن بیکران نگذشته، به زودی؟ داری جُک میگی. پناه با حرف ریوند در مورد هُما، نگران به پسرک جادوگر خیره شد. خب... دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که صدایی ناآشنا از میانه کوهستان بلند روبهرو به گوش رسید. ریو...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 49
فصل بیست و دو صدای وحشتزدهی ریوند که میدوید و نزدیک میشد، نیلرام و پناه را به خود آورد. به او نگاه کردند، نه دقیقتر بخواهم بگویم به پشت سر او، چیزی که پشت سرش بود... چهار دیو سپید که وحشیانه میخندیدند و با آرامش، انگار که اصلا برای کشتن عجلهای نداشتند، لحظه به لحظه نزدیک میشدند. ریوند...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 50
کوه لرزید و دو دختر به سختی تعادلشان را پشت ریوند حفظ کردند تا همچون دیو ها به لرزه نیوفتند اما واقعا سخت بود. ریوند به شدت تحت فشار قرار داشت، این از صورت کبود شدهاش کاملا مشخص بود، با فشار بیش از حد که تکتک سلولهایش را درگیر کرده بود و انگار داشت یک وزنهی هفتاد کیلویی را بلند میکرد، به حرف...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 51
فصل بیست و سه شهبانو شال مخملیاش را روی موهایش درست کرد و همانطور که به آینه چشم دوخته بود تا ابروهایش را منظم کند گفت: - بخاطر آسیب دیدگی ریوند، امروز و فردا را نزد من میمانید. نکات جادو را من به شما آموزش میدهم و البته که آموزش هایتان نباید تحتتاثیر آسیب ریوند قرار بگیرد. وقتی مطمئن...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 52
پناه سرش را به نشانهی باشه تکان داد و در صلح آمادهی یادگیری بود. اما نیلرام اخمو به شهبانو خیره ماند و در ذهنش در حال چیدن کلمات مصلحانه بود. چرا ادامهی حرفش را خورد؟ چه چیز را پنهان کرده بود؟ شهبانو به خوبی سنگینی نگاه نیلرام را احساس کرد اما به روی خود نیاورد. فنجان چای را روی میز نهاد و...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 53
پناه سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد، انگار به خوبی متوجه حرفهای شهبانو شده بود. نگاه دیگری به جدول جادو انداخت و نفس عمیقی کشید، اکنون با توضیحات شهبانو آن جدول پربار کمتر برایش گیج کننده به نظر میآمد. اما ناگهان کنجکاوی شدیدا قلقلکش داد. نگاهی به نیلرام انداخت و مردد زمزمه کرد: - نمیخوا...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 54
پناه حیران با دهانی باز مانده به نیلرام و آن نگاه جدیاش خیره گشت. منظورشان این نبود، قطعا او بد برداشت کرده بود! نیلرام تکانی به خود داد و خواست از جایش برخیزد اما پناه سریع مچ دستش را گرفت. آن را محکم فشرد و با صدایی که تردید و شوک درونش موج میزد گفت: - واقعا متوجه نشدی؟ شهبانو به سمتت آب ...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 55
مهیار با چهرهای کاملا خنثی به صورت از خود متشکر نیلرام خیره شد. ابروهایش را بالا داده بود و حق به جانب مهیار را نگاه میکرد. مهیار پوزخند زد و نیلرام تعجب کرد، پاسخ مهیار لرزی بر اندام نیلرام انداخت. - ساده است، قتل در پارسه معکوس است؛ اگر شما هم نوع خودت را بکشی همان موقع خواهی مرد. سپس هم...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 56
نیلرام همچنان به سکوتش ادامه داد، اما بعد از چند ثانیه به حرف پناه پوزخند زد و نگاهش را از کَمَک بالای سرشان که نعرههایش بند دل را پاره میکرد گرفت. مردمکهایش سوی پناه ثابت ماندند. در آن باد آشفته که موها و دامنش را شدیدا به بازی گرفته بود با تمسخر پاسخ داد: - نه اتفاقا! حالا که فهمیدم عنصر آ...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 57
فصل بیست و پنج با وارد شدن نیلرام به داخل عمارت، بقیه که روی مبلهای چوبی عمارت مهیار نشسته بودند و در یک دورهمی گرم به سر میبردند سرشان را سوی نیلرام چرخاندند. نگاهم به تشکهای زرشکی رنگ و بسیار نرم مبلها بود اما از سکوتی که ناگهان عمارت مهیار را در برگرفت به هیچوجه غافل نشدم. همه منتظ...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 58
مهیار با دهانی باز مانده سرش را بالا گرفت و به نیلرام جدی خیره شد. از حالت چهرهاش خواند که قطعا با او شوخی نداشت! دستش را جلو برد و کاسه را گرفت. دست دیگرش را روی کاسه حرکت داد و بعد آب درون کاسه بالا آمد. خواست آن را به نیلرام بدهد که دخترک خود زودتر کاسه را از دست مهیار بیرون کشید. بدون هیچ ...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 59
فصل بیست و شش با یک لبخند عمیق بر روی لبهایم، نشسته روی یک حوض سفالی که درونش را با کاشیهای شکستهی آبی رنگ زینت داده بودند، به نیلرام، ریوند و پناه نگاه میکنم. پناه حسابی درگیر یادگیری تمرینهایش است. آنقدری سخت تلاش میکند که شاید هدفش این است عضوی از نگهبانان پارسه شود و به گروه جادوگر...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 60
سریع از کنار پناه گذشت و از عمارت خارح شد و در فلزی را پشت سرش آهسته بست. با رفتن ریوند پناه در حیاط شمالی عمارت رامین تنها ماند. نفس عمیقی کشید و اطراف را دید، چقدر یکهو حیاط به آن شلوغی سوت و کور شده بود. حیاط بود و گلهای آفتابگردان و پروانههایی که روی آنها پرواز میکردند. حوضی که آب کمی ...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
