پارت سی و هفتم :
به گریه افتاد زیرا بسیار ترسیده بود. هر چه که بود خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. نیلرام سریع به ریوند نگاه کرد، زمزمه گویان با تردید گفت:
- تو میدونستی... انگار... اون هم میدونست!
ریوند سرش را به نشانهی بله تکان داد و به حرف آمد. مغموم گفت:
- دوستتان به آینده بازگشت. به آینه نگاه کنید او در اتاق خودش تازه از خواب بیدار شده است.
پناه که گیج و سردرگم بود سریع آینه را بالا گرفت، در
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
GOLBARG
1نیل رام رو مخمه
۱ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
رو مخ کی نیست
۱ سال پیشنیلوفرآبی
6نیل رام اعصاب خرد کنه منکه تحمل همچین دختری ندارم اگه جای پناه بودم یه سیلی مهمونش میکردم
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یه سیلی اب دار چه شود.
۲ سال پیشفاطمه زهرا
4یعنی ارزو رفته به زمان خودشون؟چراا رفتتت منن داشتممم شپیشش میکردمممم😭😭
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
بله چون باور داشت به جادو
۲ سال پیشاکرم بانو
0وقتی برگردن چیزی یادشون نیست؟اینطوری ک فایده ای نداره وبازهم جادوروفراموش میکنن
۲ سال پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چیزی از کار هایی که انجام دادن یادشون نیست اما باور قلبی همچنان دارن و این اهمیت داره.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0برای آرزو خیلی ناراحتم اما اما نیل رام دلم میخواد بدم به سفیدک تا بکشش بد هم اون دنیا که رفت بازم میگه اینخخوابه ههاهاههاهاههاهاهااهاههاهاهاههاه🗿🗿🔪🗿🗿🔪🔪🗿🔪🗿🔪🗿🤬🤬😘🤬🔪🔪🤬🗿🔪🤬🗿