لیست کلیه پارتهای رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه : پارت های 81 تا 94
تعداد کل پارت های منتشر شده : 94
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 81
ولی صادق باشیم، اکنون وقت این حرفهای معصومانه نیست. نه در این وضعیتی که از زنده ماندن خودش هم اطمینان نداشت چه رسد به نیلرام، اما دلش را به جادو سپرد. با تمام انرژیای که برایش مانده بود سمت نیلرام دوید و فریاد زنان گفت: - باشد فقط بدو! نیلرام خشنود از همراهی ریوند تند تند سرش را تکان داد ...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 82
آب دهان لزجش را که همراه عرق پیشانی طعم مزخرف شوری را القا میکرد، قورت داد. نگاهش را از آن تکه مغز و رودهی کودک روستایی که موقع فرار به کفشش چسبیده بود گرفت و با سوزش گلو، خسته به بیکران نگاه کرد. تهوع دوباره به سراغش آمد، کی تا حالا دیدن مغز و روده عادی بود؟ بیکران؛ او بهترین آشوزوشت پارسه ب...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 83
و بعد آشوزشت قدرتش را از دست داد، شکوهش پایان یافت و با شتاب به سمت پایین پرواز کرد. در آن هیاهو توجه نیلرام به وضعیت اهریمنها جلب شد، خون از تمام بدنشان سرازیر گشته و نعره میکشیدند، زیر پاهایشان دریاچهای از خون شکل گرفته بود و انگار داشتند درون آن میرقصیدند. راضی نفس عمیقی کشید، از کارش نه...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 84
رامین و آرتان با حرف مهران خندیدند و سمت نیلرام آمدند، رامین در حالی که با لذت روی جنازههای سالم و بی چشم که شاهکار دست مهران بود پای مینهاد، گفت: - اصلا نمیخواهم روزی مقابل تو قرار بگیرم. مهران پوزخند زد و کنار نیلرام ایستاد. دخترک که تکتک صحنهی شکار آن سه مرد را دیده بود، به سختی سرش ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 85
فصل سی و دو آرتان به کمک پناه و شهبانو، نیلرام را روی تخت کوتاه طبابت خانه نهاد و خودش سریع به کمک مهیار رفت، به گفتهی شهبانو مهیار درون شهر شوش، با دو دیو سپید روبهرو شده بود! آرتان خیلی خسته بود، زیرا آنپیمایی دو نفره واقعا انرژی زیادی لازم داشت اما خب به کمک دوستش رفت تا مبادا آسیب شدید...
بروزرسانی در : ۵۶۸ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 86
پناه هینی کشید و غمگین برای گاو احساس تاسف کرد. شهبانو بیخیال از واکنش پناه، با رسیدن به آخر پله ها ایستاد و نگاهی به اتاق ریوند که کنار مطبق بود انداخت. نگران لب زد: - امیدوارم زود خوب شود. پناه دستش را روی شانهی شهبانو نهاد تا همدردیاش را نشان دهد. زمزمه کرد: - قطعا زود خوب میشه، طبیب که...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 87
ریوند سرفهای کرد و از درد صورتش مچاله شد، دستش را روی سینهاش نهاد و آرام نفس کشید، انگار سنگ به سینهاش خورده بود که آنقدر درد داشت، مردد خیره به نقشه گفت: - ممکن است نقشه هایشان را تغییر داده باشند. نیلرام همانطور که به حرف هایشان گوش میداد، حواسش سوی لباس قرمز پناه رفت که داشت کنارش می...
بروزرسانی در : ۵۶۶ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 88
نیلرام که تازه متوجهی منظور آنها شده بود، شانهاش را خونسرد بالا انداخت و آرام خیره به شهبانوی کنجکاو گفت: - راحته، بیکران همراهم بود. شانش آوردم حیوون جادوی عنصرم آشوزوشت بود وگرنه نه من نه ریوند سالم نمیموندیم. ریوند نگاه از نیلرام گرفت و با منظور به دوستهایش خیره شد. محال بود با کمک ...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 89
شهبانو از روی مبل برخاست و سوی پناه قدم برداشت، سه قدم سریع و بعد، دخترک گریان و لرزان را در آغوش خود پناه داد. دختر بیچاره با لمس گرمی آغوش شهبانو نتنها ساکت نشد بلکه صدای هقهق وی در سالن عمارت ریوند بلند تر به گوش رسید. نیلرام مغموم سرش را پایین انداخته و ساکت بود. لحظهای که از آن متنفر بود...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 90
آرتان سرش را به نشانهی فهمیدن تکان داد و سرباز تعظیم دیگری کرد. قبل از رفتن بلندتر گفت: - به مهربان ریوند بلخی بگویید پرقرمز ققنوسشان متولد شده و تا دو روز دیگر باز میگردد. رویش را برگرداند و بدون انتظار پاسخی از عمارت دور شد. آرتان هاج و واج در را بست و سوی دوستهایش چرخید. پناه هنوز کنار...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 91
فصل پایانی خواب نبود، وقتی پناه میگریست به گمان آنکه همه خوابیدهاند، او بیدار بود. وقتی پناه با جادو از کنارش محو شد و به ذرات غبار تبدیل گشت، وقتی دستش را با تردید حرکت داد و گرمای بدن پناه را روی تخت احساس کرد، اما دیگر خودش نبود باز هم بیدار بود. آنشب نیلرام هرگز نخوابید زیرا حسی در او ...
بروزرسانی در : ۵۶۱ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 92
چشمهایش را سریع بست و در ذهن پر سر و صدایش زمزمه کرد: (دنبالشون کن بیکران، بعد برگرد و من رو ببر. زود باش.) سپس چشم گشود و با افتخار در را آهسته باز کرد. سرکی کشید و وقتی دید کسی در جاده پر نمیزند کامل از عمارت خارج شد. پاورچین پاورچین سوی یکی از بوتههای گل رز رفت تا بیکران برسد. همانطور که...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 93
مرد سرش را موافق تکان داد و همراه زن که هر دو تازه آمده بودند به سوی جمعیت تعظیم کردند. نیلرام گیج به آندو خیره شد. این فلسفهی تعظیم دیگر چه بود؟ درگیر افکارش بود که یکهو پشت سرش صدایی آمد. چرخید و با چشم خود دید که چطور طاق مربعی که از زیرش عبور کرده بود تا وارد این عمارت شود سیاه گشته و کدر ...
بروزرسانی در : ۵۵۹ روز پیش
-
رمان جادوی کهن - جلد اول پارسه - پارت 94
همه با این سخن جادو مشغول پچپچ با یکدیگر شدند که ناگهان صدای مرد میانسالی در عمارت به گوش رسید. نیلرام سرش را کمی به راست کج کرد تا از کنار هیکل مرد تنومند جلویش ببیند. یک پیر مرد که ردای بنفش به تن داشت و نیمی از آن را دنبالش روی زمین خاک میکشید؛ به مرکز عمارت آمده بود. با کلاه بنفش کتانیا...
بروزرسانی در : ۵۵۹ روز پیش
