اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سی و نهم :
شانههایش را بهم نزدیک کرد سرش را درون یقهاش فرو برد. بزاقش را بلعید:
-من نشسته بودم... بعد...
لبش را گزید و کمی سرجایش تکان خورد تا وضعی که برای خودش درست کرده بود، بهتر شود. از درد گردن و بدن منقبض کم مانده بود جیغ بکشد.
هاویار دست دراز کرد:
-ببینم. عکس و ببینم.
نگاهش را به اطراف چرخاند:
- کیفم...
هاویار به سرعت بلند شد ، پیدا کردن کیف نهال کار سختی نبود.
کیف سیا
لطفا صبر کنید...
