پارت صد و سی و نهم :

شانه‌هایش را بهم نزدیک کرد سرش را درون یقه‌اش فرو برد. بزاقش را بلعید:
-من نشسته بودم... بعد...
لبش را گزید و کمی سرجایش تکان خورد تا وضعی که برای خودش درست کرده بود، بهتر شود. از درد گردن و بدن منقبض کم‌ مانده بود جیغ بکشد.
هاویار دست دراز کرد:
-ببینم. عکس و ببینم.
نگاهش را به اطراف چرخاند:
- کیفم...
هاویار به سرعت بلند شد ، پیدا کردن کیف نهال کار سختی نبود.
کیف سیا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️