اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و بیست و پنجم :
اردلان پا روی پا انداخت، در حالیکه نگاهش به تلویزیون بود دستش را درون ظرف پاپ کورن فرو کرد.
- اردلان من نمیتونم لباسها رو دربیارم... بیا کمک کن...
اردلان با بیخیالی جواب داد:
- عجله نکن آخر شب پهنشون میکنم.
صدای بهناز را شنید:
- یعنی همه کارهات باشه بعده... بعداً... بعداً! کُشتی ما رو، موندم چرا بعضی کارها رو نمیگی باشه بعد...
لبخند روی لبش عمق گرفت سرش را
لطفا صبر کنید...
