اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سی و دوم :
از بانک خارج شد اردلان را دید که تکیه به ماشین داده و سرش در گوشی فرو رفته.
با دیدن ماسک که زیر چانهاش پایین داده اخمی کرد. با قدمهای حرصی نزدیکش شد:
- ماسکت و بزن.
چپچپ نگاهش کرد، اردلان زبان روی لبش کشید و با حرکتی ماسک را بالا فرستاد.
- چی شد؟
- بشین تا بگم.
اردلان حرکت کرد او هم به حرف آمد.
- تا سیصد میتونم وام بگیرم ولی قسطش زیاده.
- چهقدره؟
لطفا صبر کنید...
