اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سی :
میدانست صدای فین و فینش حسابی روی اعصاب هاویار خش انداخته که هر چند دقیقه یکبار زیر لبی چیزی می گفت. ولی ابدا دست خودش نبود. دلش به بازگشت رضا نبود.
اصلا چرا باید برمیگشتن. احساسش شبیه کسی بود که دیپورت شده. لبش را بین دندانهایش فشار داد.
از آنکه چشم درشت کرده بود و حرفش را زده بود، راضی بود، ولی قلبا دوست نداشت همین اول زندگی رودر روی هاویار بایستد.
چند روز پیش که سرش روÛ
لطفا صبر کنید...
