پارت صد و سی :


می‌دانست صدای فین و فینش حسابی روی اعصاب هاویار خش انداخته که هر چند دقیقه یکبار زیر لبی چیزی می گفت. ولی ابدا دست خودش نبود. دلش به بازگشت رضا نبود.
اصلا چرا باید برمی‌گشتن. احساسش شبیه کسی بود که دیپورت شده. لبش را بین دندانهایش فشار داد.
از آنکه چشم درشت کرده بود و حرفش را زده بود، راضی بود، ولی قلبا دوست نداشت همین اول زندگی رودر روی هاویار بایستد.
چند روز پیش که سرش روÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️