اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سی و هشتم :
***
وقتی کلید را درون قفل انداخت هنوز دستانش میلرزیدند. نگاهی به ساعت گوشیاش کرد.
ششو نیم عصر بود. دکمه آسانسور را زد در آیینه روبه رو چشمش به صورت رنگ پریدهاش افتاد.
دیگر طاقت نیاورد قطرهای اشک فرو چکید.
دخترهی بیشعور هرچه دلش خواست گفت.
حقش بود سیلی آبدارتری به صورتش می زد.
از کابین آسانسور بیرون زد، بیحال قفل را باز کرد و وارد خانه شد. دسته کلید را
لطفا صبر کنید...
