پارت صد و بیست و هفتم :


سینه‌اش را پروخالی کرد، شاید تقصیر او هم نبوده، جبر زمانه باعث شده بود دو برادر مقابل هم قرار بگیرند.

فریده دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت:
- الهی شکر که حالشون خوبه. عکس بگیر برام بفرست.
- شما بلند نشی دوباره فردا بیای... امشبم پارتی بازی شد... خطرناکه ها!
- چشم مادر... چشم قربونت برم. عزیزم که بابا شدی... الهی شکر که بچه‌ت و دیدم.
- فریده!
یعقوب را دید که حین صحبت با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️