اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و بیست و یک :
هوا تاریک شده بود و ترافیک پارک وی اعصابش را بهم ریخته بود. شیشه را پایین داد و آرنجش را قائم کرد.
گوشی زنگ خورد دکمه را زد و صدای پریسا پیچید:
- الو داداش!
- جانم بگو؟
- نرسیدی هنوز؟
کلافه اطرافش را نگاه کرد:
- تو ترافیکم.
- مامان زنگ زد.
ماشین جلویی حرکت کرد دنده را جا زد و آهسته راند.
مکث پریسا وادارش کرد تا بپرسد:
- چی گفت؟
صدای پریسا درون گوشی پیچید:
لطفا صبر کنید...
