اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سی و پنجم :
دستی زیر چانهاش کشید و جلوی آیینه ایستاد و کمرش را تا کرد، فینی کشید و با حوله نم موهایش را گرفت.
همانموقع نهال وارد اتاق شد آنقدری حواسش پرت بود که او را ندید.
نفس آرامش را رها کرد:
- نهال!
به آنی سرش را بالا گرفت، فاصلهاشان زیاد نبود.
دست دراز کرد و زیر بازویش را گرفت:
- این روزها حالت خوب نیست، فکر نکنی متوجه نشدمها.
نگاهش به چشمان مضطرب و نگاه س
لطفا صبر کنید...
