اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سی و هفتم :
مردمکهایش از خیابان سُر خوردند و روی حلقهی دستش توقف کردند. انگشتش را بالا برد چرخی به رینگ سفید داد، نگینهای ردیف کنار هم با تشعشع آفتاب درخشیدند.
با خودش گفت" این قضیه برای قبل از رابطه و ازدواجمونه، من نمیخوام که تا ابد بهش نگم، حتما تعریف میکنم ولی الان نه! وقتش نیست؛ میدونم موضع میگیره، من فقط میخوام زودتر تموم بشه"
رینگ را با نوازشهای انگشتش چرخاند، چشم بست و سرش Ø
لطفا صبر کنید...
