اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و سی و یک :
در ماشین را چنان محکم بهم کوبید که اردلان از ترس تکانی خورد.
نگاهش را از اردلان گرفت و به رو به رو خیره شد.
- چته؟ خر گازت گرفته؟
چپچپ نگاهش کرد، اردلان لنگهی ابرو بالا داده بود و منتظر جواب صورتش را وجب میکرد.
دندان بهم سابید:
- تا نزدم شتکت نکردم راه بیفت.
- مگه من راننده توئم؟ ماشین نداری مگه؟
عصبی غرید:
- ماشین دارم... پنچره!
- پنچریشو میگر
لطفا صبر کنید...
