اینکا به قلم شهره احیایی
پارت صد و بیست و ششم :
طول و عرض راهروی باریک را آنقدر طی کرده بود که اندازهاش دستش آمده بود، حتی تعداد سنگها و خالو ردهایی که وسطشان بود را هم حفظ کرده بود.
خودش را در آغوش گرفت و پشتش را به دیوار تکیه داد. بیصدا به پریسا و تسبیح در دست مادرش نگاه میکرد. صدای ذکر گفتن آرام فریده دلش را گرم کرده بود.
با شنیدن صدای قدمهایی سرش چرخید، یادش رفته بود یعقوب خان هم آمده بود همراه فریده.
بازدمØ
لطفا صبر کنید...
