پارت صد و بیست و ششم :



طول و عرض راهروی باریک را آنقدر طی کرده بود که اندازه‌اش دستش آمده بود، حتی تعداد سنگها و خال‌و ردهایی که وسطشان بود را هم حفظ کرده بود.
خودش را در آغوش گرفت و پشتش را به دیوار تکیه داد. بی‌صدا به پریسا و تسبیح در دست مادرش نگاه می‌کرد. صدای ذکر گفتن آرام فریده دلش را گرم کرده بود.
با شنیدن صدای قدمهایی سرش چرخید، یادش رفته بود یعقوب خان هم آمده بود همراه فریده.
بازدمØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️