پارت صد و بیست و هشتم :

هاویار روی مبل دراز کشیده بود، نگاهش به صفحه تلویزیون بود ولی حواسش جای دیگر.
سینی چای را برداشت و همانطور که به صورت گرفته‌ی او نگاه می‌کرد نزدیکش شد.
سینی را روی میز گذاشت و همان پایین مبل نشست:
- مامان گفت، یزدان می‌خواد بیاد تهران...
بزاقش را بلعید نگاه نگرانش را به چشمان هاویار دوخت:
- یزدان دنبال کار می‌گرده، مامان اینا فکر می‌کنن شرکت هنوز ...
لبش را گزید. پوف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️