لیست کلیه پارتهای رمان هوده : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 113
-
رمان هوده - پارت 21
سروش پوزخند کمرنگی زد و خودکارش را دستش گرفت: - همیشه از اینکه موکلهات بیگناه بودن مطمئن بودی؟ لبهای خوشفرم بهنود در حصار ریش بلند و مرتبش شکل لبخند گرفت: - نه! گاهی وقتا از لحاظ عقلانی حقی نداشتن؛ اما مدرک مستند حق رو بهشون میداد. سروش باز چیزی را نوشت و به عنبیههای سیاه بهنود که مابین...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 22
تپش قلبش یه حدی بالا رفت که حس میکرد تمام دندههای قفسه سینهاش تیر میکشد و تیغه کمرش در عرق سرد یخ بست. نوک انگشتش بیاختیار سمت چیزی که مقابل چشمانش وحشتناکتر از داخل عکسها بود، نزدیک کرد و لحظه آخر دستش را عقب کشید. واقعا چیزی که میدید حقیقت داشت؟! به خونی که روی پوست خشک شده بود، خیره م...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 23
خودش هم نفهمید از بیحوصلگی و سردرد به خانه ملک خاتون رفت یا هنوز تصویر آن لاله گوش روانش را بیخیال نشده بود؛ اما وقتی بشقاب گلدار و پر از نخودپلو با قاب انگشتان حنا گرفته ملک خاتون را دید، ضربانش منظمتر شد. حاجیبابا از لحظهای که بهنود پایش را داخل خانه گذاشته بود تا همین حالا که پشت میز م...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 24
باربد پوزخند محکمتری زد: - پس آذر جونت بهت راپورت منو نداده و اینجوری قاط زدی واسه خواهرزاده جیگولت؟ ببینم ما همخونیم؟ ها؟ بهنود با شنیدن این حجم از حرفهای بیمنطق و قطاری باربد، پوفی کشید وکلافه سمت ملک خاتون چرخید: - خاتون این عنتر چیکار کرده باز؟ ملک خاتون گالش قهوهای رنگش را پا کرد ...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 25
اصلاً متوجه نشد چه طور از خانه ملک خاتون بیرون زد و نگاههای آخر حاجیبابا چه قدر نگران به نظر میرسید. بهنود آدم پرخاشگری نبود و آخرین باری که صدایش را مقابل ملک خاتون و حاجیبابا بالا برده بود، برمیگشت به شانزده سال پیش، زمانی که ملک خاتون اصرار کرده بود تا بهنود به خواستگاری دخترخالهاش، نرگ...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 26
*** تا صبح در جایش پهلو به پهلو شده و هرلحظه دستانش بیاختیار جای خالی الناز را دست کشیده بود. برای سومین بار هم شمارهاش را گرفت و مطمئن شد دوباره او را در بلکلیست قرار داده بود. صبح داشت کلافه کنندهتر از دیشب میگذشت. کت مشکی سادهاش را روی مبل داخل اتاق کارش پرت کرد. پروندهی آقای بهبه...
بروزرسانی در : ۵۹۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 27
تهام پاهایش را جفت کرده و بشقاب کیکش را روی پاهایش گذاشته بود. پیراهن سفید با راهراههای مشکی پوشیده و آستینهایش تا بالای آرنجش تا خورده بود. - دیدم خیلی دمغ هستید، برای همین قهوه براتون آوردم. اینم همون کیک دستپخت خودمه. بهنود تیکهای از کیک را با چنگال خورد و جفت ابروهایش بالا رفت. طعمش شب...
بروزرسانی در : ۵۹۰ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 28
حس کرد تمام سرش، تمام مغزش، تمام مویرگها و حتی سلولهای ذهنش یخ زد و مردمک چشمانش در بازترین حالت ممکن به کاغذ خیره ماند. چندین بار جمله «همش بستگی به تو داره بهنود، من با نقشهی تو جلو میرم؛ اگر تا دو روز دیگه به این آدرس بیای جون یه آدم گناهکار رو میتونی نجات بدی و اگر نیای، همبازی خوبی برا...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 29
بهنود بیتوجه به ارمغان، کنار میز تهام رفت و تلفن بیسیم را برداشت. شمارهای فرضی را گرفت و رو به تهام گفت: - بگو به جناب سروان خیراندیش یه شخص موقری برای بهنود جهانشاهی مزاحمت ایجاد کردن! تهام متعجب از رفتار بهنود، تلفن را کنار گوشش نگه داشت و بوق ممتد دوهزاریاش را انداخت. بهنود کیفش را روی...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 30
- جنازه سگ کجاست؟ آرش بازدمش را عمیق بیرون داد: - سوزوندنش. گفتن شاید هاری یا مریضی چیزی داره. بهنود پلک روی هم فشرد و لبهایش را با حرص داخل کشید. تهام که تا حالا ساکت بود، جلو آمد: - یعنی ممکنه جنازه اون بدبخت رو به خورد سگ داده باشه؟ نگفت سگه چه نژادی داشته؟ آرش متعجب ابروهایش را بالا کشی...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 31
پوفی کشید و کلافهتر از قبل با سردردی که تا پشت پلکهایش دویده بود، به جعبه سفید نگاه کرد. قرار بود چه چیزی ببیند؟ تیکهای از بدن یک آدم؟ خم شد و جعبه را بین دستانش گرفت، به نظر از جعبههای قبلی سنگینتر بود، حس کرد ترس زیر پوستش دوید و واضح لرز به جان زانوهایش انداخت. جعبه را بین دستانش گرفت که...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 32
مهراد مثل همیشه لبخند گرمی روی صورت کشیدهاش داشت؛ اما نگرانی انتهای چشمان قهوهای رنگش به نگاه خسته بهنود آمد. عنبیههای سیاهش لغزید و به بخیههای ریز روی استخوان گونهاش رسید و بیاختیار از سر عادت فحش بار باربد کرد. اگر به چشمش میخورد میخواست چه غلطی بکند؛ حتماً باید بهنود پادرمیانی میکرد ت...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 33
- به آرش زنگ بزن بگو به اون رفیقش که تو قوه قضاییه هست بگه میتونه سابقه حقوقی و کیفری یه آدم رو برام دربیاره؟ - کی؟ - اسحاق زرباف. با بوق زدن بین تماس، موبایلش را از جیب کتش درآورد و با دیدن اسم الناز، « فعلاً»ی به تهام گفته و تماس او را وصل میکند. - جانم؟ الناز با شنیدن جانم او عصبانیتش بی...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 34
- بهنود و... . لحظهای مکث کرد و پلک روی هم گذاشت. باید از پدرش هم حرف میزد؟ شاید اگر نمیگفت خیلی روی دلش سنگینی میکرد. خانواده خودش هیچوقت ناراحتی نسبت به پدرش را نمیخواستند بشنوند؛ هیچوقت نه مادرش، نه برادرهایش، نه حتی عمو و عمههایش حمایتگر خوبی نبودند. پدرش پسر بزرگ خانواده بود و بعد ...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 35
اینبار بهنود تکیه گرفت و ابروهای سیاهش در هم رفت: - شما موقعی که داشتید بار قاچاق وارد میکردید باید فکرش رو میکردید! من نمی تونم جوابگوی اشتباه محض شما باشم! هاتف که هنوز سعی در حفظ خونسردی خودش داشت مشتش واضح روی پایش لرزید: - اسم دلیل مسخرهات شرافت کاریه ولی تو فقط دندون گرد بودی! دومیل...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 36
- نمیزارم دیوونهبازیهای این روانی بلایی مثل اون عوضیهای گاندی سرت بیاره! و صدای بلند آرش کل کوچه خلوت را پر کرد. نفسنفس میزد و حس میکرد ضربانش روی دور هزار میزند. نگران بهنود بود و ته ذهنش به پروندهای رسید که چند وقت قبل رد کرده بود. پروندهای که شاکی یک پدر بود. صاحبکارِ پسرش حق دیه...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 37
بهنود گیج شده بود. سطل آب پر شده و روی صندلیِ خالی ریخت. نگاه او به هر سمتی میرفت که فریاد بار دیگر سکوت اتاقک را شکست و چشمهای سرخ و شوکه شدهاش به صفحه سفید رسید. همان لحظه سنگ دیگری از روی ردیف هفتسنگ اول برداشته شد و با پرتابش، فریاد مرد با نالههایش درهمآمیخته شد. سنگهای چهارم و پنجم هم...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 38
- بهنود خوبی داداش؟ به زحمت سر تکان داد و کانوله بینی را از روی صورتش برداشت. هنوز حس میکرد قفسه سینهاش سنگین است و سرش شدید تیر میکشد. - آرش. صدای خشکش به زحمت به گوش آرش رسید، که خودش را جلو کشید و نزدیک به او گردنش را خم کرد: - جان داداش؟ - من چه جوری...اومدم اینجا؟ آرش یک تای ابروی ش...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 39
داخل اتاق بزرگی رفتند که چندین میز کنار هم چیده شده بود و با دیوارهای جدارهای شیشهای یک اتاق مجزا در سهکنج آن و انتهای سالن وجود داشت. روی اکثر میزها پر از پرونده و زونکن بود و طبقات چوبی به دیوار انتهای اتاق متصل بود که داخلش پر از کتاب و کلاسورهای بزرگ که به ترتیب اعداد مرتب شده بود، قرار دا...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 40
ملک خاتون که پشت ولیچر حاجی بابا ایستاده بود، با دیدن بهنود بغضش ترکید، از پلههای موزائیکی پایین آمد و تن لاغرش بین بازوهای پسرش گم شد. بهنود دست حاجی بابا رو بوسید و او هم پسرش را بغل گرفت. - خوبی بابا؟ کجا بودی پسرم؟ نمیگی دل این مادر پیرت هزار راه میره؟ نمیگی چهارستون منِ پیرمرد میلرزه! چرا ...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
