پارت بیست و پنجم :

اصلاً متوجه نشد چه طور از خانه ملک خاتون بیرون زد و‌ نگاه‌های آخر حاجی‌بابا چه قدر نگران به نظر می‌رسید. بهنود آدم پرخاشگری نبود و آخرین باری که صدایش را مقابل ملک خاتون و حاجی‌بابا بالا برده بود، برمی‌گشت به شانزده سال پیش، زمانی که ملک خاتون اصرار کرده بود تا بهنود به خواستگاری دخترخاله‌اش، نرگس، برود. آن روز بعد از هزارمین اصرار ملک خاتون، مثل امشب به سرش زد و چنان عربده کشید که Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساحل

    2

    وای منم همینطور باربد خیلی شخصیت غد و خودخواهی داره

    ۲ سال پیش
  • میم

    5

    دیگه کم کم حالم از باربد بهم میخوره 😠 اصلا نمیتونم اینجور آدمارو درک کنم🤨

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    3

    مردونه های بهنود چه قشنگه

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    خداروشکر خیلی راضیم ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • مهتا

    2

    یعنی قضیه پرونده گاندی چی هست🤔

    ۲ سال پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    به مرور مشخص میشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️