لیست کلیه پارتهای رمان هوده : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 113
-
رمان هوده - پارت 81
دستهای سیاهی دو طرف گردن باربد را گرفت و چاقویی روی گردنش نشست، خون که فوران کرد و حس خفگی گلوی بهنود را فشرد، با تکان شدیدی پلک باز کرد. - بهنود…بهنود؟! نگاه تار شدهاش کم کم واضح شد و صورت باربد را دید، ترس و کابوسی که خواب را از او گرفته بود، داشت عذابش میداد. - داداش چی شده؟ پلکهایش را...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 82
بدون هیچ حرف اضافهای صدای سهرابی در گوشش پیچید: - بهنود میدونی وکیل اصلی هاتف تو سال هشتاد و هشت کی بوده؟ کسی که پروندههای اصلیش رو پیش میبرده؟ بهنود که از سوال یکباره سهرابی جا خورده بود، ابروهایش در هم رفت و سعی کرد اسم عجیب وکیلی که پانزده سال پیش برای او خیلی شخص مطرح و به نامی بود را ب...
بروزرسانی در : ۴۷۳ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 83
کلید را داخل قفل برد و در را باز کرد، الناز را داخل راهنمایی کرد و سکوت خانه روی دل پر بغض الناز سنگینی کرد. دوست داشت مادرش اینجا میبود، بردارهایش خواهرزادهشان را در آغوش میگرفتند و پدرش نوهاش را بیشتر از غرورش دوست میداشت؛ اما نشد! بهنود کریر نوزاد را کنار مبل گذاشت و به الناز نگاه کرد ک...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 84
دوربین با بیرحمی تمام نمای نزدیکی از محتوای داخل کیسه را نشان میداد. چیزی که داشت واضح از صفحه نمایش تا عمق نگاه بهنود را خراش می انداخت به طرز وحشتناکی نمایان کننده اعضای بدن انسان بود و برای اولین بار نگاه سهرابی را باریک کرد که عصبی انگشتانش روی پیشانیاش نشست. رد بریدگی از قسمت آرنج بافت...
بروزرسانی در : ۴۶۸ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 85
و بدون صبر برای اینکه سهرابی حرفش را تایید یا رد کند، ادامه داد: - توی هردو فیلم، روی صورت مقتول پلاستیک سیاه کشیده شده و دست و پاهاش بسته بوده و میشه گفت با استفاده از ابزاری بدن مقتول رو برای طبیعی ساختن واکنشش به شکنجه تکون میداده ولی اینجا رو ببین... . و لحظهای سکوتی مابین صدای فریادهای ز...
بروزرسانی در : ۴۶۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 86
ابروهای مشکی سهرابی درهم رفت: - چی؟ احتمالات هم الان ارزش داره! بهنود لبهایش را داخل کشید و بعد گفت: - حس میکنم یه ماجرایی پشت تشکیل پرونده علیه کارگرا بوده، یه چیزی مثل همون ماجرای عظیمی و چیزی که نباید میدید! سهرابی جدیتر از قبل تلفن را داخل دستش گرفت: - بهنود من برات عکس هر ۳۰تا کارگر ...
بروزرسانی در : ۴۶۵ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 87
همان چند ثانیه کوتاه برای مغز پر از فریاد او جوری کِش آمد که هزار بار در همان مدت کم، پرت شدن محافظش روی شیشهی ماشین و کوبیدنش به آسفالت خیابان پشت نگاهش تکرار شد. مات به قربانی و خونی که از کنار سرش جریان گرفته و تا نزدیک دست او جلو میآمد خیره ماند. هنوز روی زمین به پشت افتاده بود و تمام نگاه...
بروزرسانی در : ۴۶۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 88
نگاهش میخ صفحه نمایش موبایلش شد و سیبکگلویش به زحمت پایین رفت. «موبایلتو خاموش کن. جیپیاس ماشینتم غیرفعال کن. جیپیاسی که پلیس برات تو ماشینت گذاشته هم بردار، از دکه اونور خیابون بسته سفیدی که مختص خودت آماده کردم رو بگیر و تا قبل از اینکه پنج کیلومتر از این منطقه دور نشدی بازش نکن.» حس می...
بروزرسانی در : ۴۶۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 89
«نه الان!» گفتنش جنونزده و پر از وحشت بود که سیبک گلویش پایین ریخت. تک سرفهای کرد و لبهایش را روی هم فشرد. هاتف کلید اصلی صندوق مرگ برادرش بود. ـ باید الان ببینمتون. مدارک رو به زحمت گیر آوردم. میدونین که زرباف شوخی نداره، میخوام همهچی رو بندازم گردن اون تا حکمتون رو بشکنم. دروغهایش قطار...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 90
نگاهش به همان اتاقک کاهگلی رسید و «یه زندگی بدهکارم!» پس ذهنش نجوا شد. میتوانست علیرضا را تنها نگذارد و وقتی پدر علیرضا از روی ویلچر خودش را پایین انداخت تا پای بهنود را بچسبد و التماسش کند، خودش را عقب کشید و باز هم سکوت لعنتی! گناهش سکوت در مقابل ظلم بود و حالا باید تاوان پس میداد. موتورسیک...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 91
- علیرضا؟ و با چرخیدن مرد سمت دوربین و دیدن نگاه علیرضا، چیزی در ته ذهن بهنود منهدم شد. همان لحظه فیلم روی دور تند رفت و هر بار که صورت علیرضا به چشم بهنود میآمد زخم عمیقی روی پلکهایش میخورد. لحظهای که پدر علیرضا با التماس از او خواست تا پسرش را نجات دهد. آن عجز و نابودی پدری خسته در نگاهش م...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 92
دستهایش میلرزید؛ ولی نفرت روی نگاهش سایه انداخت. به هر زور و زحمتی بود چشم از صورت وحشت کردهی هاتف گرفت و تیغ چاقو را روی بدنش حرکت داد تا نقطهای را پیدا کند که حداقل آسیب کمتری به او بزند؛ اما امید نداشت که این قاتلی که حالا هویتش را میشناخت تا سرتاپای او را به خون نکشد بیخیال شود. بازدم ...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 93
پاهایش جوری میلرزید که حس میکرد هر لحظه هزار بار سقوط میکند؛ اما در یک قدمی بیرون کشیدن باربد هر بلایی را به جان میخرید. خوب میدانست دیر یا زود آخرین تپش بینظم و پر درد، قلبش را از کار خواهد انداخت؛ اما باربد باید از زیر این خاک لعنتی بیرون میآمد. بیل را با یک حرکت از خاک بیرون کشید و نفس...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 94
به ضرب او را داخل ماشین انداختند و ماشین پلیس از میان هیاهوى مردم جمع شده و ردیف ماشین هاى یگان ویژه و گروه تحلیل صحنه جرم رد شد. عکاس هاى روزنامهها هم مدام شاتر دور بینشان را سمت نگاه او مى گرفتند و قرار بود تیتر بزرگی به نام او بزنند. قاتل زنجیره اى معروف به قاتل اعداد دستگیر شد و قرار است به ...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 95
یاسین به صندلی تکیه زد و لیوان آب را یک نفس سر کشید. «آخیش» آسودهای گفت: - عقدههای سرکوب شده، حرصی که خودخوری شده، حرفایی که شنیده نشده، دردی که به چشم هیچکس نیومده. بدبختی که هیچکس ککشم نگزیده براش، کمر مرد و پدری که از نداری و گرونی خم شده، ظلمی که تحمیل شده و مثل یه استخون لای زخم فقط زجر...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 96
و مثل یاسین دستهایش را از آرنج روی میز گذاشت و صاف به نگاه او خیره شد؛ اما حس مبهمی داخل آن عنبیههای تیره مدام داشت ذهنش را آزار میداد. ـ اگر انقدر دستت پره و مدرک علیهم داری پس نیازی به اعتراف گرفتن ازم نداری، منم دیگه حوصله این بازی مزخرفت رو ندارم. یکباره از جا بلند شد که صندلی با صدای قی...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 97
سهرابی با گوشزد سرهنگ داخل اتاقی که نقش کنترل اتاقک بازجویی را داشت، ایستاد و اینبار همکارش قرار بود بازجویی را ادامه دهد. دو سرباز یاسین را داخل اتاق برده و پشت میز نشاندند و در محکم بهم خورد. سهرابی به یاسین که پشت میز، داخل اتاق کوچکتری نشسته بود و با انگشت شصت رد آسکار مچش را لمس میکرد، خی...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 98
- میگیریمش علی، مطمئن باشگیرش میاریم! سهرابی با حرص دو دستش را از شقیقههایش بین موهای مشکیاش کشید و به یحیازاده خیره شد: - با چی؟! با چی میگیرمش وقتی اون عادل دهن باز نمیکنه! چی تو دستمونه آخه؟ سر پایین انداخت و دستش را به پیشانی خیس از عرقش کشید و با صدای گرفته و سنگین گفت: - من جواب اون ...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 99
هوای تاریک بیرون از پنجره که به نگاهش آمد، فهمید چند ساعت غرق در فکرهای بهم ریخته شده و هر ثانیهاش منتظر دیدن همان چشمان زیتونی بود؛ اما محال بود الناز بفهمد او برای نجات باربد، پدرش را به مرز مرگ کشانده و باز حتی بخواهد اسم بهنود را به لب بیاورد چه برسد به دیدن حال خراب او! تمام جنونی که به جا...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 100
- من نمیخوام باعث ناخوش احوالیتون بشم و با توجه به گفته دکترتون هنوز هم هر استرسی خطرناکه ولی خب منم باید ریز به ریز… . بهنود لب باز کرد: - همه چیز از اول خیلی معلوم بود، فقط باید مثل الان با خودم کنار میومدم. باید قبول میکردم که تو گذشته دست به چه کارایی زدم و چه چیزایی رو نادیده گرفتم، باید...
بروزرسانی در : ۴۲۰ روز پیش
