لیست کلیه پارتهای رمان هوده : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 113
-
رمان هوده - پارت 61
قبل از اینکه تقهای به در بخورد، بهنود در را باز کرد تا الناز از خواب نپرد و سریع در را پشت سرش بست، مردی که محافظش بود، با دیدن وضعیت، بیحرف کنار او داخل آسانسور ایستاد. بهنود همینکه از آسناسور بیرون زد، دستش را سمت جعبه سفیدی که بین انگشتان محافظ شخصیاش بود، دراز کرد که شخص مقابلش کمی عقب رف...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 62
به خانه که برگشت الناز هنوز هم خواب بود و پوفی از سر آرامش کشید. تا صبح روی کاناپه دراز کشیده بود و مدام با انگشتانش روی پیشانیاش را ناخن میکشید. او ناخواسته به چه کسی انگیزه داده بود تا یک قاتلِ جانی شود؟ کلافه پوفی کشید و از جا بلند شد، باید تمام پروندههای قدیمی را هم گیر میآورد! کت...
بروزرسانی در : ۵۱۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 63
در که بسته شد، بهنود یکراست سمت اتاق سهرابی رفت و بیاجازه وارد اتاق شد، سربازی که از آب سرد کن انتهای راهرو داشت آب میخورد پا تند کرد ولی به بهنود نرسید. به ناچار پشت بهنود ایستاد و احترام نظامی گذاشت و تا خواست لب باز کند، سهرابی با دست مرخصش کرد. زونکن مقابلش را بست و روی میز کنارش انداخت: ...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 64
و با سکوت محیا یکباره ایستاد و سمت محیا چرخید. بهنود که نزدیک موتورسیکلت ایستاده بود، به محیا و نگاهی که سمت زمین دزدیده بود، خیره شد و فهمید خواهرزادهاش حسابی دلش رفته! چندقدم جلو رفت و نزدیک تهام ایستاد: - نه بحث اعتماد نه بحث بدبینی! فقط اگر شما دوتا به نتیجه نرسین کسی که بیشترین لطمه رو ...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 65
- چی شده؟ - هیچی. باربد لبهایش را روی هم فشرد که بهنود دستش را روی شانه او گذاشت: - گفتم پا چشت چی شده؟ باربد دست بهنود را پس زد و عصبی گفت: - هیچی یه دیوثی گوشیم رو زد اومدم برم دنبالش یه مشت خوابوند تو صورتم! دلت خنک شد؟! باربد به عنبیههای سیاه بهنود خیره شد که با دیدن نگاه مستقیم او، س...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 66
باربد کامل سمت او چرخید: ـ تا نگی چه خبره من هیچ جایی نمیرم! بهنود عصبی انگشتانش را روی پلکهایش فشرد: ـ باربد یه بار حرف منو گوش کن! و عصبی بودن بیش از حد بهنود، او را نگرانتر کرد؛ اما به اجبار از توسان پیاده و سوار موتورسیکلتش شد. موتور باربد که از نگاه بهنود محو شد، سریع سمت ادارهی پلیس...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 67
از جا بلند شد و از پاسیو بیرون زد: - تکلیف بهارلویی چی میشه؟ سهرابی پوفش را بیرون داد و نگاهش به انتهای راهرو رسید: ـ باید مدرک معتبرتری داشته باشیم؛ چون اون اعتراف زیر فشار گرفته شده و میتونه تکذیبش کنه! بهنود چشمانش را با نوک انگشتانش فشرد و نفس عمیقی کشید. از ساختمان بیرون زد و سمت توسانش ...
بروزرسانی در : ۵۰۶ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 68
بهنود روانویس سیاهش را روی کاغذ مستقیم نگه داشت که جوهر سیاه، کاغذ را رنگ زد. ـ طرز فکر من در مورد تو قرار نیست شبیه طرز فکر تو در مورد من باشه! من همیشه فکر میکنم وقتی یه آدم کار اشتباهی رو تحت فشار انجام میده باید بهش فرصت دوم داد تا آزادانه تصمیم بگیره بازم اونکار رو تکرار کنه یا نه! و آرش ب...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 69
بهنود دستش را روی فرمان رها کرد و پوفی کشید: ـ یه لیست از پروندههای قدیمی در دسترسم نوشتم که ممکنه با بررسی سوابقشون یه مدرکی پیدا کنید! برای اولین بار صدای خندیدن سهرابی را شنید: ـ امروز روز شانسمه! به دفترش رسید، در را باز کرد و از راهرو بیرون زد که برعکس همیشه تهام را ندید. در این دوماه د...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 70
خرید کنار الناز را دوست داشت! قدم زدن به جانش مینشست؛ دقیقاً مثل همین حالا که دست الناز را گرفته بود و داشتند پیاده روی خیابان ولیعصر را کنار هم میرفتند. شاید انتهای فکرهایش داشت یک چیزی ول میزد؛ شبیه به طوفان بعد از آرامش و نگران کینهی هاتف بود! نگران رفتار عجیب آرش و عجیب دلش میخواست دست ...
بروزرسانی در : ۴۹۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 71
با صدای مکرر زنگ موبایل، به زحمت تا پشت میز رفت و شماره ناشناس، روانش را سوزاند. ـ چی میخوای دیگه؟! کاملا صدایش خالی کرده بود. نه فریاد میزد نه ترس به جانش شبیخون میزد، شبیه آدمهایی که تازه نگاهشان در تاریکی مطلق باز شده باشد، داشت به این بازی عادت میکرد. ـ تهدید تاثیر گذاشت روت؟! دوست ندا...
بروزرسانی در : ۴۹۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 72
بعد از تمام شدن بازجویی، آرش دستبند به دست از پلهها پایین آمد و همزمان بهنود از جایش بلند شد. نگاهش داشت داخل عنبیههای تیره آرش آنقدر میچرخید که چشمان آرش را سوزاند و سر پایین انداخت؛ اما دستهای بهنود بیاختیار مشت شدند. به اصرارش بازجویی آرش را گوش داده بود و حالا از اینکه این همه حقیقت در ...
بروزرسانی در : ۴۹۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 73
الناز موزر را خاموش کرد و مقابل بهنود ایستاد؛ اما از تمام نگاههای پر از حرفش معلوم بود میخواهد پای هاتف را پیش بکشد؛ ولی خستگیِ بهنود مانعش شد؛ گاهی لازم نیست خستگیهایت را به زبان بیاوری؛ تنها کافیست نگاهت پر از نگفتن باشد و البته آدم مقابلت هم تو را یاد گرفته باشد! دست پهن و مردانهاش را دور...
بروزرسانی در : ۴۹۳ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 74
بهنود دستش را بند فندقیهای ریخته روی شانه الناز کرد و گوشه لبش را بین دندانهایش فشرد. حس میکرد هرچه بیشتر آب را داخل مشتش حبس میکند، بیشتر از بین انگشتانش قطره قطره از دست میرود. - پای حرف دیشبت هستی؟ ابروهای کم پشت و بور الناز درهم رفت و تا خواست بپرسد «کدوم حرف؟» صدای زنگ واحد، تپش قلب ه...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 75
- بهت نگفته بود که از بیپولیت خسته شده بود؟! اوه نه! رازای نگفتنی، هوم؟ گردن کشید و به صورت رنگ پریده ولی پر از حرص الناز نگاهی انداخت و بعد به عنبیههای سیاه بهنود خیره شد.بهنود هنوز هم داشت یقه پیراهن هاتف را داخل مشتس میفشرد؛ ولی جای حرف زدن فقط صدای بازدمش بلند میشد. ـ ولی دخترم نگران غر...
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 76
بهنود شیشه توسانش را پایین کشید و همزمان با فشردن پایش رو پدال گاز برای رد شدن از آخرین اعداد شمارش معکوس چراغ سر چهارراه، باد سرد حرارتش را کم کرد، اما درونش خفگی داشت راه مغزش را بالا میرفت که با یخبندان هم حرارتش کم نمیشد. به حیاط اورژانس بیمارستان خصوصی که رسید، پرستاری که از قبل با دکتر ا...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 77
بهنود کلافه دست آزادش را داخل موهای بلندش کشید و تارهای نقرهای که بیشتر از قبل شده بود را بین موهای سیاهش پخش کرد: - خاتون مگه خاطره بد فقط واسه زنه؟! مگه ما مردای لعنتی مغز و ذهن نداریم که هیچکس به هیچجاش نیست، الناز به بهونه حاملگی هر مدل دوست داره رفتار کنه بعد موقع زایمان بازم من برم ناز بک...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 78
- دایی چی شده؟! اون…اون کی…بود؟! و صدای ترکیدن بغض محیا سر پر درد او را خراش داد. نفس عمیقی کشید و دستش را بین موهایش کشید. - محیا خوبی دایی؟ محیا روی صندلی کنار تخت نشست و دست تهام را بین انگشتانش گرفت. قطرههای اشک روی صورت یخ زدهاش چکید: - پس تهام راست میگفت! بهنود گیج لبه تخت نشست: - ...
بروزرسانی در : ۴۸۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 79
خواست لب باز کند که پرستاری وارد اتاق شد و بهنود و محیا را بیرون کرد. بهنود خواست محیا را سمت بیرون بیمارستان ببرد که سهرابی صدایش کرد. سمت او که کنار یحیازاده ایستاده بود، چرخید. - خانم منتظری میشه هرچیزی که دیدید رو لطفا برای افسر احمدی شرح بدید. و انگشتش را سمت مرد جوانی که داشت با همان این...
بروزرسانی در : ۴۸۰ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 80
تا اتاق الناز رفت؛ اما پایش نمیکشید تا نگاهش به او برسد؛ شاید هم دلش نمیکشید. خوب میدانست داخل بازی هاتف گرفتار شده؛ ولی نمیشد باز هم خودش را نادیده بگیرد. غرور له شدهاش، خود بیست و اندی سالهاش که از چشم الناز سقوط کرده بود برای الانش زیادی سنگین بود. کاش هیچوقت نمیفهمید که الناز یک روزی ...
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
