لیست کلیه پارتهای رمان هوده : پارت های 101 تا 113
تعداد کل پارت های منتشر شده : 113
-
رمان هوده - پارت 101
از جا بلند شد و از پشت دیوار بیرون آمد؛ اما نگاهش نه به نگاه خاتون رسید نه به حرفهایی که داخل آن چشمها جمع شده بودند. باربد پسرش بود و کسی که حکم عصای دست این پیرزن را داشت زیر دستش را خالی کرده و بدجور زمینش زده بود. تا خاتون تنش را بغل بگیرد، لب باز نکرد و خاتون هم حرفی نزد تا از آشوبش کم شو...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 102
نگاه تهام به صورت بهنود رسید: - سلام بهنود خوبی؟ ببخشید مزاحم شدم، در پایین باز بود منم اومدم بالا. از محیا… . لحظهای نگاهش داخل صورت تهام چرخید که سیبک گلویش پایین رفت و حرفش را بهتر ادامه داد: - خواهرزادتون گفتن اومدین خونه…راستش اومدم بیمارستان چندبار ملاقاتتون ولی منو راه نمیدادن. گفتم یه...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 103
صدای عربدهی بلندی، برق از نگاه الناز پراند و به صدم ثانیه از بهنود فاصله گرفت. - کثافت، خودم میکشمت! بهنود سر چرخاند و تا نگاهش به احد و بردار کوچکش رسید، مشت محکمی داخل فکش نشست و گوشه لبش را چاک داد. تا خواست حرفی بزند، مشت دوم ردیف دندانهایش را به خون نشاند. الناز پلهها را پایین آمد و با ...
بروزرسانی در : ۴۱۰ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 104
داشت و صدای همهمهی پشت خط باعث شدسرش تیر بکشد. یاسین چه قدر کینه داشت؟ پشت میلههای زندان هم هنوز داشت به کشتن آدمها ادامه میداد. کینه تا کجا میتواند ریشهدار شود که همهی زندگی آدم را سیاه کند؟ پوفی کشید و صدای آشنایی در گوشش پیچید: - جناب جهانشاهی یحیازادم، باید خبری رو بهتون بدم که ممک...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 105
با نگاه خیرهی بهنود تیغ را بیشتر فشرد و با حرص لب زد: - تو یادت نیست ولی وقتی داشتی از زرباف و اون ذوالفقاریای عوضی که به درک فرستادمشون دفاع میکردی… کمر علیرضا…داداشم رو زیر حکم سنگین شکستی! اینبار تعجب را داخل صورت بهنود خواند و لبخند پررنگی زد که تبدیل به همان قهقهی نحس شد. - علیرضا…منظو...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 106
پاهایش لق زد و روی زمین افتاد. سهرابی کلتش را داخل غلاف گذاشت، چند سرباز داخل سالن آمدند و النازی که مات شده هنوز سرجایش ایستاده بود با کمک زنی که لباس فرم پلیس به تن داشت، روی مبل نشست. - کاش…بیخیالش…نشده…بودم!کاش…نترسیده…بودم…از اینکه….نجاتش…بدم! خودش را کنار مردی که حالا خیس از خون بود کشید ...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 107
سوییچ را چرخاند و تا به قرار ملاقاتش برسد، به تمام نقشهی رو به انتهایش فکر کرد؛ چرا دلش خنک نشده بود؟ چرا هنوز داشت چیزی درونش میسوخت؟ چه قدر دویده بود؟ چه قدر از خودش فاصله گرفته بود؟ به خود یازده سالهاش رسید و شبی که مو به مو داخل ذهنش حک شده بود؛ انگار ریشهی آن خاطرهی پر از درد تا تمام جا...
بروزرسانی در : ۴۰۳ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 108
*** تمام شب آرش کنارش داخل اتاق بیمارستان مانده بود و بهنود مقابل تمام صحبتهای او ساکت ماند. رفیق قدیمیاش فهمید، بهنود پر از حرف شده که لب باز نمیکند؛ اما اخلاق گند او را خوب میدانست که فقط تنهایی دوباره سرپایش میکند، بهنود آدم تقسیم کردن دردهایش نبود! آدم حرف زدن و درد و دل کردن هم نبود، ف...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 109
حرفهایش یکییکی پشت ذهنش منهدم شدند، حالش از همه چیز بهم میخورد و خودش ردیف اول بود! نگاهش لغزید و به سهرابی رسید که پرونده را ورق زد و هنوز داشت ادامه میداد، نمیدید که او یک بازندهی تمام عیار است؟ نمیدید که چه طور باربد روی دوشش سنگینی میکند؟ چرا همین الان یک گروه را برای نجات محیا نمیف...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 110
دو دستش را داخل موهای کوتاهش برد و «نمیدونم داری از چی حرف میزنی!» را نجوا کرد. سهرابی صندلی را عقب کشید و مقابلش نشست:. _ تو تاریخ بیست و نه فروردین، تصادف میکنی...با موتور به یه ماشین میزنی و کارت بیمهت رو استفاده میکنی اما ایست بازرسی محدوده با گزارش قبلی بهت دستور توقف میده و ازت تست الکل ...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 111
یاسین همراه سرباز هم دستبندیاش سمت ون انتقال برده شد و تمام ذهنش به همان شب رسید که پر از صدای فریاد بود. حشمت خانه را روی سرش گذاشته بود. بعد از یک سال امروز و فردا کردنهای پدرش، حشمت فهمید تمام پول زمینش از بین رفته بود. از صدای فریادها خسته شد و از راهرو بیرون زد، داخل جاده خاکی نگاهش به موت...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 112
تیله شفاف را داخل جیبش سر داد و بشقاب خالی را کنار چراغ نفتی گذاشت و بوی بنزین تا ته بینیاش رفت. پارچهی سفید را دور لبهای بیرنگ او کشید، کنارش روی تخت دو نفره دراز کشید و سرش را روی پاهای محیایی گذاشت که ترس ریشهی جانش را داشت خشک میکرد. - منم اون شب ترسیده بودم. از دستای خونیم..از گریه ماد...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 113
ضامن را آزاد و به صورت پر از حرف یاسین لبخند زد؛ اما صدای شلیک گلوله مثل ناقوس مرگ در گوش همه زنگ زد. نگاه یخ کرده تهام به دستش رسید و خون از لابهلای دندههایش بیرون جهید. سهرابی پشت لولهی داغ کردهی کلتش نفس نفس میزد و خیره به پسر جوان مقابلش ماند که نقاب از صورتش افتاد و لبخندش در تناقض سد نگ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
