لیست کلیه پارتهای رمان هوده : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 113
-
رمان هوده - پارت 1
مقدمه: یادمه از بچگی دوست داشتم یه شغلی داشته باشم که بتونم حق بقیه رو بگیرم! خیلی دویدم، خیلی درجا زدم. زمین خوردم ولی باز بلند شدم تا بشم اینی که الان هستم! خنده داره… . میدونی دردش کجاست؟ نه نمیدونی! بذار بگم: دردش اینجاست که هنوز که هنوز بعد این همه سال… نتونستم حق خودم رو بگیرم! نه نبا...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 2
سرم را تکان دادم و چرخیدم. چند قدم برداشتم که صدایم کرد: - یاسین؟ سمت عقب چرخیدم: - جان داداش؟ - قول بده کنکور دانشگاه خوب قبول بشی و خودت و بابا رو از این وضعیت نجات بدی. باشه؟! سرش را تکان داد و فرهای سیاهش لرزیدند. چشمان کشیده و سیاهش را عجیب نگاه کردم. یعنی از نمره فیزیکم مطلع شده بود؟!...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 3
مغزم داشت از چیزهایی که میدیدم میسوخت؛ اگر میشد جای اسید معده مغزم را بالا میآوردم؛ یا نه تمام وجودم که از علیرضا پر بود. هنوز حس میکردم همه اینها واقعیت نداشتند! - علیرضا...داداش؟! صدای پر از لرزم از گلویم بیرون نزده بغضم ترکید و هقهق امانم را برید. «یاسین» را فریاد زد و گوشهایم سوت جی...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 4
انگشتانم یکباره مشت و چیزی شبیه کاغذ در دستانم مچاله شد. به زحمت سر چرخاندم و تمام سرِ سنگینم تیر کشید. کاغذی که میان مشتم بود را مقابل نگاه تارم گرفتم و دستخط زیبای علیرضا تاری دیدم را با سد اشک تارتر کرد. خواب نبود؟ باید این شب شومی که مقابل نگاهم سوخت را باور میکردم؟ جوری منگ و گیج به کاغ...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 5
چشمان بهنود به صورت کشیده و گندمی موکلش رسید و برای اطمینان خاطرِ او، پلکهایش را روی هم فشرد. بهنود زیادی به خودش مطمئن بود که با مدارک و شواهدی که طی این مدت جمع کرده، حکم دادستان را خواهد شکست؛ پس مطمئن و با حالت پیروزمندانهای به صحن دادگاه خیره شد. - آقای جهانشاهی؟ بهنود سمت مهدی که نگران...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 6
از وقتی داخل ترافیک مانده بود، تمام فکرش حول بحث دیشب شان می چرخید. مدام داشت به این فکر می کرد که دقیقاً کجای حرف هایش منطقی نبوده یا چه طور دلیل بهم ریختن الناز شده بود؟ چشم های خسته اش را با دو انگشت مالید و دنده را کم کرد. تقریبا ترافیک قفل بود و بوق های پشت هم شلوغی ذهنش را تشدید کرده بود....
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 7
حوله تن پوشش را روی میز کارش انداخت و تیشرت سبز پسته ای که الناز عاشق رنگش بود را تن کرد. هنوز بوی عود داشت سینوس هایش را آزار می داد. الناز از رایحه های تند بیزار بود؛ ولی چند وقتی مدام در خانه عودهای تند و تیز روشن می کرد! دستش را مابین موهایی که حالا نرم و نمدار بودند کشید؛ اما چه قدر دوست دا...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 8
چشم باز کرد و مابین دستانش هیچ چیز نبود؛ دوباره الناز دستانش را خالی گذاشته بود. نگاهش از رد نور خورشیدِ روی ملحفه سفید تخت، به پنجره نیمه باز رسید. ذهنش هنوز با او بی رحم بود! داشت الناز را تداعی می کرد که پنجره را کامل باز کرده و با نوک موهای خرمایی رنگ بافته اش، بینی او را قلقلک می داد. موهایش...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 9
بهنود بی حرف سمت آرش چرخید، بازویش را از روی کت مارک و خوش رنگ سرمه ای طرح برجسته اش چنگ زد و همانطور که لبخند کمرنگش با ابروهای گره خورده در هم آمیخته بود با گفتن «راحت باشید الان برمی گردیم!» چشم از تهام گرفت و او را همراه خودش به اتاق کارش کشاند. همین که در اتاق را بست، با عصبانیت مشهودی که ص...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 10
به شماره تلفن نگاه کرد و ترتیب عجیب اعداد بیشتر باعث گیجی اش شد. تا خواست دوباره با شماره تماس بگیرد، تلفنش زنگ خورد و با دیدن اسم آذر، موبایل را کنار گوشش نگه داشت و پرونده ها را مرتب کرد. - سلام بهنود جان خوبی؟ کجایی؟ برای شب ساعتی که گفتم میای دیگه؟ باز خواهر بزرگش استرس گرفته بود و طوطی وار...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 11
ترس جلوتر از چشمانش رفته بود و حالا که الناز از بین دستانش بیرون آمده و روی کاناپه دراز کشیده بود، متوجه حضور دختر همسایه شد. - سلام خوبین؟ با شنیدن صدای دختر، لبخندی زد و با دست به سمت مبل تک نفره اشاره رفت و برای آزاد شدن حس خفگی گلویش، دکمه کتش را باز کرد: - سلام، ببخشید متوجه حضورتون نشدم ...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 12
- ببخشید عزیزم، میدونم مقصرم، میدونم ترسیدی! انقدر خودت رو اذیت نکن! من مقصرم، حواسم بهت هست. دیگه هر روز ده بار بهت زنگ میزنم. خوبه؟ حرص نخور عزیزم! الناز دست های یخ زده اش را دور گردن بهنود گرفت و نفس لرز دارش مثل بغض ته نشین شده ای از بین لب های قیطانی اش بیرون زد، با هق هقی که فکش را می ...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 13
عنبیههای سیاهش که به زیتونیهای الناز رسید، صدایش خوابید و با حس خفگیای روی صندلی که عقب کشیده بود، نشست. - الناز چرا نمیری پیش مشاور؟ شاید مشکل حل شد. اما او بیشتر گُر گرفت و همانطور که صندلهایش را روی سرامیکها میکوبید، سمت اتاق خواب رفت. بهنود دیگر نمیدانست دنبالش برود یا نرود! از بس ه...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 14
دسته چمدان الناز را گرفت و بیتوجه به تکرارهای او که هربار «بهنود» را با حرص بیشتری میگفت، سمت در ورودی رفت. - تا حالا اجبارت نکردم جایی بیای که میلت نیست یا با کسایی باشی که ازشون دل خوشی نداری؛ ولی تو این وضعیتت یا خودم میبرمت یا همراهم میای. و سمت الناز چرخید، نگاهش تا انتهای آن چشمان آهوی...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 15
باربد باز غیبش زد و همه بیحرف نگرانش بودند. ملک خاتون در حیاط را بهم زد و نگاه نگرانش به انتهای کوچه روی اعصاب بهنود خط انداخت. ویلچر حاجیبابا را داخل صندوق ماشین جا داد؛ خیابانها و اتوبان را طی کرد. دو بار تماس آذر را جواب داد و هنوز ذهنش درگیر باربد بود. دو سال پیش سر کلهشقیهایش کل خانواد...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 16
- یا با زبون خوش همین الان میری خونه یا بلایی به سرت میارم که دور هرچی رفیقه خط بکشی! آخه بدبخت اون دختر به چی تو دل خوش میکرد که بهت جواب بله میداد؟ یه ساله نتونستی مدرکت رو بگیری یه ترم رو مثل آدم پاس نکردی! یه شغل درست و درمون نداری! به چه دلیل باید مهراد که هم شغل داره هم مدرکش رو گرفته ...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 17
تا لحظه آخر که قفل در باز شود، منتظر دیدن چهرهی در هم و عصبانی الناز بود؛ اما با دیدن سالن تاریک و ساکت، یک لحظه بیاختیار پا تند کرد و خودش را به اتاق رساند و شاید ذهن بیرحمش هزار تئوری سیاه ردیف کرد؛ اما با دیدن الناز که خواب بود، پوفی کشید و روی صندلی کنار تخت نشست. به صورت سفید و غرق خوابش ...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 18
با دیدن چالهای دو طرف صورت تهام، خندید و داخل اتاق رفت و همزمان گفت: - یه ساعت قبل از تموم شدن ساعت کاری بیا یکم حرف بزنیم. و بعد از شنیدن «چشم جناب جهانشاهی» در اتاقش را بست. پشت میزش نشست و پلکهایش را مالید. با دیدن میز سیاه و بزرگش که مرتب و براق بود، سه پرونده امروز که به ترتیب مراجعه ار...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 19
بهنود متوجه نشد چه طور سمت بیرون دفتر وکالتش و سمت آسانسور رفت. آن جعبه خیلی عجیب بود برایش و حس ششم او بیاختیار داشت تئوری میچید. شماره دیجیتال آسانسور که همکف را نشان داد، با دو سمت پلهها رفت و خودش را به پارکینگ رساند. در ورودی را باز کرد که نگاهش به موتور سواری با کلاه کاسکت مشکی رسید. مر...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش
-
رمان هوده - پارت 20
تا رسیدن به ماشین شاسی بلندش، ضربان قلبش یک ثانیه هم آرام نگرفت و کف دستان یخ کردهاش عرق کرد. روی زمین زانو زد و با چراغ قوه موبایلش، زیر ماشین را چک کرد که یک جعبه سفید دیگر به نگاهش آمد. شاید با اتفاقاتی که دقیقاً پنج ماه پیش و بعد از آخرین دادگاه پرونده گاندی پیش آمد، حساب خیلی چیزها با تر...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
