هوده به قلم مهدیه سجده
پارت بیست و هشتم :
حس کرد تمام سرش، تمام مغزش، تمام مویرگها و حتی سلولهای ذهنش یخ زد و مردمک چشمانش در بازترین حالت ممکن به کاغذ خیره ماند. چندین بار جمله «همش بستگی به تو داره بهنود، من با نقشهی تو جلو میرم؛ اگر تا دو روز دیگه به این آدرس بیای جون یه آدم گناهکار رو میتونی نجات بدی و اگر نیای، همبازی خوبی برای من میشی!» خواند و چشمانش دودو زد. عنبیههایش سُر خورد و به جمله انتهای کاغذ رسید:
«تا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه سجده | نویسنده رمان
چه خوب❤️❤️
۲ سال پیشAa
0خسته نباشید همچین پیچیده هست نمیشه حدس زد ممنون عالی بود👌👏🎉
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
قربونت عزیزم ❤️
۲ سال پیشاکرم بانو
0ممنون از پارت طولانی و پرهیجان
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم❤️
۲ سال پیشاکرم بانو
0خیلی وحشتناکه،چرابه پلیس نمیگه؟حتی نمیتونم تصورش کنم،برای حدس زدن هم هنوززوده
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
بکم مهلت بده عزیزم جلوتر متوجه میشی ❤️
۲ سال پیشFatemeh.ataei
0مو به تنم سیخ شد. شب منم مثل بهنود خواب صحنه قتل رو میدیدم به خدا. دمت گرم خیلی قشنگ نوشتی
۲ سال پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
این تازه اولشه هرچی جلوتر میریم دارم تر میشه
۲ سال پیشدلیا
0وایییی خیلی وحشتناکه یعنی تصورشم حالمو بد میکنه چه طوری یکی انقدر روانیه اخه
۲ سال پیشمهسا
1واییی چقد وحشتناک بود😬
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0عالی عالی عالی