هوده به قلم مهدیه سجده
پارت بیست و هشتم :
حس کرد تمام سرش، تمام مغزش، تمام مویرگها و حتی سلولهای ذهنش یخ زد و مردمک چشمانش در بازترین حالت ممکن به کاغذ خیره ماند. چندین بار جمله «همش بستگی به تو داره بهنود، من با نقشهی تو جلو میرم؛ اگر تا دو روز دیگه به این آدرس بیای جون یه آدم گناهکار رو میتونی نجات بدی و اگر نیای، همبازی خوبی برای من میشی!» خواند و چشمانش دودو زد. عنبیههایش سُر خورد و به جمله انتهای کاغذ رسید:
«تا
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
مهدیه سجده | نویسنده رمان
چه خوب❤️❤️
۳ هفته پیشAa
00خسته نباشید همچین پیچیده هست نمیشه حدس زد ممنون عالی بود👌👏🎉
۴ هفته پیشمهدیه سجده | نویسنده رمان
قربونت عزیزم ❤️
۴ هفته پیشاکرم بانو
00ممنون از پارت طولانی و پرهیجان
۴ هفته پیشمهدیه سجده | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم❤️
۴ هفته پیشاکرم بانو
00خیلی وحشتناکه،چرابه پلیس نمیگه؟حتی نمیتونم تصورش کنم،برای حدس زدن هم هنوززوده
۴ هفته پیشمهدیه سجده | نویسنده رمان
بکم مهلت بده عزیزم جلوتر متوجه میشی ❤️
۴ هفته پیشFatemeh.ataei
00مو به تنم سیخ شد. شب منم مثل بهنود خواب صحنه قتل رو میدیدم به خدا. دمت گرم خیلی قشنگ نوشتی
۴ هفته پیشمهدیه سجده | نویسنده رمان
این تازه اولشه هرچی جلوتر میریم دارم تر میشه
۴ هفته پیشدلیا
00وایییی خیلی وحشتناکه یعنی تصورشم حالمو بد میکنه چه طوری یکی انقدر روانیه اخه
۴ هفته پیشمهسا
10واییی چقد وحشتناک بود😬
۴ هفته پیش
فاطمه
00عالی عالی عالی