پارت هفتاد و ششم :

حامد کمی پایین‌تر از مسجد فرشته را پیاده کرد. از نماز ظهر خیلی گذشته بود و سید رضا، روحانی روستا، تازه داشت با چند نفر از مسجد درمی‌آمد. از جوان بودن جمع متوجه شد حتماً کلاسی چیزی با همدیگر در مسجد داشتند. فرشته خودش را به او رساند و صدایش زد: سید؟! سید؟!

سید رضا چرخید و تا او را دید حالت چهره‌اش عوض شد و با دور‌و‌بری‌هایش خداحافظی کرد. مثل اینکه حس ششمش خبردار شد که فرشته قرار اس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!