هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و ششم :
حامد کمی پایینتر از مسجد فرشته را پیاده کرد. از نماز ظهر خیلی گذشته بود و سید رضا، روحانی روستا، تازه داشت با چند نفر از مسجد درمیآمد. از جوان بودن جمع متوجه شد حتماً کلاسی چیزی با همدیگر در مسجد داشتند. فرشته خودش را به او رساند و صدایش زد: سید؟! سید؟!
سید رضا چرخید و تا او را دید حالت چهرهاش عوض شد و با دوروبریهایش خداحافظی کرد. مثل اینکه حس ششمش خبردار شد که فرشته قرار اس
لطفا صبر کنید...
