پارت هفتاد و هفتم :

فرشته که استکان چای را به دهانش نزدیک کرده بود آن را عقب کشید و گفت: صبر کنین! پس پولی که قرار بود به‌عنوان دستمزد نقاشی به من بده تا پدرم‌ رو آزاد کنم پول همین ماشینشه. وای! آخه به چه انگیزه‌ای باید این کارو بکنه؟! این‌همه پول‌ رو در قبال چند تا نقاشی معمولی به من بده؟ چرا؟

سید رضا اندکی مکث کرد و اخم روی صورتش نشست. درحالی‌که چانۀ پر از ریشش را در دست گرفته بود گفت: چاییتون سرد نش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    0

    رمانش عالیه خواننده جذب میشه آدم خوشش میاد واستان و دنبال کنه .امیدوارم پایان خوبی داشته باشه هرچند اولش غمگینه یا چند جمله یه بارش بنطرم همینکه خواننده نمیتونه حدس بزنه آخرش چی میشه داستان و جذاب کرده

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️