هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و دوم :
هلگورد درحالیکه خم شده بود قفل پایین دروازه را بکشد در همان حال ماند و سرش را بالا آورد. فرشته از اینکه او را به اسم کوچک صدا زده بود خجالت کشید. هرچند خودش گفته بود به اسم صدایم بزن. دستهایش را داخل جیب بافت مشت کرد. هلگورد سرش را تکان داد که «یعنی چیه؟ بگو».
فرشته گفت: «میخواستم بگم... که...» خودش هم تازه فهمید هیچ حرفی نداشته و فقط میخواست هلگورد را یکجوری نگه دارد و یک چیزی
لطفا صبر کنید...

دلارام
0الهیی🥲🥲نویسنده جون مرسیی 💖💖