پارت هفتاد و دوم :

هلگورد درحالی‌که خم شده بود قفل پایین دروازه را بکشد در همان حال ماند و سرش را بالا آورد. فرشته از اینکه او را به اسم کوچک صدا زده بود خجالت کشید. هرچند خودش گفته بود به اسم صدایم بزن. دست‌هایش را داخل جیب بافت مشت کرد. هلگورد سرش را تکان داد که «یعنی چیه؟ بگو».

فرشته گفت: «می‌خواستم بگم... که...» خودش هم تازه فهمید هیچ حرفی نداشته و فقط می‌خواست هلگورد را یک‌جوری نگه دارد و یک چیزی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • دلارام

    0

    الهیی🥲🥲نویسنده جون مرسیی 💖💖

    ۱ ساعت پیش
  • سرو

    0

    جالب بود قشنگ اشاره کرد که من هم عاشقتم بدون اینکه بگه

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!