هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و ششم :
دستش را دراز کرد و انگشتان استخوانی و کشیدهاش به پوزۀ گرگ رسید. موهای نرم حیوان زیر ناخنهایش رفت. گرگ سر بزرگش را کج کرد و پوزهاش را به کف دست فرشته خواباند. «خدایا! خوابه یا نه؟ توی کابوسم! دوباره دارم کابوس میبینم. نور! بیدارم کن. نور! نور!»
گرگ پنجۀ بزرگش را بالا آورد و آن را جایی بالاتر از قفسۀ سینۀ فرشته نزدیک شانهاش گذاشت و بعد بلند شد. پنجههایش را دو طرف روی شانههای Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلوفر ابی
0سید رضا میدانست از همون اول که فرشته سوال پرسید متوجه شد واون گرگ هم قرار نبود به فرشته صدمه بزنه ممنون خسته نباشید
۱ هفته پیشمیم
1خیلی فرشته شجاعه که سکته نکرد،سیدرضا هم مثل اینکه خیلی چیزا می دونه،شغال،انگار می دونست گرگ واقعی نیست 🤔
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خییلی شجاعه
۳ هفته پیشمیم
1واقعا ترسناک،عجیب و حیرت آوره،واسه چی اومده بود،این کاراش چه معنی داشت 😱😲
۳ هفته پیشفرشته
2هیچ یک از جواب معماهای رمان های خانم آرزو مهاجر رو نمیشه حدس زد که درسته، فقط این معما رو بچسبین که هوش از سر آدم می پرونه🙃 رمان هلگورد، شاهکاری بی نظیره❤️
۳ ماه پیشفرشته
1منم مثل فرشته دیگه با خوندن این رمان مو به تنم سیخ میشه😂 یعنی به جای فرشته، سکته رو زدم! واقعا چطوری فرشته تا حالا دوام آورده؟
۳ ماه پیشفرشته
1خدای من.. چه رمان عجیب و جذابی شده😍❤️
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0همونطور که حدس زدم سید رضا بیشترازاین حرفا میدونع،اما چرا نذاشت بقیه بفهمن اون گرگ بود؟