هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و سوم :
فصل بیستم
از خوشحالی برای خودش آواز میخواند و از ذوق شانههایش را کجومعوج میکرد. نور در اتاقش را زد و گفت: گیانم؟ ناهار حاضره بیا.
فرشته چرخید و گفت: ای به چشم.
ـ چشمهات سلامت. چقدر خوشگل شدی ماشاالله!
ـ وا نور؟! من با این پیژامۀ چهارخونه و تیشرت گلوگشاد کجام خوشگله؟ مثل همیشهام دیگه.
ـ چه بدونم گیان! امروز مثل یه تیکه ماه شدی. زیر پوستت آب رفته و لپهات
لطفا صبر کنید...
