هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و نهم :
نمیتوانست جلوی آشوب شدن معدهاش را بگیرد. کم مانده بود دوباره کاسۀ چشمانش پرآب بشود. «من اینقدر نازنازی نبودم که زرت زیر گریه بزنم. حالا چی شده؟ مثل اینکه عشق بدجوری آدم رو دلنازک میکنه. عشق کیلو چنده؟ عشق کجا بود؟ چرا جو میدی فری؟!»
برایاینکه هم جو را عوض کند و هم جلوی گریه و تابلو شدن احساسات خودش را بگیرد گفت: حالا تو هم بمیری کلی آدم دوروبر من هست.
ـ آره. دیدم ا
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلوفر ابی
0💕💕🤗🤗تقدیم نویسنده عزیز خسته نباشید پارت زیبایی بود تشکر
۱ هفته پیشمیم
1تازه میگه شروع نشو،خیلی وقته شروع شده،عاشق شدین رفته،فقط خودتو به اون راه می زنی،پس چرا آمادت می کنه برای وقتی که نباشه 😔🙏🏻
۲ هفته پیشZeynab
1فرشته گویا قند خونش افتاده هوس بیسکویت وانیلی و کمی کاکائویی کرده آخ اگه هلگورد بفهمه به چی تشبیه شده میخورن😂😂🫣🫣
۲ هفته پیشJolia
3این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
دلارام
1پارتا دارن عالی پیش میرن ❤❤نویسنده ی عزیز خیلی ممنون و خسته نباشید🌺🌺
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💖🌹💕
۳ ماه پیشفرشته
1وای، فرشته😍 عاشق شدی رفت دیگه😍❤️
۳ ماه پیشفرشته
1بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️ بهترینی بانو جانم❤️
۳ ماه پیشفرشته
1وای😍😍 عالی بود😍😍
۳ ماه پیشسرو
1وای عالی بود واقعا هلگورد پدرسوخته است 😁 خوب شلیک اول فاصله میگرفتی خودشم داره کیف میکنه از این موقعیت
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره باباا خیلی پدرسوخته ست😂
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0وای این پارت عاالی بود،دم شماگرم