هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و دوم :
نور دستهایش را روی هم گذاشت.
ـ چی بگم مادر؟! خودم ماتومبهوتم.
نفسهای فرشته مثل نفسهای آتشین اژدها بینیاش را میسوزاند و بیرون میآمد. دستهایش را بالا آورد.
ـ باشه، باشه. تو برو. من خودم درستش میکنم.
ـ مادر! غذا نیارم برات؟
فرشته زیرلب گفت: من کوفت بخورم.
ـ چی گیان؟!
ـ هیچی عزیزم! تو برو. بعداً میخورم.
«یعنی کی این کار را کرده بود؟ اگر کسÛ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
والا
۶ روز پیشاکرم بانو
2فقط اونجاش که رامان سر خورد،بپا شصتت نره تو چشمت پسر😂
۶ روز پیشنیلوفر ابی
1خیلی زیبابود ممنون خسته نباشید
۶ روز پیشفرشته
2- آخه چه قدر یه رمان می تونه دلبر باشه؟ - اگه رمان های خانم آرزو مهاجر باشه، بی نهایت❤️
۲ ماه پیشزهرا
1رمان عالی و پر مفهوم👌🌹 فقط این چند وقته پارت ها خیلی خیلی کوتاه شدن تا میای با داستان ارتباط بگیری تموم شدن
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
هرروز پارت گذاری داره زیاد منتظر نمی مونین😈
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
2تو بجاگناه پسر مردم به فکر گناهای خودت باش فهیمه خانم تا سر این دوتا پسر و کاوه هم به باد ندادی 😏