هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت هشتاد :
فصل بیستویکم
فرشته مثل برقگرفتهها جلوی چشم سید رضا خشکش زد و استکان چای از دستش روی فرش افتاد. سید رضا هم صاف بدون پلک زدن داشت نگاهش میکرد. دنبال بهانهای بود تا غدۀ ترس فرشته را لمس کند و به این بهانه جلوی او را بگیرد. فرشته با دست لرزان استکان را روی نعلبکی برگرداند و گفت: وای ببخشید! مگه همچین چیزی امکان داره؟ اصلاً چرا تسخیر شده؟
ـ بذار اول با آینه شروع کنیم.
لطفا صبر کنید...

فرشته
0فوق العاده مثل همیشه❤️