پارت هشتاد :

 
فصل بیست‌ویکم

فرشته مثل برق‌گرفته‌ها جلوی چشم سید رضا خشکش زد و استکان چای از دستش روی فرش افتاد. سید رضا هم صاف بدون پلک زدن داشت نگاهش می‌کرد. دنبال بهانه‌ای بود تا غدۀ ترس فرشته را لمس کند و به این بهانه جلوی او را بگیرد. فرشته با دست لرزان استکان را روی نعلبکی برگرداند و گفت: وای ببخشید! مگه همچین چیزی امکان داره؟ اصلاً چرا تسخیر شده؟

ـ بذار اول با آینه شروع کنیم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    فوق العاده مثل همیشه❤️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️