هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و هشتم :
هلگورد گفت: متن قشنگی داره. میگه هیچکس منو نمیگیره، مگر اینکه خودم بخوام، من در سایه میرقصم، هنگامی که راه میرم در بند نیستم، عالیه که شکستناپذیرم، من آلفا هستم، من رهبر هستم. ما صاحب شب هستیم. شب مال ماست.
وقتی دید فرشته یک جوری نگاهش میکند بلندبلند خندید. ضبط را خاموش کرد و گفت: ترسیدی؟
ـ رابطۀ عجیبی با این کلمه داری. موقعی که به این اسم صدات میزنن عصبانی میشی، و
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیلوفر ابی
0خیلی زیباست رمانتون ممنون خسته نباشید
۲ هفته پیشZeynab
1😍❤️❤️❤️❤️
۲ هفته پیش...
1💓💓💓😻😻😻
۲ هفته پیشمیم
2ای وای،پس خودشم فکر می کنه زیاد وقت نداره،کاش همه حرفای زلدا دروغ بود 🥺🙏🏻
۲ هفته پیشفرشته
2آخی الهی.. حالا که فرشته عاشقت شده از مرگ حرف نزن خب🥺💔
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😭😭
۳ ماه پیشفرشته
1پارتی جذاب و دلبر مثل همیشه❤️
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0نه هلگورد که نباید به این زودی بمیره🥺🥺