پارت شصت و سوم :

نماز مغرب را به جماعت در مسجد خواندند. همان‌طور که هلگورد گفته بود، کیوان به مناسبت میلاد پیغمبر خرج می‌داد. هرچند که حدس فرشته درست از آب درآمد که زن‌دایی‌نسرین مجبورش کرده به‌خاطر دفع چشم‌نظر از حاملگی سیما و نامزدی نازگل خرج بدهد. اما آسو جدا از آنها به مناسبت میلاد پیامبر سه تا وانت غذا به شهر فرستاد که برای فقرا ببرند.

ازآنجایی‌که طبقۀ بالای مسجد در دست تعمیرات بود، زن‌

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    چقد بامزه ست،یادش بخیر با دوستامون تو مسجد مینشستیم حرف میزدیم میخندیدیم

    دیروز
  • نیلوفر ابی

    0

    بینظیر خدا قوت سلامت باشید خسته نباشید مثل همیشه عالی بود گل کاشتید

    ۳ روز پیش
  • میم

    1

    چطوری انتظار داشت هلگورد بیاد مسجد،اون زلدای خیر ندیده مگه نگفت اگه یه آیه براش بخونی زنده نمی مونی،بیاد روحانی براش قرآن تلاوت کنه که منقرض می شه 🥺🙏🏻❤️

    ۳ روز پیش
  • دریا

    2

    هیی فرشته حالا تو هلگورد رو ببخش بلد نیس درست ابراز کنه😂🤦 ♀️ولی از حق نگذریم هم بی هیچ دردسری شرشون رو کم کرد.

    ۳ روز پیش
  • فرشته

    3

    رمانی شاهکار که تا ابد در قلب و ذهنم می مونه❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️