لیست کلیه پارتهای رمان هنجار شکن : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 50
-
رمان هنجار شکن - پارت 21
توی هواپیما که نشستند، هیچکدام با هم حرف نمیزدند. نورا از شیشهی کنار دستش به ابرهای پنبهای زُل زده بود و سارینا برنامههای گوشی را بالا و پایین میکرد. سمیر نیز دست به سینه نشسته بود و به پنج روزی فکر میکرد که گذشت. کل آن پنج روز، چهار روزش را به ساز نورا رقصید. به روز پنجم که رسید و کمی مق...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 22
گوشی را که روی دستگاه گذاشت، سمت سمیر برگشت: -چرا خودت زنگ نزدی؟ -فک نمیکردم عمو خونه باشه. -یعنی نمیخواستی با نورا حرف بزنی؟ مادرش همیشه تیز بود و به هدف میزد. به هوای برداشتن خوراکی سمت آشپزخانه رفت: -چه فرقی داره مامان؟ ممکن بود زنعمو گوشی رو برداره. -نمیدونستی نازیلا رفته سفر و نیست؟ سر...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 23
باز دل سمیر ریخت. مادر اجازه نداد زیاد در آن مرحله بماند: -فقط تو این وهله زیاد رو نقطه ضعفت مانور نده. -نقطه ضعفم چیه؟ -بیرودربایستی بگم؟ -لطفا! -وقتی از چیزی یا کسی خوشت بیاد که میدونی ممکنه اطلاحپذیر نباشه، ملاحظه میکنی. خوشبینی! میگی شاید بگذره بهتر شه. امیدواری به خودت میدی. -امیدوا...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 24
#فصلسوم #پستسیوهفت بالاخره پس از سه هفته آتل پایش را باز کرد. انگار کوهی را از روی تنش برداشتند. آنقدر سبکبال شد که از همان درمانگاه با دوستانش قرار گذاشت سمت جاجرود بروند. به خانه که رسیدند، نگذاشت مادر ماشینش را داخل ببرد. جای مادر پشت فرمان نشست و گفت: -مواظب ماشینت هستم. نازیلا لای در ایست...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 25
در حال چیدن اوراق در ذونکنها بود تا بعدش برای ناهار برود. سر کشو ایستاد و به ترتیبِ فایل، ذونکنها را میچید تا قاطیشان نکند. همانموقع تلفنش شروع به زنگ زدن کرد. صدای مخصوص شمارهی نورا بود. دلش رفت. از همان وقتی که نورا پیام داد و به جاجرود دعوتش کرد. اما روی دلش سنگ گذاشت و طاقت آورد. بالاخر...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 26
پیش از آنکه حرفی بزند، سمیر مقابل افسر ایستاد: -خسته نباشید جناب سروان. مدارک ماشین را مقابل افسر گرفت و گفت: -مدارک ماشین خدمت شما. خونه جا مونده بود. افسر نگاهی به سرتاپای سمیر انداخت و مدارک را گرفت. نورا نیز آمد و کنار سمیر ایستاد: -بهتون گفتم مدارک تو راهه جناب سروان. تیپ شلختهوار نورا ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 27
جای جواب دادن به سوال نورا، پرسید: -عجیب نشدی نورا؟ -چون بهت پیشنهاد دادم نامزد بشیم؟ -تو تا دیروز یه جواب درست و حسابی به من نمیدادی، امروز اومدی میگی چند روز دیگه نامزد شیم؟ بدون قرار قبلی؟ بدون در جریان گذاشتن خانوادهها؟ بدون... دستش را جلو کشید و گفت: -اوه...اینایی که تو داری ردیف میکنی ک...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 28
مکعب میز آرایش را جلوی آیینه گذاشت و رویش نشست. تا دقایقی طولانی توی آئینه به خودش نگاه کرد. به چشمهایش، فرم ابروها، قوس بینیاش و تراشههای چانهاش. سایهی سیاه را برداشت و براش رویش کشید. دستش روی صورتش بالا آمد. مانده بود پشت لبش بکشد یا روی صورتش. هجمهای توی سرش افتاد. صدای دوستانش توی گوشش...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 29
با دیدن مادر، موهایش از توی دستش رها شد. نازیلا گوشی تلفن را سمتش گرفت و گفت: -سمیر پشت خطه. کارت داره. گوشی را از دست مادرش گرفت. نگاهش طوری بود که مادر سریع اتاق را ترک کرد. فهمید حوصلهی توضیح دادن ندارد: -الو! -چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ به سمیر توپید: -واسه اینکه پرویی. داری به چیزایی فک میک...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 30
در ماشین را باز کرد و به صندلی کنار راننده اشاره کرد: -اونور بشین گرمه. -واسه چی؟ -اومدم بریم یه گوشه کنار بفهمم منظورت از اینهمه حرف سربسته چیه. بیآنکه از جایش تکانی بخورد، گفت: -کدوم حرف سربسته؟ چرا معماییش میکنی؟ دستش را روی در باز شده گذاشت و نگهش داشت: -به نظر خودت پیچیده نیستی چون خودتو م...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 31
از توی ماشین و با وجود شیشهی آرایشگاه، داخل مشخص نبود. فقط نورا را دید که با پسرجوانی دست داد و از پلههای کوتاه وسط سالن بالا رفت. آرایشگاه مانند سالنی دوبلکس بود که فضایی پنهان داشت. بیشتر میماند دلش طاقت نمیآورد و وارد آرایشگاه میشد تا بفهمد نورا کجا رفته است. دست از تعقیب و گریز کشید و حر...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 32
از حال مادرش و طرز نگاه او فهمید متوجهی منظورش شده است. اما ساکت نشسته تا خودش حرف بزند و از برنامههایشان بگوید: -اتفاقی که فک میکنم هر پدر و مادری آرزو دارند، برای بچههاشون بیفته. پدر گفت: -به سارینا فعلا کاری ندارم. تو جلوم نشستی. از نظر منم هیچ کار نیمهتمومی نداره و مونده تشکیل زندگی! با ...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 33
فصلسوم صداهایی از پایین میشنید. گروه اول مهمانانِ آن شب رسیده و داشتند با مادرش شلوغبازی میکردند. دوستانِ همیشگیش بودند. دخترهایی موجه که اغلب مقابل پدرش نمایش میداد تا کمتر به دوستان پنهانی و مهمانیهایش پی ببرد. آن شب بدون استثنا همهشان را دعوت کرده بود. اطمینان داشت سمیر وارد شود و به...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 34
خودش را از لابهلای مهمانانِ در حال رقص بیرون کشید و سمت خانوادهی عمویش رفت. نگاهها نیز همراه نورا سمتی رفت که او قدمهایش را برداشت. با اینکه خانوادهی عمویش به کارهای عجیب و غریب او عادت داشتند، اما هر چه بهشان نزدیکتر میشد، آثار تعجب را مشهودتر میدید. طوری که خندهاش گرفت و با خنده ساری...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 35
نگاهش نیز دور سالن چرخید و در انتها به مرکزش رسید. از دیدن سمیر در نزدیکی نورا احساس خوشایندی داشت. همیشه و هرکجا که سمیر کنار نورا بود، خیالش راحت میشد... -شام رسیده سامان. بالا سرشون باش درست بچینن رو میزا. نگاهش سمت نازیلا برگشت و سری تکان داد. سمت حیاط که رفت، سامیار متوجهی قضیه شد. از ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 36
جوانترها زودتر شامشان را خوردند و یکییکی وارد سالن شدند. انرژی بهشان برگشته بود و گروه موزیک را دوباره کوک کردند. صدای آهنگها که اوج گرفت، باقی مهمانان نیز خودشان را به سالن رساندند. ساعتی که از پایکوبی مهمانان گذشت، کادوها یکییکی توسط نورا باز گشت. تمنا کنارش قرار گرفته بود و برای هر کا...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 37
ساعت از ۲ بامداد گذشته بود که مهمانان با تبریکی مجدد به آن خانواده، خانهی سامان را ترک کردند. آخرین گرده مهمانان نیز دوستان نورا بودند. هنوز هیجان آخر جشن، و نامزدی او را داشتند. بیشتر از خود نورا! اما کسانی مانند باربد حتی برشی کیک به دهان نگذاشت و جز اولین نفراتی بود که مجلس را ترک کرد. ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 38
سارینا به سادگی و زیبایی گفت: -به اضافه اینکه یه سفر قشنگ منو مهمون کنن تا حسابی تو کارشون فضولی کنم. همه خندیدند و با نشان دادن انگشتهای شستشان برای سارینا لایک فرستادند. سامیار که نیمخیز شد، سامان بهش اشاره کرد و گفت: -خستهای؟ خوابت گرفته؟ سامیار سرجایش برگشت و گفت: -من نه! شما تا حال...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 39
چند ساعتی از غروب خورشید میگذشت. هوا همچنان هُرم داغی داشت و با شرجی بودن عرقش را درآورد. اما نسیمی که میزد، خنکش میکرد. به ناکجاآباد دریا نگاه میکرد که در تاریکی دیده نمیشد. موجها روی هم میکوبید و تپشهای بیقراری روی قلب او. صدای سرخوش خانوادهاش را میشنید. از اینکه نمیتوانست عمیقا د...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 40
نورا دُم ابرویش را بالا داد: -هر چی! سمیر با من باشه یا نباشه، همیشه آسه. من هیچوقت اونو نمیزارم انترخان خاله رو وردارم. نازیلا محکم روی پای نورا زد و برایش اخم کرد: -لااقل از من شرم کن پشت سر خواهرزادهام حرف نزن. -فک کردید دیشب نفهمیدم خاله و اون هَوَل حالی به حالی شدن. نازیلا دستش را مشت...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
