هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت سی و نهم :
چند ساعتی از غروب خورشید میگذشت. هوا همچنان هُرم داغی داشت و با شرجی بودن عرقش را درآورد. اما نسیمی که میزد، خنکش میکرد. به ناکجاآباد دریا نگاه میکرد که در تاریکی دیده نمیشد. موجها روی هم میکوبید و تپشهای بیقراری روی قلب او. صدای سرخوش خانوادهاش را میشنید. از اینکه نمیتوانست عمیقا در شادیشان سهیم باشد و آن پیوند خوشایند را مانندشان جشن بگیرد، بیشتر احساس ت
لطفا صبر کنید...
