پارت سی و نهم :




چند ساعتی از غروب خورشید می‌گذشت. هوا همچنان هُرم داغی داشت و با شرجی بودن عرقش را درآورد. اما نسیمی که می‌زد، خنکش می‌کرد. به ناکجاآباد دریا نگاه می‌کرد که در تاریکی دیده نمی‌شد. موج‌ها روی هم می‌کوبید و تپش‌های بیقراری روی قلب او. صدای سرخوش خانواده‌اش را می‌شنید. از اینکه نمی‌توانست عمیقا در شادی‌شان سهیم باشد و آن پیوند خوشایند را مانندشان جشن بگیرد، بیشتر احساس ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!