لیست کلیه پارتهای رمان هنجار شکن : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 50
-
رمان هنجار شکن - پارت 1
بهنامخدایعشقواحساس" وقتی شروع قصه با تردید باشد تردیدهای داستان پایان ندارد هم خواب مردابند تا جریان ندارند شاید به دریایی شدن ایمان ندارند این ابرهای بیتعادل خسته کردند یا سیل میبارند یا باران ندارند گشتم تمام هفتهها و سالها را تقویمها یک روز تابستان ندارند پای خودت این جادهها راه سقو...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 2
مادر کفگیر دوم را در بشقاب پسرش خالی کرد: -بابات چی گفت؟ سمیر در حال مزهمزه کردن ماست پاسخ داد: -گفتم بیام شرکت، گفت نمیخواد. خودش باقی کارا رو انجام میده. کارخونه خیلی شلوغ پلوغ شده. -همون کارخونه قبله. چه تغییری کرده؟ -یه سری چرخ جدید اومده که سیستمش با قبلیا فرق داره. باید شیفتی پاش وایسیم...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 3
تیشرت را از تنش بیرون کشید و گوشهای انداخت. موبایلش را دست گرفت و روی تخت دراز کشید. طبق عادتی که داشت، وارد صفحهی تلگرام شد و روی آواتار نورا زوم کرد. با نگاه کردن به تصویر نورا، خستگیش برطرف میشد. به این فکر نمیکرد حتی در خیال او هست یا نه! رفتهرفته چشمانش گرم شد که موبایلش روی همان نگاه...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 4
نتیجهی عکس رادیولوژی در رفتگی عمیقی در مچ پای نورا بود. به تجویز پزشک پایش را آتلبندی کردند و از او خواستند تا ظرف مدت سه هفته آن قنداق سفید را تحمل کند. کم مانده بود به گریه بیفتد، اما او آدمی نبود که به همان راحتی قافیه را ببازد. فقط میتوانست حرصش را سر مادرش خالی کند. زن که از طریق سارینا ...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 5
ترجیح میداد توی سالن تاریک بماند تا با مادرش مواجه شود. اما از پیله تنیدن دور خود بیزار بود. خودش را روی کاناپه بالا کشید تا خستگی پشتش برطرف شود. سنگینی پایش کمی کُندش کرده بود. باز چشمش به آن قنداق سفیدپوش افتاد و گلویش ورم کرد. باید به مربی تیم اطلاع میداد تا کس دیگری را جایگزینش کند. فکر ب...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 6
با رسیدن مردها، نازیلا حرف را کوتاه کرد. چون همسرش نه تنها با روش نازیلا موافق نبود، بلکه مدام سر برنامههایشان با او کشمکش داشت. اما نازیلا کنار خوشگذرانی بسیار سیاستباز بود. با زیبایی و طنازی "سامان" را توی مشت خودش داشت. سامان را که میدید، گُل از گُلش میشکفت و حسابی برایش زبان میریخت. هم...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 7
پایان شب نگاه سمیر همراهش ماند. مثل آنکه میوهای کال ته گلویش چسبیده باشد. آن حال سمیر غم رو غمش نشاند. دوست نداشت با آن توجهات حالش را بد کند. آن زمان هم بهترین ایام بود تا احوالات سمیر بیشتر پیش چشمش تکرار شود. اما چون خودش را میشناخت و قادر به پاسخگویی محبتهای او نبود، بیشتر بهم میریخت. ...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 8
بچهها با دست پُر، همراه سر و صدا وارد شدند. تا چشمشان به نورا افتاد که مظلوم روی تخت درازکش بود و زیر پای آتل بستهاش بالش، کُرک و پرشان ریخت. کم مانده بودند دورش حلقه بزنند، شالهایشان را توی صورتشان پایین بکشند و گریه کنند. دخترهای شاداب آرام داخل آمدند و بعد از دست دادن با نورا کناری کز کر...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 9
فیروزه که رسید، بحث ازدواج چاشنی ملسی گرفت. او تازه نامزد کرده بود و دوران شیرینی را میگذراند. قصههایی که داشت از رویاهایش بهم میبافت را نورا یکهو شکافت: -همهی مردا اولش همینن. شلوار جین پاشونه و خوشاستایلن. بعدش شیکمشون میشه طاقچه، شلوار پارچهای هم به زور کمربندی که بستن، باز میخواد از...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 10
تمنا موزی از توی ظرف میوه برداشت و در حال باز کردن پوستش گفت: -حالا نیومدیم اینجا نورا رو شوهر بدیم که. شاید پسرعموش عیبایی داره که نورا میدونه و نمیخواد لو بده. -لااقل به جرات میتونم بگم سمیر هیچ عیبی نداره. فقط نمیفهمم تو چرا دوست داری گاهی اوقات اونو پیش چشم من بد نشون بدی. تمنا خندهی مس...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 11
در حال صرف شام بودند و سر و صدای بچهها روی اعصابش. کمکم حوصلهی نورا سر رفت. از لفت و لیث بچهها و دهانهایی پُر که مدام باز بود و بیخود میخندیدند. تا آمد مادر را به نام خواند، زن وارد اتاق شد: -بابا همراه عمو و سمیر اومده نورا. عمواینا میخوان ببینتت و برن. شامت تموم شد؟ جای نورا، تمنا گفت...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 12
چشمان شهلایش را به سمیر دوخت: -نه خوبم! فقط پکرم. -واسه تو که یه دم خونه بند نمیشی، معمولیه. اتفاقا بدم نیست. شاید کمی به خونه دلبستگی پیدا کردی. لبخند شیطنتآمیز سمیر را با لبهایی آویزان پاسخ داد: -بیمزه. -بزار خودمو بمالم بهت خوشمزهترین چاشنی رو میگیرم. با مشت به بازوی سمیر زد و قیافهاش...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 13
فصلدوم صندلی ساحلی را روی شنها گذاشت و نورا را روی آن نشاند. همراه سارینا طرفینش قرار گرفتند. برعکس او که به اعماق آبهای آبی و سبز با کفهای سفید زُل زده بود، صافصاف نگاهش میکردند. حوصلهی سارینا از سکوت نورا سر رفت و سُقلمهای به بازویش زد: -همچین قیافهی ماتم زدهها را گرفته انگار خودش ...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 14
باز سر احساسات سمیر بیرون زد و نالهی دلش بلند شد. چیزی که نورا همیشه ازش فراری بود. دوست داشت زمان زیادی با سمیر بگذراند. چون او را خیلی میفهمید. باذکاوت و هوشیار بود. درک بالایی داشت. اما دلش میخواست حرفهای روتین بزنند. در مورد چیزی که او دلش میخواست و میترسید بهش بگوید. ترجیح میداد روی ر...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 15
سایهاش سنگین شد روی سرش. دستش را سایهبان کرد روی چشمهایش تا به سمیر نگاه کند: -بیا اینور. سمیر مخالفش چرخید و اینبار به پهلوی دیگرش نشست. دستش را انداخت و بهش نگاه کرد. چشمانش را که شعلهور دید، نرمتر حرف زد تا او را از آن احوال پریشان بیرون بکشد: -معمایی نگام نکن. من در عین پیچیدگی، سادها...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 16
سمیر از جا برخاست. در حال گرفتن شنها از پشت شلوارش گفت: -فک کردی میشینم مقابل تو محبت گدایی میکنم؟ آفرین پسر خوب! به این میگن اراده. دو طرف صندلی نورا، را گرفت. مقابلش خم شد و گفت: -اینقدر تو خواستن غرقم که به گدایی محبتم میرسم. دست روی پیشانی سمیر گذاشت و او را به عقب هُل داد: -از شرکت پرتت...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 17
هنوز در حال و هوای ابیات خوش و بازی با احساسش بود که با شنیدن صدایی متفاوتی خوشی لحظههایش پر کشید: -خودتی نورا. پات چی شده؟ مقابل خود پسری دید با ابروهایی کاملا تیغ خورده و تمیز که لبهایش با رنگی صورتی محو برق میزد. مژههایش را هم مشکی پرکلاغی کرده و موهای تافتخوردهاش را سمت بالا داده بود تا...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 18
نشست و به نورا زُل زد: -چرا اینجوری منو نگاه میکنی؟ دخترک با چشمانی حالت گرفته نگاهش کرد و با لحن نیشداری گفت: -فکر کردی اگه میتونستم راه برم الان مینشستم مقابلت و از فردین بازیت ذوق میکردم. سمیر به تندی گفت: -نخیر! دنبال اون پسرکو میگرفتی و میرفتی بشینی بغل دست همون فدایی. بیآنکه حساسی...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 19
سمیر نگاهی اخمگرفته به سارینا انداخت و با حال چشمانش، نشاندش. اما آن حالش هیچ تأثیری روی نورا نداشت. خیلی عادی با مخاطبش صحبت کرد و گوشی را روی میز گذاشت. ندیده انگاشتش باعث خشم بیشترش شد و نفسهای بلند و خشمگینش در حال پاره کردن رگ گردنش بود. اصلا انتظار چنین گستاخی را از نورا نداشت. تمام آنچه ا...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان هنجار شکن - پارت 20
نزدیک میز قبلیشان که شد، سمیر بلند شد. سارینا نیز کیف خودش و نورا را برداشت و کنارش ایستاد. تا نورا رسید، تشکرش را در کمال احترام به خورد باربد داد، سری مقابلش خم کرد و جای او را پشت ویلچر نورا گرفت. اینبار جای اینکه سارینا کنار راننده بنشیند، نورا را روی صندلی جلو نشاند. همیشه خودش کنار نورا م...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
