هنجار شکن به قلم الهه محمدی
پارت بیست و پنجم :
در حال چیدن اوراق در ذونکنها بود تا بعدش برای ناهار برود. سر کشو ایستاد و به ترتیبِ فایل، ذونکنها را میچید تا قاطیشان نکند. همانموقع تلفنش شروع به زنگ زدن کرد. صدای مخصوص شمارهی نورا بود. دلش رفت. از همان وقتی که نورا پیام داد و به جاجرود دعوتش کرد. اما روی دلش سنگ گذاشت و طاقت آورد. بالاخره حواسش پرت صدا شد و قاطی کرد. ذونکنها را روی کشو رها کرد و سمت میز برگشت. گوشی را برداشت و بØ
لطفا صبر کنید...
