پارت بیست و پنجم :

در حال چیدن اوراق در ذونکن‌ها بود تا بعدش برای ناهار برود. سر کشو ایستاد و به ترتیبِ فایل، ذونکن‌ها را می‌چید تا قاطی‌شان نکند. همان‌موقع تلفنش شروع به زنگ زدن کرد. صدای مخصوص شماره‌ی نورا بود. دلش رفت. از همان وقتی که نورا پیام داد و به جاجرود دعوتش کرد. اما روی دلش سنگ گذاشت و طاقت آورد. بالاخره حواسش پرت صدا شد و قاطی کرد. ذونکن‌ها را روی کشو رها کرد و سمت میز برگشت. گوشی را برداشت و بØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️